تبليغاتX
... جاغوری یک - یتیم - قسمت پانزده هم !
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
خانه آرشیو عناوین مطالب سایت ارسال مطالب و تماس باما آخرین فیلم و ویدیو RSS
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
...
یتیم - قسمت پانزده هم !
موضوع: ★ داستان ★ دوشنبه یازدهم مرداد 1389 17:17

بنام خداوند !

   یتیم !قسمت پانزده ! 

  آن شب در زنده گی ام   اولین بار ی بود  که ، لامپ  و روشنایی ان  را می دیدم  . تا حالا  ما بودیم  و  همان  به اصطلاح چراغ موشک . چراغ کوچک  فتیله ای  نفتی  که از  شیشه  رنگ کفش درست اش  کرده بودند .

  خدای من !    آله یی بیضوی شکل  و  تشعشع نور از ان !!؟  برایم خیلی جالبیت داشت . گر چند  چشمانم را آزار میداد ؛ اما  من  اهمیتی نه میدادم  و  مدت ها به  لامپ  خیره شده  و نگاهش می  کردم . گاهی حلقه چشمانم  را  کوچک تر  می نمودم . آنگاه  از یک دایره  کوچک ، تشعشع نور های رنگارنگ و  گوناگونی  را به نظاره مینشستم .  چشمانم را  آب میزد ، آن را پاک کرده و دوباره  ادامه میدادم ...  

    این جا  در خانه عمه ام  هیچ کار و وظیفه مشخصی  نداشتم .   از صبح تا به شب در کوچه ها برای خودم  ول بودم.  عمه و فامیل اش نیز از من هر گز  نه پرسیدند که برای چه  به کابل آمده ام .  انگار که  هیچ ، اتفاق مهمی رخ نه داده باشد . و از فامیل خودمان هم  کسی به دنبال ام  نیامد . خوب !  آدم که یتیم شد سرنوشت اش  همینه دیگه .

درون حویلی  که عمه ام زنده گی می نمود ، همیشه شلوغ بود. آخر آن جا  چندین فامیل با هم زندگی می کردند .  عمه و شوهر عمه ام ، دختر عمه و شوهرش  و  بچه هایش  و دو فامیل دیگر .

 ان جا به  درون یک  چهار دیواری ،  اطاق های گیلی  تنگ به هم چسپیده بودند  و ،  وسط حیات چاه  آبی بود. و کمی آن طرف تر ؛ تنور نان پزی و یکی دوتا هم دیگدان  سیاه . 

بچه های کوچک ، از صبح تا به شب  درون  همین حیات  ول بودن و  در میان خاک ها بازی می کردند. حیات خشک و خالی  بدون حتی  یک  درخت .    

بچه ها ی کوچه و محل زیاد اهمیتی به من نه می دادند  و من نیز  که از سرو وضع لباس هایم  خجالت می کشیدم  زیاد  به خود جرات نه میدادم تا  به ان ها  نزدیک شوم .  

 بچه ها   اکثرا در داخل  میدان کوچک  خاکی، که در حاشیه خانه ها موقعیت داشت ، فوتبال بازی میکردند .

  این میدانی ،معمولا  بعد از ظهر ها   پر بود از بچه ها  .  ان ها با سرو صدا  فوتبال بازی میکردند و من در  گوشه یی مدت ها  به تماشای  شان  می نشستم ! .  برایم تا اندازه یی نا مفهوم  مینمود ؛  چند تا  آدم  ، با تلاش و کوشش لجوجانه  و خستگی ناپذیر،  به  دنبال توپ ی  میدویدند -  جنجال ،   سرو صدا  و  حتی گاهی همدیگر را   فحش و  ناسزا  میگفتند . به  هر حال آرزو میکردم  تا من نیز در میان  آنها بودم و...

 حالا دیگه  به غیر از یتیمی  ، دنیای تلخ غربت نیز روح و روانم را  میآزرد . تنهایی  و یتیم بودن  درد تلخی هست  .  ها؟؟! 

این جا در کابل ، دیگر همه چیز برایم تازه گی داشت .  محیط ، منطقه  ، آدم ها .    حتی  ، بازی بچه ها ... 

عمه ام سه تا  نوه داشت .  و من خیلی زود با نوه بزرگش  که تقریبا با هم   همسن و سال بودیم ، زبان مشترک پیدا نموده  و با هم  رفیق شدیم . او  مکتب  نه میرفت و من  تا حالا ندانستم   که چرا .  نه میخواستم تا زیاد افسرده باشم .  صبح ها  ،  بعد از خوردن  چای صبح با نواسه عمه ام    میزدیم بیرون . او در همین منطقه متولد و بزرگ شده بود . منطقه ( افشار سیلو ) .

 آن موقع ، افشار کوچک بود . و   او ؛  تمام کوچه پس کوچه های محل را بلد بود .    مثلا ،  می دانست که از دیواره  کدام باغ راحت میشه بالا رفت . داخل کدام  باغ سیب است و کدام دیگر، توت و زرد الو ،   کجا ناک  زیاد دارد و  کجا هم   آلبا لو  و گیلاس ... من با وی کاملا شاد بودم  . کیف داشت از دیوار بالا رفتن و زردآلو دزدیدن و باغبان را سر کار گذاشتن .  در  داخل یک باغ سگ بزرگی ول بود . ما از پایه برق  بالا میرفتیم  و بعد شروع میکردیم به  زردآلو کندن   . سگ بیچاره  اون پایین  نیش و دندان نشان میداد و غف میزد . اما، ما؛ خیلی راحت کار مان را می کر دیم و به سک و غف هایش  اصلا  اهمیتی نه میدادیم . و از همان بلندی ا باغبان را   نیز کاملا  زیر نظر داشتیم  . باغبان  پیر ،  از   کنج دیگر باغ  با چماقی فحش داده به ما نزدیک میگردید .  و همین که در چند قدمی ما میرسید ، خیلی راحت ما  خودمان را به درون کوچه می انداختیم  و پا به فرار میگذاشتیم . 

اما از شما چی پنهان ، دلم برای  درس و مکتب  یک زره شده بود . خیلی دلم میخواست تا دوباره   سر کلاس نشسته و به درس و مکتب  ام  ادامه بدهم .  اخ  خدا جان ! که دلم برای تخته سیاه  چقدر تنگ شده بود . تخته سیاه و گچ سفید  ( تباشیر )!    خوب میدانستم  که این راهی  که من میروم ؛ به ترکستان است . اما چی میتوانستم  انجام بدهم  .  فقط منتظر معجزه در تقدیر ام  بودم .

میدانستم  که برادر بزرگ مادری ام،  در کابل درس میخواند . اما  آدرس دقیقی از وی نداشتم  .  یادم مانده بود  که  او در نامه یی برایم مادرم نوشته بود که؛  در مدرسه علمیه  آقای کاشفی دارد   درس میخواند .  اما این که این مدرسه در کجا ی کابل موقعیت  داشت ،  نه میدانستم  . بعد از ان که یک مقداری روحاً  به خود آمدم و با درو برم  آشنایی پیدا کردم  ، تصمیم گرفتم  تا برادرم را پیدا کنم . اما  چی چطوری ؟!

از اطرافیان م از  هر کسی که پرسیدم ، کسی نمیدانست  که   مدرسه آقای کاشفی  در کجا   موقعیت دارد .  بلا خره   بعد از پرس و جو ها ، به من گفته شد تا به کارته سخی بروم .  می پرسم کارته سخی کجاست  ؟!

کوهی را که  در روبرویم قرار داشت ،  نشان ام  میدهند و  میگن  در پشت همین کوه ... 

بند کفش هایم را محکم میبندم .  از  کوچه ها عبور نموده و  داخل بازار افشار گردیده  ، و از ان جا موازی با جاده ماشین  رو ، به  حرکت میافتم  .

بازار افشار را  پشت سر میگذارم ، از اکادمی پولیس  میگذرم . چشمم به ساختمان   انستیتو ت  پلیتخنیک میا فتد خدای من !  این ساختمان چقدر به نظرم   ایده یال  میا ید   و آدم های داخل ان  چقدر خوشبخت  . ساختمان ها ی ان را به دقت  از نظر می گذران م  . تعدادی  از  محصلین  در محوطه ان در رفت و آمد بودند .  و من  لحظه یی خودم را در میان  آنها  تجسم  نمودم . خوشبختی و سعادت مطلق ... از پیاده رو  درون محوطه  انستیتو ت ، دختر خانم جوان و زیبایی از مقابلم   میگذرد  . با حسرت به وی نگاه میکنم .  به من  نظر ی  میاندازد و میگوید : 

-  هزاره  موش خور  تو دیگه  چی گم کدی ؟!  

از ان همه ظاهر زیبا و آراسته ، اصلا توقع چنین حرفی را نداشتم . از خشم  نفرت و کینه مملو میشوم  ، از او با همه یی  تیپ و شیب اش  استفراغ ام میگیرد...        

  براه ام ادامه میدهم .کمی پایین تر از گردنه باغ بالا، روبروی سینما یی ،  پسربچه  کوچک ی  به درون سینی آلومینیومی داشت  خیار ( باد رنگ )  میفروخت . آهسته و با احتیاط به وی نزدیک میشوم .  هوا گرم و تفدیده بود  و من  هم  خسته شده بودم . کمی دور تر از وی  در زیر سایه یی مینشینم .  به چهره وی به  دقت  نگاه میکنم  . تا  مطمئن شوم که او هم هزاره است ؟.

به سینی  و باد رنگ ها نگاه میکنم .  چند عدد باد رنگ   درشتی  که به زردی گراییده  بودند  و چند تا ی دیگر هم هنوز سبز بودند.  پسرک با لهجه نیمه کابلی و نیمه هزاره گی  به من میگوید

 :  - بچه قوم  بیا باد رنگ  بخر نی  ! جواب میدهم : -  مه  که پول ندارم  برادر !

-  :  معلوم میشه که تازه از آزره  آمدی !  جواب  میدهم - : بله !

- :  این جا چی میکنی  !  

-  :  میخواهم برم کارته سخی ، پهلوی برادرم . او  در مدرسه آقای کاشف  درس میخواند .   

- :  چرا با  ملی  بس  نه میروی  ؟!  

- :  من که گفتم پول ندارم ! 

-   : هی  بابا  تو هم  عجب دیوانه هستی !  ملی  بس که از تو پول نه میگیرد ؛ تنها از   کلان ها  پول میگیرند ... -  :  من بلد نیستم ، در شهر گم میشوم  .  به من گفته اند که کارته سخی در پشت همین کوه است  . خوب پیاده میروم  چه اشکالی دارد  ها ؟! 

- :  راست گفته اند ، اما من تا حالا نه دیده ام تا کسی   پیاده بره کارته سخی .. و بعد راه باریکی را که از سینه کوه عبور نموده بود ،  به من نشان میدهد  و میگوید  :  اونه  همون راهی  که ار  بغل کو رفته بالا ، از همون جا برو ، به کارته سخی  میرسی   !    میخواهم  حرکت کنم ، اما  میایستم  و به وی میگویم :  اگر خانه تان نزدیک است  ، یک کمی آب خوردن به من بده . سخت تشنه ام است .

-   :  خیلی خوب  !  تو  مواظب  باد رنگ ها یم  باش ؛  من  همین حالا برایت  آب  می آورم ....و به  طرف  در ب  خانه یی  شروع  میکند به دویدن ...

کارته سخی را هم زیر و  رو  میکنم  > اما ؛ از مدرسه آقای کاشفی  اثری  نه میبینم .  چندین دفعه از سینه کوه بالا و پایین میروم . هوا گرم است  و  بوی گندیده گی جوی فاضلاب سخت آزارم میدهد . اما دست از جستجوی  برادرم بر نه میدارم . آدرس  را همیشه از هزاره ها میپرسم .  ماشاءالله که کم نیستند  جوالی  ، تبنگ فروش  و... دنبال   کوچک  ترین آ درسی را  که به من میدهند ، با دقت تمام میروم . مدرسه آقای واعظ  مسجد غزنیچی ها  و...  اما  از مدرسه آقای کاشفی بازهم خبری نیست که  نیست ... 

 نه میدانم که چطوری  یک دفعه سر از پل سرخ در آوردم . از درون کوچه خاکی ، همین  طوری  دارم میروم  و دیگر رمقی در پاهایم  نمانده  بود .  آخوند  جوانی از روبرویم  دارد میاید  . نگاه میکنم  ، معلوم است که  هزاره است. خوش حال میشوم . روبرویش  که میرسم  ، میاستم  و سلام  میکنم  . او نیز توقف میکند و با  مهربانی  جواب سلام ام  را  میدهد  . از وی میپرسم  :

-  آقا ! شما مدرسه آقای  کاشف را  میدانید که در کجا  موقعیت دارد ؟؟ !   جواب میدهد .

- :  مدرسه آقای کاشفی که در افشار است ! جواب میدهم  .  

-  : من در افشار زیاد پرسیدم ، کسی که  بلد نبود . .. تمام  روز را  همین طوری سرگردان  ام ... جواب میدهد . 

-  : از سر و رویت  معلوم است  که خیلی خسته شده ای !     مدرسه آقای کاشفی را میخواهی چکار ؟!

-  :   برادرم آن جا درس میخواند !  

-  : خیلی خوب !   

 افشار را که بلد  هستی ؟!    جواب میدهم  :  بله  ، کم و بیش  بلد هستوم   !

 -  خوب ؛  تو اول  زیارت آقای  بلخی را پیدا کن ؛ بعد  از اون جا  میتوانی خیلی راحت  مدرسه آقای کاشفی  را  پیدا کنی  . از هر کسی  که بپرسی ، نشان ات میدهد  !  تقریبا  پهلوی هم هستند .  

از وی  تشکری نموده و جدا می شوم .

سرم به کابل فلزی درشتی که پایه بتونی  برق را نگه داشته  بود  اصابت  میکند ،   سخت دردم  میگیرد ،  اما به خود نه می آورم  و  از جناب ملا  دور میشوم .  کوشش میکنم تا بیشتر حواس ام را جمع کنم .

حوالی بعد از ظهر  برادرم را   به درون   اطاق  مدرسه ؛ در حالیکه در خواب عمیقی  فرورفته بود ،  پیدا میکنم. خدای من دلم   از شوق   در سینه ام میتپد . به برادرم نگاه میکنم   غرق خواب است . سراسر وجود م مملو از محبت وی  میگردد . خیلی دلم میخواهد تا همراه اش   حرف بزنم . برایش  بگویم که ، خدا را شکرکه ترا پیدا کردم . اما  دلم نمیاید  تا از خواب بیدارش بنمایم .  در کنج  اطاق  وی  بالای  پلاس کهنه یی سرم را میگذارم و  در خواب  عمیقی  فرو میروم  .

با صدای اذان  از خواب بیدار میشوم  و  سخت احساس گرسنگی می کنم . بلند میشوم و مینشینم  . از برادرم خبری نیست  . بوی  متبوع  شور با ، به اندرون اطاق پیچیده بود  و   دیگ کوچکی بالای  منقل برقی  ، داشت قل  قل  می جوشید.

بیرون هوا تاریک گردیده بود  .  برادرم بعد از ختم  اذان و نماز ، با یک دسته  تره و  تربچه  ( گنده نه و ملی سرخک )  داخل اطاق میشود .  همدیگر را در آغوش میگیریم . از این که وی  را  پیدا کرده بودم ، بینهایت خوش حال بودم .

بعد از ان همه   سرگردانی  ها  و  خستگی  ، شور با «  اشکنه »   سیب زمینی  آن شب  با سبزی خوردن  ، چی کیفی داشت خدای من .  

فردای ان روز  با اتفاق  برادرم  به  مر کز شهر میرویم .  او  از  لیلامی  « کهنه »   فروشی برایم  پیراهن  سفید  آستین کوتاه و شلوار  مشکی  و یک جفت کفش خریداری می نماید .  لباس های کهنه ام را  به درون سطل اشغال میریزد .

جلو ایینه ای به خودم نگاه می کنم ؛ خدای من کلی  عوض شده بودم  .

  همین طوری  که  داشتیم میرفتیم ، جلو آب  کشمش فروشی  می رسیم  . خیلی دلم میخواهد تا از  اون  آب های رنگارنگ  درون  شیشه ها ، برادرم چیزی  برایم  بخرد . اما   او  ، نه میخرد  و من آزرده میشوم  ...  

 از خلال  صحبت های برادرم  این چنین دستگیر ام میشود که  او میخواهد تا در اولین  فرصت  مناسب  دوباره مرا  سر مکتب و درس هایم باز گرداند   ، چیزی را  که من  هر گز  نه میخواستم ... 

 به خانه  عمه ام بر می گر دم .  همگی از تعجب دهن شان باز میمانند . عمه ام با تعجب  و ناراحتی   میپرسد

-: ای لباس ها  را از کجا کردی  و این یکی دو روز در  کجا بودی !؟؟ جواب میدهم  !

-  :  محمد  برادرم را پیدا کر دم  .  من که گفته بودم  او در کابل درس میخواند   و بعد با غرور  ادامه میدهم  : این لباس ها را هم  برادرم برایم خریده است . ....

بعد از  مدتی کوتاه  عمه ام و فامیل اش تصمیم گرفتند تا به  هزاره  جات  بر وند  . از شنیدن این خبر  دلم به درون سینه ام  فرو ریخت . خدای من  ،  پس من چی میشوم ؟   به کی  پناه ببرم ؟  دختر بزرگ عمه ام  نظر لطفی نسبت به من داشت . مشکل ام را با وی در میان میگذارم ؛ در حالیکه اشک هایم همین طوری داشت می ریخت .   میگوید  :تو ناراحت نه باش  جان  آغی ! مادر  جان محمد   همین جا میماند  . من سفارش می کنم که از تو مواظبت بکند  .  مادر جان محمد ، خواهر کوچک تر وی بود . یعنی دختر دوم عمه ام ....

  یک روز  صبح زود ، از خواب بیدارم   کردند ... . و من با چشمان اشک آلود با عمه و فامیل اش خدا حافظ ی  نمودم  و  تلخ گریستم ....  

 بعد از رفتن  ان ها  با   دختر عمه ام  ( مادر جان محمد ) شروع به زنده گی نمودم  .

 مادر جان محمد   همراه  با  شوهر  پیر اش  و تنها ترین فرزند شان  ( جان محمد )  در داخل   باغ بزرگ ی زنده گی میکردند . در گوشه باغ  دو اطاق  گلی ، با درب و پنجره دود زده  موقعیت داشت ، که  سوسک های بزرگ همیشه در ان جا در حال گشت و گذار بودند .  راستش از شما  چی  پنهان ، من هرگز  جرات نه میکردم تا در ان جا  داخل شوم  .  باغ از خودشان  نبود . فکر میکنم صوابی در ان جا زنده گی مینمودند . شاید هم به گونه نگهبان ،  نه میدانم !؟؟

پدر جان محمد  در کار های ساختمانی به عنوان کار گر روز  مزد  کار  میکرد . قد ش  خمیده بود  و موهای سرش کاملا سفید شده بود .  دختر عمه ام ( مادر جان محمد )  ، مثل صدها   زن  و دختر جوان  هزاره ، در خانه های  متمولین  قوم برتر ( افغان ها )  مشغول  کلفتی   بود . 

 دختر عمه ام   خیلی زود برای من نیز  از   همین تیپ کار ها،  دست و پا نمود .  و قرار شد که من نیز در خانه یکی  از  متمولین  به  عنوان خدمه  مشغول کار شوم  .  دختر عمه  با منت به من تفهیم مینمود که باید خیلی ممنون وی باشم  که  ، او برایم چنین کاری را دست و پا نموده است :   آخر به هر کسی و ناکسی که  مردم اعتماد نه میکنند و... 

... و  من  دلم در هوای  مکتب و در س  سخت می تپید  . اما ، نی  در زیر بار   ظلم و جفا شفیقه خانم  . دیگر به هیچ قیمتی  حاضر نبودم تا نزد  ان ها بر گردم . از شفیقه خانم و ظلم ، زور گو یی   و ناروا یی های وی سخت  آزرده و گریزان بودم  .  زیاد تر دلم  هوای ایران را در سر می پروارنید .   اما  برای ایران رفتن  کلی  پول  نیاز بود  که من نداشتم  .  نه میدانم !    از کوچکی عاشق ایران بودم و...  در منطقه جا غوری  نیز منطقه ای بنام خاک ایران  موقعیت دارد  که همیشه دلم میخواست تا ان را از نزد یک  مشاهده بنمایم . اما  ، تا حالا موفق نشده ام و ....

 ادامه دارد   میثم لو مانی ، مینسک بلا روس .  

نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » جاغوری و یک بارندگی دیگر
  • » میهنم - رضا واثق - به یاد روزهای گذشته
  • » گرامیداشت ازسال 2012 (سال انرژی پایدار)
  • » ازکـــدام اصل ونسب:؟
  • » هفت‌خوان دختران غزنی تا رسیدن به مدرک دانشگاهی
  • » شعر( تهداب کج)
  • » مهره های سوخته
  • » داستان یتیم - قسمت بیست و یک!
  • » کویته: سه نفر هزاره در میکانگی رود به شهادت رسیدند
  • » طبل صلح و جنگ از سوی ارگ نشینان همزمان نواخته میشود آیا مردم فراموش خواهند شد ؟
  • » بارندگی های چند روز اخیر در جاغوری
  • » کابل شهر پر از موانع رنگا رنگ ؟!!!
  • » نگرانی مردم از عرضه فیلم های خصوصی شان در بازار « علي آرش »
  • » آقای غند مشر محمد عیسی خان - 3
  • » داکتر سیما ثمر : گزارش صلح و آشتی تحریف نخواهد شد
  • » یک روز برفی در جاغوری از دریچه دوربین
  • » تجلیل از اربعین حضرت امام حسین (ع) در مسجد امام علی (ع)قریه سنگ سوراخ - جاغوری
  • » نشست بن گامی در راستای موفقیت!
  • » جوانمردی کشور جاپان در کمک به افغانستان هرگز فراموش نخواهد شد
  • » جاغوری در چهلمین روز اربعین حسینی با دومین برف باری سفید پوش شد .
  • » محمد حسین خان لوامشر - 2
  • » اعلام اسامی داوران افغانستانی و ایرانی ششمین جشنواره قند پارسی از سویی خانه ادبیات افغانسان
  • » از مقام علمی دکتر محمدسرور مولایی در ششمین جشنواره قند پارسی تجلیل می‌شود
  • » شعر (پدر ببخش مرا!)
  • » کابل با باریدن برف و باران نیز فضای برای تنفس ندارد .
  • » بپاس لطف دوستان محصوصا جناب آقای محمدی
  • » تصادف دردناک
  • » برگید اسحاق خان - 1
  • » بازگشت استبداد!
  • » اولین برف زمستانی جاغوری را سفید پوش کرد
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ...

    ...
    jaghori1.blogfa.com & Designer: موج سوم
    ... پایگاه اطلاع رسانی جاغوری
    بزرگترین مرجع وبلاگ نویساندریافت کد لودینگ برای وبلاگ
    ...