صفحه در حال بارگذاري است!لطفا کمي صبر کنيد...
|
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
به مناسبت میلاد منجی جهان بشریت حضرت مهدی موعود(عج) و...
موضوع: ~»مطالب اجتماعی»~
سه شنبه پنجم مرداد 1389 2:53 بنام نامی بزرگ حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادة اوست سالروز ولادت منجی انسان بر دوستداران انسانیت انسان ، مبارکباد ! اِنّ الارض یَرِثُها عِبادیَ الصّالِحُون تا نیای گره از کار بشر وا نشود **** درد ما جز با ظهور تو مداوا نشود هرساله وقتی ماه شعبان از راه فرا می رسد و هرچه به نیمة آن نزدیک می شویم یک حس غریب اما دوست داشتنی در غمخانة دل ما لانه می کند ، در شب پانزدهم غم شرینی از جام وجود منتظران لبریز می شود ! کوی و برزن چراغانی می شوند ؛ برخی دارا ها قفل دل شان اندکی باز می شود و کَمَکی با نادارها ناچیزی از دارائی شان را تقسیم می کنند ؛ در خانه ای ساده ای روستائی بهترین غذای سال شان سر سفره قرار داده می شود ! مساجد ، تکیه ها ، منبرها ، امام باره ها ، اما زاده ها و هرجایگاه مذهبی دیگر نورانی تر از همیشه مملو از عابد و زایر اند ! همه به همدیگر مهربان اند و گل و شرینی پیش کش می کنند انگار دارند برای زمان دولت تو مشق همگرائی می کنند مگر نه اینکه در سایه سار حکومت تو گرگ و گوسفند در کنارهم زندگی دارند ! هفته ها پیشترک خوشی و شادی بی پایانی وجود کوچک بچه ها را فرا می گیرد و هر چه به شب ولادت تو نزدیک می شویم سرور شان شدت بیشتری می گیرد اگر به صورت های مهربان شان و لب های پر خنده ای شان دقت کنی هرگز زره ای غم و اندوه در آن شاهد نخواهی بود انگار تنها برای شادی زاده شده اند !! . دوست مهربان انسان ! شب تولد تو آن قدر مهربانی و مهر و عاطفه به همراه دارد که حتی سخاوتمندانه به خانه ای دل های یتیمان و بیوه زنان هم راه می یابد و تنها همین آمدن توست که سال یک بار دل های سرد شان را گرما می بخشد و گلخند تبسم بر لبان خشکیده ای شان نقش می بندد ! حتی بی سرپرستان کشور ظلمستان من با مردم رنجدیده اش که در طول تاریخ روی آسایش و آرامش ندیده اند این شب ها اندکی احساس امنیت می کنند انگار دولت تو که دولت پاینده است از راه رسیده ! با این همه آیا رسد روزی که دنیای پوشالی ، تاریک از ظلم ، پر از سوز و ستم و مکر و فریب با طلوع خورشید وجود تو روشن گردد و جهان رنگین کمانی را با رنگ های از مهر و عاطفه و عدالت و عشق نظاره گر باشیم !؟ . آقای غریب من ! می دانم که میدانی که در نهان خانه ای دل من غربت زده چه می گذرد ! خودم هم نمیدانم که چه چیزی مرا کشانده تا بجای گرداندن خامه بر صفحه واقعی و حقیقی ، پشت ماشین از جنس مجازی بینشینم و بر صفحه ای مجازی با بازی دکمه ها ، کودکانه مویه های دلم را برای تو مشق کنم ! مطمئنم که قلب نازنین تو هم مثل دل ما غریبان تنگ زادگاه توست ! یعنی زادگاه انسان ، تنها گهواره ای که با اشتباهات موجودات دو پا و آدم های انسان خوار دارد به نابودی کشانده می شود ! می دانم که احساس غربت دست از وجود نازنین ات بر نمی دارد ، زیرا غریب تر از تو کسی نیست که در میان آدم های باشی که از آدمیت شان خبری نیست ! می دانم که تو همان شیخ شاعری که گرد شهر با چراغ همی گردی که از دیو ودَد ملولی ولی آرزوی دیدار انسانی را داری !؟ و این نهایت غریبی است که در میان خلق باشی اما بیگانه با ایشان ! جدا از خوی و خصلت شان ، دل خون از دو رنگی و مکر شان ، متعجب از تقلب و ظاهر سازی شان ! ناراحت از اینکه نتوانی کاری برای کسانی انجام دهی که دارند زیر بار ستم خرد و خمیر می شوند ! نه که نتوانی ، بلکه مجبوری دل خون نظاره گر آن همه بیداد باشی و زمان یاری حقیقی را انتظار بکشی !؟ . مولای من ! میدانم که تو هم منتَظری و هم منتظِر ! میدانم که این انتظار برای تو هم دردناک و سوزنده است چنان که برای مریدانت ! شک ندارم که انتظار ستم سوزی و جهان سازی سخت است و دردناک ! دشوار است که توخورشید عدالت باشی اما اجازه ای طلوع نداشته باشی ! طاقت فرساست که شاهد بیداد گری باشی و نتوانی داد از بیداد بستانی ! چشم براه روزگار ظهور و جهانی پالایش یافته واقعاً مشکل است و مشکل ساز ! بدین جهت تو هم منتظِری که دیدگان پر مهرت دوخته بر در فرمان ، فرمانده حقیقی ! و هم منتظَری که روزگاری طولانی است دیدگان مشتاق بسیاری در آرزوی دیدار ات بی رمق شدند کودکان با آرزوی دیدار تو جوان شدند و جوانان با همان امید پیر و سالخوردگان همان آمال را با خود به گور بردند !؟ پس کی به پایان رسد این روزگار تلخ تر از زهر ؟ آیا روزگار شرین تر از شکر با آمدن تو خواهد آمد !؟ و... . مراد من : من که همه گونه مرید توام ! گاهی زنگار شک و تردید خوره جان و روحم می شود ! ببخشید مراد من شک نه به تو ، تو که اصلاً شک بردار نیستی چرا که تو موعود ادیانی و منجی انسان ! تو همان حقیقت محضی ؛ نه ، تو خود حقیقتی ! تو همان کسی هستی که با آدم از عدم به وادی وجود گام گذاشتی ! تو همان نسیم هستی که بر کشتی نوح نشستی ! تو همان ید بیضایئ موسای که حجت برای او بر قوم شک پرستش شدی ! تو همان نفس مسیحائی که از لبان عیسی دمیدی و به مرده جان دوباره دادی ! تو همان زاده ای خاتِم و خاتَم پیغام برانی همان همنام او هم کنیه اش ، هم ریشه اش و هم هدف اش ! تو همان شجاعت علی ، عدالت علی ، مظلومیت علی ومکمل اوئی تو همانی که کار ناتمام او را تمام خواهی کرد ! تو صبر حسنی تو شهامت حسینی تو خلوص سجادی تو دانش باقر و صادقی تو بردباری کاظمی تو رضایت رضائی تو تقوای تقی ای تو نقوی ای تو هدایت هادی ای تو زاده ای عسکری ای تو همان مهدی ای تو همان منجی ای تو... تو همان بقیت اللهی که اگر نبودی ((لساخت الارض باهلها )) ! تو همان ولی عصر و صاحب زمانی که اگر نبودی نه زمانی بود و نه عصری !!؟ تو... ! من دل شکسته ای دست و پا بسته به تو شک ندارم بلکه به ناداشته های از ناداری های خودم شک دارم که بر طبل انسانیت می کوبم و اما رقص مرگ را به ارمغان می آورم ! شک دارم به انسانیت خودم زیرا اگر انسانیت من به هرزگی گرفته نشده بود نه تو منتظر بودی و نه من ! ! . منجی انسان : من در عجبم که تو که هستی !؟ تو که با هستی هست شدی ! تو که موعود تمام ادیانی ! تو که به زعم هندوها همان شیوای که انتظار تو را می کشند که روزی باز آئی و به سعادت ابدی رهنمون شان شوی ! تو که هستی !؟ که در اندیشه ای پیروان بودا همان بودای که خواهی آمد و همگان را به ((نیروانا)) خواهی رساند ! تو که هستی !؟ تو به گمان کلیمیان همان منجی هستی که ناجی شان خواهی شد ! تو همان مسیحائی که عیسائیان انتظار فرود دوباره ات را از آسمان می کشند که به داد شان برسی و اقنوم واحدی را به جای تثلیث برقلب شان نشانی ! تو همان منجی آیین زردشتی که شعار ابدی (( پندارنیک ، گفتارنیک ، کردار نیک )) را در عمل پیاده خواهی کرد و لباس واقع به بر شان خواهی پوشاند ! تو همان موعود محمدی و منظور علی تو همان مبشر امامانی و بشارت ده ای انسان به کمال مطلق ! تو همان راهبر خرد و خردگرائی هستی ! تو کاشف واقعی دانشی و ... تو هرکه هستی و هرکسی استی تو هیچ نیستی چرا که فانی فی اللهی ! تو در حقیقت همان انسان کاملی که انسانیت را به انسان باز خواهی گرداند تو همان آدم زاده ای حقیقی هستی که آدمیت را به زادگان آدم هدیه خواهی کرد ! تو جان را در کالبد متحرک انسان ها خواهی دمید زیرا که به زعم تو تن آدمی شریف است به جان آدمیت ! . سالار ما : همین قدر میگویم که : این قافله دیریست که گم کرده راه اند ؛ آواره ای صحرای کبر و غرور ، اسیر شهوتند و سر سپرده ای شکم ! همه ای نیازشان در ارضائی از ناف تا زانو نهفته است ! گرگ هم اند درنده خو و بی رحم ! ظاهر شان عابد اند و باطن شان فاسق ! می چرند حیوان صفت آنقدر که شکم های شان از خورش حرام آماسیده است ! چه بگویم که شعار های شان چیزیست و عمل شان چیز دیگر ! از انسان دم می زنند اما در نهان انسانیت را در مسلخ خود خواهی ، قربانی می کنند ! از حقوق انسان گپ می زنند اما حق تنها منافع نامشروع خودشان است حق همان است که خود می خواهند ! از دمکراسی سخن می گویند اما با استبداد هم دم اند ! از مردم دفاع می کنند اما با مردم خواران هم کاسه اند ! ؟ . برخی گویند : از علائم ظهورت یکی هم آن است که جهان از استبداد و ستم لبریز شود ! صاحب و مولائی من ، اگر واقعاً این گونه باشد پس وقت ظهور تو فرا رسیده است !؟ . به گمان برخی دیگر : باید جهان آن گونه پاک و پاکیزه شود که لیاقت و شایسته گی انسان کامل را داشته باشد ! آغایم اگر این چنین باشد پس وای بر من که هرگز نه من و نه نسل های پس از من لیاقت دیدار تو را نخواهند داشت آن گونه که پیشنیان پیش از من محروم ، محروم سر در نقاب خاک کشیدند و حسرت دیدار تو را به گور بردند ! . به گمانم: نظریه دوم باید درست تر باشد زیرا که دیر زمانیست که جهان مملو از ستم و جور و فتنه و فساد است ! ولی از ظهور تو خبری نیست که نیست !!؟ می دانم که اجازه ای ظهورت به دست مجیز است و می دانم که تنها ناز خودت بر خوب ترین خوبان کشش دارد ! پس خودت بخواه که فرمانده حقیقی ، فرمان ظهورت دهد ! آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن !؟ زیرا می دانم که : تا نیای گره از کار بشر وا نشود **** درد ما جز با ظهور تو مداوا نشود نوشته شده توسط مدیریت بخش داود - خرمی | لینک ثابت |
آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ... |
...
|