تبليغاتX
... جاغوری یک - یتم شانزده هم !
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
خانه آرشیو عناوین مطالب سایت ارسال مطالب و تماس باما آخرین فیلم و ویدیو RSS
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
...
یتم شانزده هم !
موضوع: ★ داستان ★ دوشنبه هشتم شهریور 1389 11:0

 بنام خدا وند ! 

 یتیم !  قسمت شانزده !   

 عمه ام و دختر بزرگ اش ، همراه  با  فامیل  شان رفتند .  من ماندم  و آواره گی های  کابل .  یکی دو روز اول ،  در خانه دختر عمه دیگر ام  که  در کابل  مانده بود ،  به گونه مهمان به سر بردم    . اما  کم  ، کم  ان جا نیز  وضعیت   تغیر   نمود ؛ هر روز اخلاق و رفتار دختر عمه ام نسبت  به من  سرد و سرد تر می گردید . به وضوح احساس می نمودم  که ، در این  جا نیز  سربار ی و اضافه  خور هستم  . موقع صرف غذا؛ با دیدن  چهره عبوس و گرفته  دختر عمه ام ، نان در گلویم  گیر میماند   . در حقیقت  این من  نه بودم که نان را  میخوردم . بلکه،  نان  مرا میخورد . با  هر روز    زنده گی ام  که در ان جا  می گذشت  ، خودم را بیش از پیش در  توهین و تحقیر    احساس  می نمودم  .  

 نه میدانید   چقدر دلم  میخواست  تا من   نیز در کنار پدر و مادرم  میبودم  ؛  و مثل میلیون ها کودک دیگر، خوشبخت  و سعادت مند . اما سعادت  و خوشی از من  رخ بر تابیده بود . 

 شب  بود و  در گوشه یی باغ  خوابیده بودم .  نور  ضعیف  لامپ از درون  پنجره  کوچکی  به بیرون ،  می تابید .  از لا بالای شاخه  و برگ های  درختان  ، انبوهی  از ستاره ها  در دل  آسمان  کبود ، سو سو  می زدند  . و به  درون اطاق ،  دختر عمه ام و شوهرش   ،  آهسته  داشتند   راجع به من ،  گفتگو می کردند     . 

شوهر می گوید  :

-  حالا با این یتیم بیچاره چی  کنیم ؟  مثل که  ،  ای    بد بخت در کار هیچ کس نیست  !   ماما ات ( دایی ات )  نیز با اون همه  اسم و رسم ، خجالت هم  نه میکشد  . انگار نی انگار   که ،  بچه اش  بد ون سر نوشت و  آواره در کابل سرگردان   است .  ما شاالله ، اون همه زمین و جای داد و اسم و رسم .

 این جا در کابل  هر اتفاق  بدی  ممکن است  برای این بچه بیفتد  . کابل  شهر است . هر  رقم آدم دزد و دغل و  زیر دار گریخته  یی   این جا پیدا میشه .   

 اصلا مردم خدا و قیامت را .... با صفیر زوزه   باد ؛صدای مرد  در میان شر و شر  برگهای درختان؛ گم میشود.. .

بعد از لحظه یی باد آرام  می گیرد.  و  من بازهم گفتگوی  زن  و شوهر   را به  وضوح  میشنوم  .

  دختر عمه ام  می گوید  : 

-  چی گناه  دارد  گناه دارد   ، را  انداختی  مرد ؟!!  ما یک عالمه  خود مان مشکل داریم  . من  ظرف و چرک و چتل ی های مردم را شسته ،  شسته  جانم بر آمده است . به  دست هایم  نگاه کن  !     انگار سال ها قبل  مرده اند .  از شدت  کار زیاد و کلفتی  مردم  و   لباس شستن  ، شب تا به صبح تمام  استخوان ها  و  دست  هایم  درد میکنند . با  ته مانده  غذای مردم  به سختی  شکم  خودمان را سیر میکنیم !       اون  وقت این جا  خانه  خودم را یتیم خانه بسازم،   که خدا از من راضی باشد !؟ اگر این  طوری خدا از من راضی میشود ؛  صد سال دیگه هم     راضی  نه شود  !    من  نان مفت ندارم  که به  کس  بدهم . به ما کی نان مفت میدهد . برای همین یک لقمه نان ، هر دو از صبح تا شب  جان سک  میکنیم   و منت  میشنویم .     گذشته  از او ، کار یک روز و دو  روز که  نیست؛   از تن و توشه اش  که کم نه میشود  بره کار بکند  .  من  برایش کار پیدا کرده ام  .    امروز در خانه  مدیر ،  لباس شو یی داشتم  . با  زن  مدیر    صحبت کردم  .  برایش گفتم  که یتیم  بدبخت و، در مانده یی هست . نه گفتم که  مادر اش   طلاق شده  .،  برای  که دل شان بیشتر بسوزد  ، گفتم مادر  طفلک مرده است .    خدا خیر شان  بده ؛ قبول کردند  .  زن مدیر  صاحب گفت که   صرف  ، به خاطر من که  این ده دوازده سال ی را در خانه شان  صادقانه کار کرده  ام   جعفر را  قبول می کنند...       .  ماه  سه صد  افغانی هم  برایش  مزد میدهند .   پول بدی نیست  . قدش به اندازه یک  وجب نیست ؛ همین که برایش نان   میدهند، هم خیلی گپ است و..... . صدای  شر و شر  درختان،  بازهم  صحبت های  ان هر دو  را قطع  نمود .... 

دختر عمه ام و شوهر اش  ان شب ، تا ناوقت های شب باهم به گفتگو نشستند.   گفتگوی که گاهی  شنیده می شد و  گاهی  هم  در میان وزش باد و  شر و   شر  درختان  گم میگردید ...

  تنهایی ، بی کسی و بی سرنوشتی ، سخت دل گیرم  نموده و  آزارم  می داد   ، خودم را در ورطه یی از   نابودی احساس می نمودم .   جهان  ماحول ام  را  بی  نهایت  بی رحم میدیدم   .  بی رحم ی،  بی رحم  . حتی از شمر و یزید هم  بی رحم تر.  از  انسان ها ،  بیگانه  و بیگانه تر  میشدم ،  حس  می نمودم  که ؛  دنیا  ،  حیات و  زنده گی ام  به  آخر  رسیده است .  تنها  روزنه  امید م ،  خدا وند  بود و بس  .  خدای من ! خدا جان به دادم  برس !   

    مادرم  .   مادر نازنین و دوست داشتنی ام  کجایی ؟ !  کجا یی تا  اندکی زیر پرو بال ات  با  مهر مطمئن  ، جادو یی  و اعجاز کننده  مادرانه ات ،   روح  ،  جسم  و تن خسته  ام  را   گرما بخشیده و به  نوازش  بگری ...!  

هر کار میکنم ،  خوابم  نمیبرد .  عقده  تلخی گلویم را  میفشارد  ؛ و ، غریبانه اشک هایم  جاری میشوند .

از میان  تاریکی  درخت ها ،  آهسته  و بدون صدا  به   طرف  درب  باغ به  حرکت  میافتم .  بیزارم  از همه چیز و همه کس، بیزارم ! میخواهم  بروم ، بروم  تا  دیگر نباشم  .  نه از کسی رنج  ببینم ؛  و نی هم  بودنم برای برا ی کسی مایه   رنج  باشد .  زنجیر درب  را  میاندازم  و با  فشاری اندک ،  درب  چوبی باغ  با صدای  آهسته  ناله کنان ، باز میشود . پا به  درون  کوچه  میگذارم  .   خدای من کوچه دیگر  چقدر غریب است !  تاریک  ، خلوت   ،  و؛   وحشتناک .  با  ان هم  ، در کوچه  به راه  میافتم .  میروم  ، اما  نمیدانم  که به  کجا باید رفت . بعد از چند قدمی ،   ناگاه  از درو  دیوار کوچه ،  جبار ها   به  من  هجوم می آورند .  جبار های که  میخواهند به  من  تجاوز بنمایند  ،  میخواهند  خفه  ام بکنند .  نفسم  به  درون  سینه  ام بند میافتد  و به سختی خودم را به درون باغ  میرسانم و  زنجیر ان را  میبندم  .

   قطرات اشک از  چشمانم  همین طوری  سرازیر  میشوند  .  خدا جان ؛ خواهش میکنم  به  دادم برس ...    

 صبح زود ، با صدای  شر و  شر  درختان  از خواب بیدار میشوم .

 کمی دور تر ،  شوهر  دختر عمه ام  با صدای بلند،  داشت  نماز میخواند .  و  در گوشه دیگر باغ ، بلبلی مستانه ،غزل خوانی سر داده بود  .  احساس میکنم  سردم است  .  خودم را  در لحاف  می پیچان ام و  دوباره  خوابم  میبرد ...

با صدای  دختر عمه ام  دوباره از خواب بیدار میشوم .  شوهرش نیست  ، رفته سر کار . من و یگانه  فرزند ان هر دو ، با  آب چاه دست و صورت مان را  میشوییم و بعد   شروع میکنیم به  چای صبح  خوردن .  تکه نان سیلو و  چای و شکر .

چای  صبح را میخوریم.   و بعد دختر عمه ام مرا پیش غلام علی   میبرد .

غلام علی و دختر عمه ام مدتی  باهم   میگویند و  میخندند . و من  از  صحبت های ان ها ، چیزی زیادی سرم نه میشود  نه میدانم که  خنده ها  حقیقی اند  یا تعارفی .. .   بلا خره  در لا بلای  صحبت ها ، دختر عمه ام  به غلام علی میگوید  که  مو های سرم را از ته  بتراشد . 

 غلام علی ،  آفتابه    آب ی را به من میدهد  تا با ان موهایم را خیس نموده و  مالش بدهم ، تا راحتر ، تراشیده شوند   .  

  خدای من ! از تراشیدن  موهای سرم ، همیشه  نفرت داشتم .  تا اون موقع   بیش از صدها بار  پدرم  با چاقو اش  که  ما ان را ( پاکی ) مینامید  یم ،  سرم را تراشیده بود  . نه میدانید که  چه درد و سوزش ی  داشت . پدر  می تراشید و ما همین  طوری بی  اختیار ، اشک مان جاری میگردید .. . 

غلام علی شروع میکند به تراشیدن  موهای سرم ؛  می سوزد ؛ اما  تحمل میکنم ... به غلام علی  و حرکات اش  نگاه میکنم  .  انگار، سال ها ست  که  او را  میشناسم .  ساده ، صمیمی و ، لبخندی هم  بر لب  ....    بعد از تراشیدن  موهایم ،  دختر عمه ام سطل آب ی به من میدهد  تا در میان جوار ی  ها  که   در گوشه یی دیگر   حیاط     کاشته  شده  بودند ، خودم را بشویم ... .  بعد   دختر عمه از   جلو  و من از دنبال اش  ، روانه خانه  مدیر صاحب  میشویم  . از پیچ چند کوچه می گذریم . تا بلا خره ، دختر عمه ام جلو درب   آهنی آبی  و بزرگ ، توقف مینماید .  زنگ  درب را  دو دفعه به گونه متواتر  فشار می دهد  و بعد  منتظر میمانیم . دختر عمه ام ،  گوشه چادری اش  را بالا میزند  و عرق  را از سرو صورت اش پاک کردن می گیرد  .. .   از  دختر عمه ام  می پرسم : - آغی ! «خواهر»  غلام علی از کجاست ؟! . جواب میدهد : -  از بهسود ! 

این جا  حویلی فاروق خان بود .  غلام علی   این جا نفر خدمت  است  . یادت باشد که فاروق خان ، داماد  مدیر صاحب میشه  و  صاحب منصب کلان ر تبه یی  هست ...  در همین اثنا ،  پسر بچه  تمیز  و مرتب ی  درب  خانه را  باز  می نماید  .

  دختر عمه ام  با پسر بچه ، شروع میکند  به احوال پرسی کردن  ...   و من با قدم گذاشتن به درون  درب  ، خودم را   داخل   حیاط بزرگ  و  مجلل ی باز  میا بم   . گویی این جا دنیای دیگری هست .  

 همه جا ی حیاط را  سبزه  و چمن کاشته    بودند .  راه که  با  موزائیک فرش شده بود از میان  چمن تازه و سر سبزی  عبور نموده ،  و تا   دامنه  برنده   ( بالکن )وسیع  و بزرگ ی  امتداد یافته بود . در  گوشه یی از حویلی  ، سایبان بزرگی از  تاک  انگور  به چشم  میخورد  . که یک میز و چند عدد صندلی  در زیر ان  قرار داشتند  .  در جاهای مناسب دیگر ، چند عدد  درخت های  گیلاس  ، سیب  و گلابی نیز به چشم میخوردند   .  دو عدد  گل  بوته های "  رز " بزرگ  درختی   ، که  مملو از گل های ارغوانی  و سفید بودند  ،نیز    وسط    حیاط    را   گلباران  کرده  بودند .

زن میان سالی در زیر  برنده  گویی  منتظر ما بود .  دختر عمه ام   با نزدیک  شدن به وی  چادری اش را از سر بر میدارد  و با احترام و چرب زبانی خاص شروع میکند  به  احوال پرسی  و خوش و بش  نمودن  با  وی .

    من که  کمی خجالت زده بودم  ؛   دور تراز ان ها   در گوشه یی  ایستاده،  و همه چیز را با دقت   از نظر  می گذراندم ...  بعد  از مدتی  دختر عمه ام مرا  نزدیک  میخواند و  به زن  میان سال به  معرفی  می گیرد     : 

- جعفر جان،  اینه  ش کوکو جان  ؛ زن  مدیر صاحب است  . زن  نه  بی بی است !   شاه  زنها  است . ماشاالله  چقدر دست  خیر دارد و...  بعد از این ، هر چی که او گفت  همان کار  را انجام  بده  !     اگر ش کوکو جان  را  ناراحت نکنی ، من برایت قول میدهم  که  همیشه  در این خانه  خواهی ماند .  بی نان  و لباس نه خواهی بود   . فقط کوشش کن که  او  را عصبانی و ناراحت  نسازی ....

 ش کوکو خم شده و به چشمانم  خیره گردیده ، می پرسد :  

- کی کابل آمدی !  جواب میدهم  :   

-  حدود  دو سه ماهی میشود ! 

-  د ه  وطن ات چی کار میکردی  !  با غرور  خاص  جواب میدهم  :  

-   درس میخواندم  ! 

-   صنف چند بودی  ؟!  

-  صنف ششم  !  

-  پس  میتوانی  بخوانی و بنویسی !؟   جواب میدهم . بله !  .  

-  به قد و قواره ات  که نه میاید ... و بعد میزند زیر خنده  ها..ها..ها..   

زن ، با ادا و اکت   خاص ی ،مو های  صورت اش را  بالا میزند  و بعد میگوید  : 

-  این جا کاری زیادی  نیست ؛ فقد  در کار های  خانه با من  کمک میکنی . خمیر را  به نان وا می بری ؛ از بازار  خرید میکنی  . همین چمن و گل ها را آب میدهی  فقط همین .!!      به خود  جرات میدهم و میگویم  : 

-   اگر کمکم  کنید که  مکتب بروم  و درس بخوانم ،  هر خدمتی که بخواهید، برای تان انجام   می دهم  !

-   حالا مدیر و بچه ها بیایند ، راجع به مکتب هم  حرف میزنیم . خوب است  اگه  بچه خوبی باشی  مکتب هم روان ات میکنیم .   او نه ، قیوم   هم از وطن داران  شما (هزاره ) است درخانه ما بزرگ شده  و حالا ماشین نویس است . هم  مرا کمک میکرد و هم  کورس ماشین نویس ی  میرفت . مدیر جان  کمک اش کرد و حالا  به عنوان ماشین نویس  در کدام جای  استخدام شده  ...  بچه خوبی بود . خود کار خود کار ... 

 دختر عمه ام ، در گوشه  حیاط  بساط  رخت شو یی اش را پهن میکند  .  تل انبار  بزرگ ی از رخت و         لباس  ها ؛ با دیدن  ان همه رخت و لباس  در حیرت میمانم  که ، وی  چطوری   به تنهایی ان ها  را میشوید.. در فکر هستم که  دختر عمه  صدایم  میزند  :   

جعفر چی ایستاده یی و مرا تماشا  میکنی ؟! برو از گاراج  چوب بیار تا  برای  رخت شستن ، آب  گر م  کنیم-  گاراج در  پشت همین   خانه   است ....  

شب ، همه اعضا ی  خانواده ، دور  سفره بزرگی  جمع   شده بودند  .  ش کوکو ، که بعد ها  نظر به  دستور ش  وی را  باید  ماری جان  صدا میزدم ، با سلیقه خاصی  پلو  درست کرده بود.  البته  در سرخ کردن  بادمجان ها  ، فریبا   دخترش نیز به وی کمک کرده بود .

 من در جریان   روز بعد از کمک به دختر عمه ،  با شلنگ ی باغ و باغچه را آب داده بودم  .  این  جا حقیقتا به خانه های  اشراف ی  شباهت داشت . حویلی بزرگ   که در وسط ان  خانه بزرگ ی  با چندین  اطاق  خواب  و دو مهمان خانه  ، گاراج   و یکی دوتا توالت و حمام  اعمار گردیده بود .  سالن و یا مهمان خانه  یی  که  فامیل  مدیر هر صبح شب ان جا  سر سفره غذا جمع میشدند  ، با قالی  و  دوشک ها یی  با پوش  از قالیچه ها فرش  شده بود .  که ، پشتی های از  جنس  قالی چه های   مور  نیز زینت بخش  دیواره های  خانه  بود .  سالن  بزرگ دیگری  با  ردیف ی  از میز و صندلی ها   با  پرده های از  حریر  برای  مهمانان  عمومی  و بیشتر  در نظر گرفته شده بود  .  .  و یک سالن کوچک دیگر،   که از  سالن بزرگ  توسط پرده حریر گونه،  جدا میگردید.  این سالن به   مبل های  با پوش چرم  قهوه یی  تیره  تزیین یافته ، و  یکی دوتا میز شیشه یی نیز  در وسط مبل ها   جابجا گردیده بود . که در گوشه  همین  سالن  تخت خواب بزرگی نیز به چشم میخورد .  

چند باب اطاق خواب ، با تخت خواب های بزرگ و پنجره های افتاب گیر   نیز در این ساختمان به مشاهده میرسید.

 در کف  تمام  اطاق  و سالن ها ،  قالی های دست بافت   ارغوانی  میدرخشیدند ...

    ماری  ( ش کوکو ) در آشپز خانه  دیس و  بشقاب های  غذا را به درون سینی  میچیند و به من میدهد تا به سالن ببرم . در سالن  فریبا  دختر وی   سینی را از من میگیرد  و  غذاها ی درون ان را بین سفره میچیند .  هر بار که با  فریبا رو به رو میشوم  نگاه  سنگین   چشمان شهلا گونه وی را  بر روح و روان ام  احساس می نمایم .. وی  را  صمیمی   و مهربان  میا بم . در  هنگام صحبت کردن با من ،  اکثرا   لبخند  شیرینی  بر لب دارد و...  

مدیر،  مرد میان سال  چاق  با گونه های  سرخ  ؛ بیشتر اوقات اش را به  رادیو گوش میداد.  حفیظ ، پسر بزرگ خانواده   در  دانشگاه پزشکی جلال آباد  درس میخواند . تند ، خشن  و  رفتار ش خشک و  بی روح به نظر میرسید . و نجیب  پسر کوچک تر مدیر ،  در یکی از لیسه های کابل معلم بود .  و  فریبا  کوچک ترین   فرزند خانواده ، در  صنف یازده هم مکتب درس میخواند . شفیع و مختار ، نوا سه های  دختر ی  مدیر اند که  چند سال قبل مادر شان  وفات کرده  و   ماری جان  سرپرستی ان ها را به عهده گرفته بود  . در  همان  حویلی ، یک دختر دیگر  مدیر نیز با شوهر اش زنده گی می نمودند  . یک باب   اطاق و آشپز  خانه  که  در کنج دیگر این  حیاط   بزرگ موقعیت داشت ، در اختیار ان ها قرار داده شده بود... .   

بعد از انتقال   ظروف غذا به سالن ؛  ماری جان ،  بشقابی  برنج  با گوشت و  بادمجان را  به من میدهد تا شامم  را بخورم ...    

 مدیر همراه با فامیل اش ، ان شب  برایم  شخصیت های خوشبخت  افسانه  گونه یی ،  تجلی نمودند . آدم های  که  در بهشت  به سر میبرند  . همه خوشبخت و آرام ؛ با چهره های  روشن و گل انداخته .  . تفاوت سخت بزرگی را میان زنده گی بدون دغدغه  و رنج  ساکنین    این   چهار دیواری ، و شور بختان خارج از ان  را ، به چشم سر میدیدم    . خدای من ؛  چه تفاوت بزرگی ...

 ... در حال که از سالن صدای قهقهه  خنده  های  سر شار از بی غمی انسان های بدون درد،  در فضا  خانه  پیچیده بود  .   من در دهلیز ؛ اشک و غذایم با هم مخلوط می شدند ..      

با تمام این تلخی ها به یک چیز امید وا ر بودم که ،  شاید روزی  به مکتب  و  درس  خواندن باز گردم  . برای به حقیقت پیوستن این آرزو ، حاضر بودم هر نوع سختی را تحمل بنمایم . ..

اخ خدا جان  . باز هم مکتب و تخته سیاه و معلم را خواهم دید !؟ باز هم  لذت  سعادت  درس خواندن را خواهم چشید ؟؟!                            

                   میر احمد لو مانی ، مینسک بلا روس !  

نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » جاغوری و یک بارندگی دیگر
  • » میهنم - رضا واثق - به یاد روزهای گذشته
  • » گرامیداشت ازسال 2012 (سال انرژی پایدار)
  • » ازکـــدام اصل ونسب:؟
  • » هفت‌خوان دختران غزنی تا رسیدن به مدرک دانشگاهی
  • » شعر( تهداب کج)
  • » مهره های سوخته
  • » داستان یتیم - قسمت بیست و یک!
  • » کویته: سه نفر هزاره در میکانگی رود به شهادت رسیدند
  • » طبل صلح و جنگ از سوی ارگ نشینان همزمان نواخته میشود آیا مردم فراموش خواهند شد ؟
  • » بارندگی های چند روز اخیر در جاغوری
  • » کابل شهر پر از موانع رنگا رنگ ؟!!!
  • » نگرانی مردم از عرضه فیلم های خصوصی شان در بازار « علي آرش »
  • » آقای غند مشر محمد عیسی خان - 3
  • » داکتر سیما ثمر : گزارش صلح و آشتی تحریف نخواهد شد
  • » یک روز برفی در جاغوری از دریچه دوربین
  • » تجلیل از اربعین حضرت امام حسین (ع) در مسجد امام علی (ع)قریه سنگ سوراخ - جاغوری
  • » نشست بن گامی در راستای موفقیت!
  • » جوانمردی کشور جاپان در کمک به افغانستان هرگز فراموش نخواهد شد
  • » جاغوری در چهلمین روز اربعین حسینی با دومین برف باری سفید پوش شد .
  • » محمد حسین خان لوامشر - 2
  • » اعلام اسامی داوران افغانستانی و ایرانی ششمین جشنواره قند پارسی از سویی خانه ادبیات افغانسان
  • » از مقام علمی دکتر محمدسرور مولایی در ششمین جشنواره قند پارسی تجلیل می‌شود
  • » شعر (پدر ببخش مرا!)
  • » کابل با باریدن برف و باران نیز فضای برای تنفس ندارد .
  • » بپاس لطف دوستان محصوصا جناب آقای محمدی
  • » تصادف دردناک
  • » برگید اسحاق خان - 1
  • » بازگشت استبداد!
  • » اولین برف زمستانی جاغوری را سفید پوش کرد
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ...

    ...
    jaghori1.blogfa.com & Designer: موج سوم
    ... پایگاه اطلاع رسانی جاغوری
    بزرگترین مرجع وبلاگ نویساندریافت کد لودینگ برای وبلاگ
    ...