تبليغاتX
... جاغوری یک - یتیم ! قسمت هشتم !
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
خانه آرشیو عناوین مطالب سایت ارسال مطالب و تماس باما آخرین فیلم و ویدیو RSS
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
...
یتیم ! قسمت هشتم !
موضوع: ★ داستان ★ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 17:12

بنام خداوند ! 

  یتیم ! قسمت هشتم !

   بازگو یی  یتیمی و دنیا ی تلخ آن ، قلمی میخواهد  اعجاز گونه !

اعجاز ی که ، بتواند  یتیم  و محرومیت ها  ی  روحی ، روانی  ، جسمی  و دنیای  رنج بیکران وی را به گونه حقیقی ان ، به ترسیم بکشد . 

در افغانستان ، اکثرا مناسبات  و ارتباطات  اجتماعی در آن خشن ، نا معقول  و غیر انسانی بوده است !  و این تکرار  متواتر  زهر  تلخ  و کشنده  ( مناسبات آدم ها ) ،  از بطن همان  فرهنگ خشن و غیر انسانی حاکم بر جامعه ما، ریشه گرفته است !  فرهنگی که ، به راحتی فرزندی پدر اش را به ذبح میگرد  و یا هم اینکه  پدری فرزندش را  در قصاب خانه  تربیت با چماق غرور و حماقت  به کام مرگ می فرستد ... که در هر دو حالت آن ، آب از آب تکان نه میخورد ، گویی انسان ها یی به سلاخی گرفته نه شده اند !

 جامعه و قوانین حاکم بر  آن ، چه سکوت ز بو نا نه یی !

چرا ؟؟! -  بدان جهت که ، انسان و انسانیت  در فر هنگ عمومی  جامعه و مردم مان  هنوز  مقام و ارزش   انسانی خویش را  کسب ننموده است !

ارزش  و تفکر انسانی مان   ، از سر حد  گوسفند بودن به بالا تر به صعود نه نشسته است ! و بدین جهت ، چه بسا که ، با  اندک ترین  بها یی ، به سلاخی  همدیگر نشسته ایم ....       

 و.... من ! در برابر این  طوفان سخت  کشنده ، " خدای من "  چقدر ضعیف ام و نا توان ... !

  و هم چنان این بیان  غم انگیز شوره زار  تلخ دنیای  یتیمی  ، که بیان گر واقعیت های تلخ جامعه مان  میباشد ، باب طبع  هر تن و توشه بی خیال  دنیا ی عشرت و خوش گذران ی ، نه خواهد بود .....   

  من  کوشش نموده ام تا،    در حد توان   ، شمه یی از دریای بیکران  رنج انسان های  عصر و زمان خویش را ، به باز گو یی گرفته  و نقاب از چهره خشن   و بی رحم دنیا ی بخش از انسان های شوریده بخت را به باز گویی بگیرم ، انسان ها یی  که ، من و زنده گی من نیز  جز یی از دنیای  تلخ زنده گی ان ها به حساب  میآییم .....    

میدانم  ! ان ها یی که ، زهر تلخ  دنیای  یتیمی را چشیده اند ، مرا درک مینمایند و...در این داستان گام به گام با جعفر است و  درد های وی را درک مینمایند !

 و در ضمن ، این حقیر   بی صبر ا نه  منتظر  ابراز نظر و نقد عزیزان  صاحب نظر میباشم !      یاهو ....

 

                                                        *   *     *

  از زنده گی  و  رنج های وی دیگر خسته شده بودم !

 همواره گرسنه بودم .

  معمولا پدرم در سال یک مرتبه برای مان  از تکه تافته و یا هم معمولا  سان سفید  لباس درست مینمود ! همین که ان را میپوشیدیم ، دیگر  به ندرت  از تن مان بیرون کشیده میشد ! آنقدر  به تن مان میماند  تا ، تکه و پاره میگردید  !   در  تابستان  شعاع داغ خورشید  تنم را  می سوختاند  و در   زمستان   ، سوزش سرما و........ 

از مکتب به خانه بر میگردم ! شفیقه خانم  تکه نانی به دستم میدهد و از مشک برایم دوغ میریزم  و ان را با تکه نان داده شده ، میخورم !

 این که سیر شده ام یا نه ،برای کسی اهمیت ی ندارد ! و بعد سبد م را در پشت ام میبندم  و روانه کوه میگردم !

کوه  ها ، حال و هوای دیگری داشتند ! در سکوت آن  گاهی وحشت ی بر من چیره میگشت ، اما زیاد به خود نه می آوردم و به ان اهمیت ی  نه میدادم ! روی هم رفته در میان قله ها و ارتفاعات  آن ،  خودم  را ، راحت تر و آزاد  احساس می نمودم !

در بالای یکی از کو ه های مرتفع ، مقداری سنگی را  روی هم انباشته بودند ! مردم محل معتقد بودند که  آن جا  ، زیارت گاهی است  !

و من چه بسا مواقع که  دلم  از یتیمی  و بی عدالتی های  تلخ  زنده گی   به تنگ می آمد ، وضو یی گرفته و در ان زیارت گاه به نماز می ایستادم و بعد از راز نیاز ها ، عاجزانه از خداوند آرزو  میکردم تا   مرگم  بدهد  ..... نه میخواستم تا دیگر  آن  همه توهین ، تحقیر  و رنج را تحمل بنمایم  ..... اما مرگ به سراغم نیامد و من   زنده ماندم  ! گویی محکوم به زنده گی کردن بودم  ... زنده گی  همراه با اعمال شاقه و....  

  نزدیکی های غروب از کوه به خانه بر میگردم  و  سبد هیزم را در جای معین ان  خالی میکنم  و بعد کوزه را گرفته و به دنبال آب روان میشوم  .....

میان تاریکی و روشنایی شام  هنگام ، به سرعت  راه   میروم  که ، نا گاه در سر پیچ قلعه،  با معلم مان روبرو میشوم  خدای من ؛ کاملا غیر مترقبه ! سلام میکنم و د ست وی را میبوسم !

 از اینکه کوزه به همراه ام  است خجالت میکشم ؛ آخر معمولا آب  آوردن کار زن ها است  و..  !

همیشه در دل احساس می نمودم  که  وی  نظر و لطف کاملا نیکی نسبت به من دارد....... !

 پدر گونه دستی به سرم میکشد  و بعد از من میپرسد  : 

-  جعفر ، بچیم ! پدرت در خانه است  ؟؟!  جواب میدهم :  

-    بله معلم  صاحب  ، در خانه است  ! و بعد با سرعت به طرف خانه میدوم ! پدرم را با رادیو اش  در بالای  صفه  یی  پیش خانه مان  میبینم  ! در حالیکه نفس ، نفس میزنم به پدرم میگویم : 

- آتی ! سید محمد بخش معلم مان در برون   منتظر شما است و....

ان شب پدرم و  معلم ام  تا  دیر وقت های شب  در مهمان خانه مان باهم  صحبت نمودند ! من که در خانه  خدمت نمودن  مهمانان  نیز وظیفه ام بود ، در خلال رفت و آمدن ها  می شنیدم  که ، موضوع اصلی صحبت های   ان شب من هستم !   

میشنیدم که  معلم مان به پدرم میگوید : 

-  ببین احمد علی خان!  من میبینم که  ، جعفر یک بچه عادی نیست ، خداوند به او یک  هوش و استعداد فوقالعاده یی  داده است ! تمام آنهایی را که  امروز در مقامات بلند پایه دولت ، منصب و مقامی دارند ! همگی مکتب خوانده اند و از  دانشگاه ها  فارغ گردیده اند   و  اگر بچه شما  به یک مقامی  برسد ،  آیا فکرش را هم کرده یی ؟ .....هوش و استعداد  جعفر برای  معلمین که جدید می آیند ، باور نا کردنی می باشد !

همیشه با اولین  توضیح درس این دست جعفر است که برای جواب دادن بالا  میشود ! 

معلمین که وی را نه میشناسند  ، باور شان نه میشوند ، وی را امتحان  مینمایند  ! اما جعفر  همچون ضبط ی را میماند !

 اما بزودی درس ها از یاد  اش می رود !  که ، این موضوع هم معلمین را به اشتباه انداخته بود !             

  معلمین ، فکر می نمودند  که ، جعفر بابت خود بزرگ جلوه دادن ، پیش از پیش آماده گی میگیرد !

اما من میدانم که این طوری نیست !

 طوریکه من  از دیگر بچه های ده تان  پرسیده ام ،  او بعد از مکتب  هرگز فرصت نه میکند تا  قاد کتاب هایش را باز نماید و این است که  در ساعات درسی  آینده  درس های گذشته یا اش میرود ....       احمد علی خان ،  به او و درس های وی بیشتر توجه کنید !

من  میبینم که  خیلی موقع کتابچه و قلم ندارد!

در اوایل  بابت نداشتن  کتابچه و قلم  کتک  میخورد  اما حالا که معلمین میدانند ، کم و بیش  مراعات اش را مینمایند ....

خیلی از بچه ها که یتیم شده اند ، استعداد  و  توانایی  درس خواندن شان  کاملا  ضعیف گردیده اند  و خیلی ها شان ناکام مانده و از مکتب خارج شده اند  ! اما  جعفر یک  استثنا میباشد ! نی تنها ناکام نمانده بلکه اول نمره صنف خود هست و....   

صحبت های ان شب معلم ام  با پدرم  تاثیر ان چنان محسوس بر زنده گی من وارد ننمود ! آش همان بود  و کاسه همان  !  چون یک بخش مهم زنده گی ما را شفیقه خانم  تشکیل میداد و شفیقه خانم  حتی در ذهن اش هم ، نه می توانست  تحمل نماید تا من کاره یی شوم ... اما این  صحبت ها در من  تحول سخت  عظیم ی به  وجود آورده بود  !  تحول و اراده  در درس خواندن و مکتب رفتن  ! اخ  خدا جان  که  در جهت تحقق ان  چقدر رنج ها یی را که  تحمل نه نمودم  ... 

اوایل تابستان ، به مناسبتی  مدت چندی مکاتب  تعطیل شدند! و من  سخت  مصروف  کمک  به کارها بودم  !

تابستان است و فصل گندم درو !

 صبح ها نیمه تاریک جای میخوریم و بعد  دسته جمعی  از خانه میزنیم   بیرون ! هر کس داسی در دست  دارد  داس اش را با سنگ مخصوصی تیز نموده و بعد شروع مینماید به درو نمودن !

گاهگاهی  در میان صدای  شر و شر درو کردن   گندم ، صدای  الله دوست  جانانه  یی از دور و نزدیک به گوش میرسد ! صدای که ، در میان آن کار شاق و طاقت فرسا ، خستگی از تن و جان  حاضرین می ربود !

 پدرم نیز که ،  به وجد آمده بود  بلند میشود ، دستان اش را در هر دو طرف گوشش هائل نموده  و با صدای بلند  شروع به  الله دوست نمودن  مینماید  :  

  الله ....دو...ست ..و  مولی ...دوست   شیر خدا  علی ..الله  ...دوست و مولی دوست !                                  الله دوست گویی  خون تازه یی در کالبد حاضرین دوانی ده  که ، با سرعت هرچه بیشتر به درو کردن  ادامه  میدادند ...    و گاهی از دور و نزدیک  کسانی به هزاره گی غزل میخواندند :

شبی در رخنه  دیوار بودم

ستاره سر زد و بیدار بودم

ستاره سر زد و عقرب بدر شد

هنوزم منتظر، بر یار بودم 

 یکی دو روز بعد  پدرم  موقع چای صبح به من میگوید :

-   جعفر ، تو نیاز نیست تا به گندم درو  بروی   ! امروز برو پیش مادرت ! اما یادت نره  یک هفته بیشتر نمانی !

خدای من ، باورم نمیشود ، انگار دارم  خواب میبینم  ! یا پدر شوخی میکند ..... چای دیگر از گلو ن  ام پایین نرفت...... بال در آوردم و  به طرف مادرم  پرواز نمودم ... 

بعد از ظهر  به ده مادر کلان ام  میرسم ! فصل توت است و زرد الو  !  بوی  بیده  ، بوی پودینه  و... سرمست ام مینماید !  مادر و مادر کلان ام  مشغول جمع آوری زرد الو هستند  ! خدای من ! مادر و مادر کلان ام را بغل نموده  و هر سه مان گریه کردیم ...

به  خانه میروم !  خواهرم  طفل کوچکی که تازه کم ، کم زبان باز نموده است  سخت مریض است و در بستر افتاده است  ! از مادرم میپرسم  که  وی را چه شده است ! مادرم جواب میدهد :

-  بیچاره اسهال شده است ، ای تقریبا دو هفته شده  که ، اسهال است ! اوایل  استفراغ هم داشت ، اما حالا استفراغ  ندارد ، برگ خر غول جوش داده برایش میدهم  ! خدا مهربان است  شفا میابد !

مینشینم و خواهرم را بغل میکنم !    وی را یتیم تر از خود  میبینم ، خدای من ....  !

به شدت در تب  میسوزد ! دیگر رمقی در وجود اش نمانده است  !

لبان اش کاملا  خشکیده بود !

 به سختی چشمان اش باز میکند و نگاهی به من  میاندازد !

خدای من چقدر شبیه عمه ام است ، این دیگه ..

به آهسته گی لبان اش میجنبد  و  میگوید :

-   آ...ب..!

میخواهم به وی آب بدهم  ! مادرم دستم را  می گیرد ،با یک دنیا غم و اندو ه به من   میگوید : 

-   جان مادر ، آب برایش نده ، ضرر دارد ! نه میبینی  اسهال است !  آب کمتر برایش می دیهیم ! تا اسهال اش کمتر شود !

   این چند روز است که ، کم ،کم   آب جوش داده  خر غول به حلق اش میریزیم ! اوایل گریه میکرد و نه میخورد ، آخر آب  علف خر غول خیلی تلخ است ! اما این اخیر ها  طفلک می نوشد  !   و بعد  مادرم  چند قطره یی از آب  جوش داده شده علف خر غول را در کام وی میچکاند  و بعد تکه یی را با  آب  تر نموده  و خشکی های لب وی را نم میزند !

 ناراحت و غمگین بالای سر خواهرم  مینشینم !  وی به شدت تب دارد و نفس نفس  میزند !

 بعد از مدتی ، چشمان اش را باز میکند !دوباره به دقت به طرف ام نگاه  میکند ! میدانم  که  او  مرا نه میشناسد ! این هم  درد دیگری دنیای  یتیمی است دیگر ...!

خواهرم خودش را تکانی داده ، طوری بود که گویی حال وی بهبود یافته است  و بعد با التماس خاصی  رو به من نموده و گفت  

 : -   از برای خدا ....  آب ! 

 من دیگر  طاقت نداشتم  ! بغض ام سخت  گرفته بود و دردی در گلو ن ام می ترکید ...   مقداری آب  خر غول در  استکان  ریخته و  بعد در کام خواهرم ریختم ... آب  را نه توانست قورت بدهد   و  از گوشه  لبانش  روی دستان ام ریخت  و خواهرم  آرام گرفت !  

آهسته  تکان اش میدهم  و صدایش میزنم  :

-  گل نار ؛ خواهر جان بیدار شو.............. ! اما  او آرام  و خاموش بر روی دستان ام خواب اش برده بود ! 

خبر به سرعت به درون ده پیچید ! مرد ها برای قبر کندن آماده گی گرفتند و  زن ها برای غسل دادن وی !

من در گوشه یی نشسته  و به  آهستگی  زهر تلخ  غم و اندوه مرگ خواهرم را   اشک  می ریختم  و در ان  شباهنگ ام صدای  مخته ( گریه ،  ناله و فریاد )  مادرم بود که به اندرون  دره می پیچید : 

نا شاد ، یتیم  دختر من !

نا کام  یتیم دختر من  ! 

گل نار یتیم دختر من !

بی کس یتیم  دختر من !       و مردان ده  میبردند تا خواهرم را دفن نمایند !  

 ادامه دارد ! 

نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » جاغوری و یک بارندگی دیگر
  • » میهنم - رضا واثق - به یاد روزهای گذشته
  • » گرامیداشت ازسال 2012 (سال انرژی پایدار)
  • » ازکـــدام اصل ونسب:؟
  • » هفت‌خوان دختران غزنی تا رسیدن به مدرک دانشگاهی
  • » شعر( تهداب کج)
  • » مهره های سوخته
  • » داستان یتیم - قسمت بیست و یک!
  • » کویته: سه نفر هزاره در میکانگی رود به شهادت رسیدند
  • » طبل صلح و جنگ از سوی ارگ نشینان همزمان نواخته میشود آیا مردم فراموش خواهند شد ؟
  • » بارندگی های چند روز اخیر در جاغوری
  • » کابل شهر پر از موانع رنگا رنگ ؟!!!
  • » نگرانی مردم از عرضه فیلم های خصوصی شان در بازار « علي آرش »
  • » آقای غند مشر محمد عیسی خان - 3
  • » داکتر سیما ثمر : گزارش صلح و آشتی تحریف نخواهد شد
  • » یک روز برفی در جاغوری از دریچه دوربین
  • » تجلیل از اربعین حضرت امام حسین (ع) در مسجد امام علی (ع)قریه سنگ سوراخ - جاغوری
  • » نشست بن گامی در راستای موفقیت!
  • » جوانمردی کشور جاپان در کمک به افغانستان هرگز فراموش نخواهد شد
  • » جاغوری در چهلمین روز اربعین حسینی با دومین برف باری سفید پوش شد .
  • » محمد حسین خان لوامشر - 2
  • » اعلام اسامی داوران افغانستانی و ایرانی ششمین جشنواره قند پارسی از سویی خانه ادبیات افغانسان
  • » از مقام علمی دکتر محمدسرور مولایی در ششمین جشنواره قند پارسی تجلیل می‌شود
  • » شعر (پدر ببخش مرا!)
  • » کابل با باریدن برف و باران نیز فضای برای تنفس ندارد .
  • » بپاس لطف دوستان محصوصا جناب آقای محمدی
  • » تصادف دردناک
  • » برگید اسحاق خان - 1
  • » بازگشت استبداد!
  • » اولین برف زمستانی جاغوری را سفید پوش کرد
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ...

    ...
    jaghori1.blogfa.com & Designer: موج سوم
    ... پایگاه اطلاع رسانی جاغوری
    بزرگترین مرجع وبلاگ نویساندریافت کد لودینگ برای وبلاگ
    ...