تبليغاتX
... جاغوری یک - ماهنامه پاطو - شماره دهم
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
خانه آرشیو عناوین مطالب سایت ارسال مطالب و تماس باما آخرین فیلم و ویدیو RSS
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
...
ماهنامه پاطو - شماره دهم
موضوع: پاطو شنبه بیست و دوم اسفند 1388 22:56

كربلا باقي است ...(1)

در تاريخ جهاد و مقاومت مردم افغانستان ماه حوت از ارزش و جايگاه والاي برخوردار هست. حوت محرم افغانستان و ماه آغاز قيام هاي مردمي و جنبش هاي آزادي طلبانه مردم ستمديده افغانستان در مقابل استبداد داخلي و تجاوز و اشغالگري نيروهاي ارتش سرخ خارجي است. در سوم همين ماه سال 1358 هست كه مردم غرب كابل با محوريت چنداول با شعارهاي كوبنده الله اكبر صداي اعتراض شان را بر حكومت مستبد و ياران اشعالگر شان بلند مي نمايند و ساير شهروندان كابل هم با همه تفاوتهاي قومي، لساني و انديشه اي همزمان، به حكم (( انماالمومنون اخوة )) صداي الله اكبر شان را بلند نموده و به ياري برادران هزاره و تشيع شان بر مي خيزند.

 اما با كمال تأسف سردمداران جبار كه به استبداد و ستم خو گرفته است و باده قدرت و چوكي چنان آنان را مست نموده است كه ديوانه آسا د‍‍‍‍ژخيمان داخلي و خون آشامان خارجي شان را به چنداول ، برچي و مناطق ديگر كابل فرستاده و به جواب الله اكبر مردم گلوله هاي آتشين نثار مي كنند و در يكروز

(سوم حوت) صدها نفر از مردم بي پناه و بي دفاع كابل را به خاك و خون مي كشاند. وحشي گري به حدي است كه جنازه هاي شهيدان تا پاسي از شب در سركهاي كابل باقي مي ماند و كسي جرأت جمع آوري آن ها را نمي يابد. آري حوت محرم است . چنانچه محرم اسوه جنبش هاي اجتماعي و قيام هاي مردمي عليه استبداد و فساد يزيدي گرديد ، قيام چنداول الهام بخش جنبش هاي اجتماعي و قيام آزادي خواهانه مردم افغانستان در مقابل فساد كمونيستي و استبداد حكومتي دست نشانده گرديد. چهار ده سال بعد بازهم غرب كابل مركز مقاومت مي شود      سه سال مقاومت سه سال جهاد ، تا اينكه در 22 حوت 1373 به عاشورا مي رسد ، اوج قيام . اما اينبار قيام در چنداول تجاوز خارجي نيست .

 اينبار استبداد نه با استعمار بلكه با انحصار همدست شده بود تا خون مردم مردم آزادي خواه و عدالت طلب را بريزند . لذا است كه جبهه عدالت مجبورا  سه سال در دو جبهه مي جنگد جبهه اي در مقابل استبداد تاريخي و جبهه در مقابل انحصار كه نو پا به ميدان گذاشته بود. آري اينبار نه در مقابل اشغالگران بلكه در مقابل به اصطلاح برادران هم سنگر كه نقاب از چهره افكنده بود و حقيقت تاريخي اش را به نمايش مي گذاشت . يعني آنانكه افغانستان را ملكيت پدري و حق ميراثي خود پنداشته و اينك بعد از خروج ذليلانه ياورانش بازوي ديگر بنام انحصار يافته بود . چهره هاي استبداد و انحصار بالاخره در 22 حوت 1373 دست به دست هم داده يكي ( استبداد) عدالت و آزادي را هدف قرار داده سپه سالار مقاومت را به زنجير كشيده و بعد در قربانگاه به تير مي بندد و ديگري ( انحصار ) چون ميدان را از شيران و قهرمانان مقاومت خالي ديد و مي بيند كه اكنون بيرق علمدار به زمين افتاده و سپه سالار هم به شهادت رسيده است بازهم به تاراج غرب كابل مي پردازد . يعني همان چنداول كه مشعل مقاومت در برابر تجاوز و استبداد را روشن نموده بود . اين است كه حوت  محرم است  و 22 حوت عاشورا 

و از اينجاست كه امام صادق(ع) فرمود كه : (( كل ارض كربلا و كل شهر محرم ))

(1)               برگرفته شده از مطلع شعر ((سوسن)) از مجموعه ادمي پرنده نيست قمبرعلي تابش

 زندگینامه رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری ( ره )

استاد مزاری شهید رهبر شهيد عبدالعلی مزاری در سال ۱۳۲۶ هجری شمسی در روستای نانوايی چهار کنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجی خداداد زراعت پيشه و مالدار بود. خانواده حاجی خداداد اصلا از سرخجوی ورس به ترکستان مهاجرت کرده بودند ـ دورانی که عبدالعلی مزاری به دنيا آمد، خانواده ی او چون بسياری های ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق می رفتند. عبدالعلی نيز چون ديگر اطفال در دامداری و زراعت به خانواده کمک می کرد. در کنار اين دروس ابتدايی را زمستان ها در مدرسه ی نانوايی فرا گرفت. سپس به صورت تمام وقت تعليمات دينی را در مدرسه چهارکنت و مزار شريف ادامه داد.

تحصیلات ابتدایی

عبدالعلی در نوجوانی، پر شور و دلير بود. وقتی در مدرسه ی چهارکینت درس می خواند، به انتقاد از بی کفايتی مسولين مدرسه پرداخت و در يک مورد خواستار تقسيم گندم مدرسه ميان طلاب فقير شد. وقتی مسولين به اعتراضات او و طلاب توجه نکردند، عبدالعلی با جمعی از دوستانش قفل انبار مدرسه را شکستند و به دست خود گندم را ميان طلاب فقير توزيع کردند. رهبر شهيد هنوز بيست ساله نشده بود که با چهره های مبارز زمانش آشنا شد. در همين سنين است که با شهيد اسماعيل بلخی از نزديک آشنا می شود و بلخی، عبدالعلی جوان را تشويق به تداوم تحصيل و خدمت عسکری می کند. در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی رهبر شهيد به خدمت عسکری می رود و دوران عسکری را در کابل، خوست و گرديز سپری می کند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يک مولوی سنی مذهب افغان ادامه می دهد. خدمت سربازی برای مزاری بسيار آموزنده بود. از يکسو به او کمک شد که با محروميت هزاره های ديگر مناطق افغانستان آشنايی بيشتر پيدا کند و از سوی ديگر محروميت اقوام غير هزاره کشور را نيز از نزديک مشاهده نمايد. علاوه بر اين، بيش از پيش با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاکم آشنا گشت.

ادامه تحصیلات در خارج

عبدالعلی با ختم خدمت سربازی مدت کوتاهی در افغانستان می ماند. بعد چون بسياری های ديگر برای ادامه ی تحصيلاتش به ايران می رود. در سال 1350 هجری شمسی قم را به عنوان محل تحصيلش انتخاب می کند. اين سالها در ايران اوج مبارزات ضد شاهنشاهی است. مبارزات ضد سلطنتی مردم ايران و فضای سياسی و فکری آن روز حوزه علميه قم، مزاری را بيشتر از گذشته به فعاليت های سياسی و جريان های انقلابی علاقمند می سازد. نظام فرسوده ی شاهی افغانستان بدتر از شاهنشاهی ايران غرق فساد بود. او افغانستان و محروميت ها را ديده بود. با حلقات مبارزان شيعه و هزاره افغانستان ارتباط و دوستی نزديک داشت. بنابرين مزاری در مدت کوتاهی با رهبران انقلاب ايران آشنا شد. سفری به نجف رفت و با آيت الله خمينی از نزديک ديدار کرد. بعد از سفر نخستش چندين بار ديگر نيز به نجف رفت و آمد نمود.سال های اقامت مزاری در ايران، عراق، سوريه، پاکستان و ترکيه پر از شور و تلاش بود. رهبر شهيد در کنار فعاليت های سياسی و همکاری و همفکری با شخصيت های رده اول انقلاب، در سال 1355 موفق شد تا درس سطوح حوزه را به پايان برساند.

فعالیت های سیاسی

سرانجام فعاليت های گسترده سياسی «رهبر شهيد» باعث بازداشت او توسط سازمان امنيت و اطلاعات کشوری ايران شد و او را چندين ماه در زندان اوين تهران زندانی و شکنجه کرد. تا اينکه در سال 1365 هجری شمسی توسط ساواک از ايران اخراج شد. مزاری به کابل رفت و در کابل با ديگر مبارزان شيعه و هزاره اقدام به تشديد فعاليت های سياسی و فرهنگی نمود. از جمله کتابخانه ای در شهر مزار شريف ايجاد کرد.

در خزان 1365 هجری شمسی برای بار دوم به ايران سفر کرد. چون در ايران تحت تعقيب و ممنوع الورود بود، مجبور شد که به نام بدل و به صورت مخفيانه وارد ايران شود. برای جلوگيری از بازداشت دوباره توسط «ساواک» جای ثابتی برای اقامت نداشت و مدام در رفت و آمد ميان کشورهای عراق، ايران، سوريه، ترکيه و پاکستان بود. در سال 1357 تحولات بزرگی در منطقه روی داد. در ايران انقلاب اسلامی به رهبری آيت الله خمينی به پيروزی رسيد و در افغانستان کودتای هفت ثور اتفاق افتاد. به دنبال کودتای هفت ثور و قيام سه حوت 1357 مردم چهارکینت، «رهبر شهيد» به زادگاهش بر گشت و در کنار مجاهدين به جنگ مسلحانه با دولت خلق و پرچم و متجاوزان شوروی پرداخت. در همين سال ها با همکاری و هماهنگی جمع کثيری از مبارزان شيعه و هزاره سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند. رهبر شهيد در سال 1360 هجری شمسی برای اکمال و تدارکات جبهات دوباره مجبور شد تا به خارج سفر کند. بعد در سال 1365 به افغانستان بازگشت و اين بار تلاش نمود تا جبه هات گوناگون و بعضا متخاصم را متحد سازد. در اين راستا تقريبا از تمام جبه هات مجاهدين هزاره بازديد کرد. ثمره تلاش او و بسياری از ديگر فرماندهان و رهبران جبه هات جامعه هزاره در سال 1368 به ثمر نشست. تقريبا تمام احزاب سياسی هزاره در باميان با امضای «ميثاق وحدت» حزب وحدت اسلامی افغانستان را بنياد گذاشتند. تشکيل حزب وحدت اسلامی همانگونه که در تاريخ جامعه هزاره برجسته و ماندگار است، «رهبر شهيد» را نیز وارد مرحله ای تازه از زندگی سياسی ـ فکری اش کرد. در سال 1368 هجری شمسی با تثبيت جايگاه حزب وحدت در داخل، «رهبر شهيد» همراه ديگر رهبران جامعه هزاره برای معرفی بيشتر حزب وحدت و مشوره با مردم و مسولين خارج از کشور به پاکستان و بعد به ايران سفر کردند. اين سفر تقريبا تا سال 1370 هجری شمسی ادامه يافت. در اين مدت، هيأت حزب وحدت با استقبال پر شور و بی سابقه ی مهاجرين خارج از کشور روبرو شد و اکثر مسولين خارج از کشور احزاب جامعه ی هزاره از تشکيل حزب وحدت استقبال و حمايت کردند. در اين مقطع تنها شيخ آصف محسنی قندهاری، رهبر حرکت اسلامی افغانستان با تشکيل حزب وحدت به بهانه های مختلف مخالفت نمود و تا پايان حاضر به همکاری نشد. «رهبر شهيد» در سال 1370 تصميم گرفت که از طريق ولايت فراه به هزاره جات بازگردد. در مسير راه کاروان «رهبر شهيد» در ولايت فراه مورد حمله دشمن قرار گرفت و برای مدت طولانی از سرنوشت ايشان اطلاعی در دست نبود. در اين مدت، شخصی از علمای پشتو زبان و اهل سنت به نام محمد علی فراهی از دوستان دوران عسکری «رهبر شهيد» به ايشان پناه می دهد تا زمينه برای رفتن به باميان فراهم شود.

شورای مرکزی حزب وحدت در سال 1370 هجری شمسی، عبدالعلی مزاری را رسما به عنوان دبيرکل شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی انتخاب کرد. اين انتخاب در وقتی صورت گرفت که از سرنوشت ايشان در ولايت فراه اطلاع دقيقی در دست نبود. در اوايل زمستان 1370 هجری شمسی «رهبر شهيد» بعد از پشت سرگذاشتن خطرات بسيار از طريق ولايت فراه خود را به باميان رساند. چندی بعد از اين، هيأتی به نمايندگی از نظاميان سه قوم ازبيگ، تاجيک و هزاره در دولت کابل با حزب وحدت اسلامی تماس می گيرند. «رهبر شهيد» و حزب وحدت در ضمن حمايت از قيام آنان، هيأتی را به تالقان و پنجشير می فرستد تا با احمد شاه مسعود و ديگر فرماندهان جمعيت اسلامی در اين راستا هماهنگی کنند. سرانجام به دنبال هماهنگی و همکاری حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای ازبک و ترکمن قيام بر ضد دولت نجيب از صفحات شمال آغاز شد و در مدت کوتاهی دولت در سرتاسر افغانستان سقوط کرد و کابل نيز به دست نيروهای مخالف دولت افتاد. «رهبر شهيد» به دنبال سقوط دولت از طريق مزار شريف وارد کابل می شود و در غرب کابل مستقر می گردد. استقرار مزاری در کابل، سر آغاز مقاومت پر افتخاری است که در تاريخ جامعه ی هزاره و افغانستان تعبير به «مقاومت غرب کابل» می شود. پيروزی مجاهدين، سقوط دولت نجيب و به قدرت رسيدن دولت ربانی محصول همکاری و هماهنگی سه جريان حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای جامعه ازبک و ترکمن بود. اما شورای نظار بعد از جابجايی در کابل بر خلاف تصور همه در صدد حذف متحدين ديروزين خود ـ حزب وحدت اسلامی و جنبش ملی اسلامی برآمد. هزاره ها و ازبک ها و ترکمن ها با جان نثاری و قبول خطرات بسيار زمينه را برای به قدرت رسيدن دولت ربانی فراهم کردند و شورای نظار با تکيه به اين دو نيرو جايگاه خويش را در کابل در برابر حزب اسلامی و ديگر رقيبانش تحکيم بخشيد. اما با اين وجود، انحصار طلبی و تماميت خواهی شورای نظار به حدی اوج گرفته بود که از درک اين واقعيت بسيط عاجز بودند و نمی توانستند درک کنند که بدون نيروهاي که آنان را به قدرت رسانيده بودند، توان اداره کشور را ندارند. در نتيجه، مزاری بر خلاف تصورات پيشينش در غرب کابل رهبری مقاومت بر ضد دولتی را بر عهده گرفت که در پيروزی آن خود نقش محوری و تعيين کننده داشت. مقاومت حزب وحدت بر ضد تهاجمات دولت ربانی تقريبا سه سال به درازا کشيد. در اين مدت، تشکيل شورای هماهنگی متشکل از حزب وحدت، جنبش ملی اسلامی، حزب اسلامی و جبهه نجات از ابتکارات «رهبر شهيد» بود. حزب وحدت در برابر تهاجمات سنگين دولت ربانی که عموما از هوا و زمين صورت می گرفت يکی از بی نظيرترين مقاومت های تاريخ کشور را در برابر دولت های مزدور و خودکامه به يادگار گذاشت.

دولت ربانی علاوه بر تحميل جنگ های خونين و تصفيه قومی در بعضی محله های غرب کابل، تلاش نمود تا حزب وحدت را از درون متلاشی کند. با هزينه بسيار عناصری را در درون حزب وحدت پرورش داد که منجر به جنگ 23 سنبله 1373 شد. 23 سنبله با تمام سختی ها و تلخی هايی که برای مقاومت غرب کابل داشت در فرجام عمليات ناموفق برای دولت ربانی بود.

شهادت بابه مزاری

در اواخر سال 1373 جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کردند. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را دگرگون نمود. «رهبر شهيد» در آغاز با فرستادن بخشی از زبده ترين نيروهای خويش به ولايت غزنی به مقاومت در برابر پيشروی طالبان پرداخت. نيروهای اعزامی حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزنی متصرف شوند. اما به دنبال عدم همکاری نيروهای محلی آنان نتوانستند جبهه ای موثر بر ضد طالبان در غرنی فعال سازند. با شکست طرح فعال ساختن جبهه در ولايت غزنی، «رهبر شهيد» مذاکرات با طالبان را که از چندی پيش آغاز شده بود جدی تر دنبال نمود. در عين زمان در تلاش بود تا به توافقاتی با دولت ربانی نيز دست يابد. با کنار رفتن حزب اسلامی و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب کابل در محاصره کامل قرار گرفت. «رهبر شهيد» تلاش بسيار نمود تا با يکی از دو طرف به توافق برسد. تلاش ها در راستای توافق با دولت و پيشنهاد دفاع مشترک بی نتيجه بود. در آخرين روزهای مقاومت غرب کابل، نيروهای دولتی حملات بسيار شديدی را از مناطق مختلف بالای غرب کابل از زمين و هوا آغاز کردند. در اين جنگ ها بر خلاف گذشته از يکسو حزب وحدت در محاصره و تمام راه های اکمالاتش را از دست داده بود و از سوی ديگر در برابر حملات دولت تنها دفاع می کرد. حزب اسلامی کاملا از خطوط اول عقب نشينی کرده بود و نيروهای جنبش نيز کارآيی سابق خود را نداشتند.

سرانجام با وجود تلاش های مداوم سياسی و مقاومت بی نظير نظامی، حزب وحدت اسلامی در غرب کابل شکست خورد و «رهبر شهيد» در ۲۲ حوت 1373 در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد. شهادت مزاری جامعه هزاره را تکان داد. طالبان تلاش نمود تا از پذيرش مسوليت شهادت «رهبر شهيد» شانه خالی کند و شهادت او را بيشتر يک سانحه هوايی وانمود سازد.

آری، عاقبت مزاری در ۲۲ حوت 1373 شهيد شد. مقاومت غرب کابل شکست خورد. هزاره ها در پايان يک صد سالگی مقاومت خويش بزرگ ترين رهبر تاريخ معاصرشان را از دست دادند. اما مزاری از غزنه تا باميان، از باميان تا بلخ، از ميان دره ها و کوه های سر به فلک کشيده هزارستان با تن پاره پاره، با چهره ای سرخ، زمستان سفيد مردمش را خونين تن کرد تا عدالتخواهی را به دروازه هر خانه قومش ببرد و در زمستان انسانيت و عدالت و در عصر طالبان ستم و دولتمردان جنايت، عدالتخواهی را هميشگی سازد و حقانيت مقاومت برای حق را شهادت دهد. مزاری با خون سرخش عدالت را به گستردگی وطنش به ياد ها داد و در زندگی اش از حق هر شهروند وطنش گفت و با شهادتش درستی اين باور خويش را ثبت تاريخ کرد. سرانجام در آغاز فصل لاله های سرخ ترکستان، در بهار 1374، مزار مزاری اش را به آغوش کشيد، عبدالعلی، فرزند پرشور و دليرش را که برای هميشه بابه مزاری مردم شده است.

روحش شاد، راهش پر رهرو و آرمان های انسانی اش جاودانه باد!

بر گرفته شده از : سايت بابه مزاري

زندگینامه شهید ابوذر

شهيد ابوذر در سال 1336 هجرى شمسى در قريه سبز سنگ پاتو از ولسوالى جاغورى چشم به جهان گشود. پدرش چمن على كه بخاطر پاكى و صداقت به قاضى مشهور است، فرزند امير محمد يكى از موسفيدان منطقه است.
شهيد ابوذر حدود چهار پا پنج ساله بود كه خانواده اش به اثر توطئه و دوسيه سازى اربابها از منطقه متوارى شد، و مدت شش سال در مناطق پشتون نشين ولايت زابل به شكل آواره سپرى كرد. بعد از شش سال به وطن مراجعت كرد.
تحصيلات شهيد ابوذر حدوداً از سن ده سالگى ـ بعد از مراجعت به منطقه ـ آغاز گرديد. او گرچه استعداد متوسط داشت ولى علاقه مفرط به درس و بحث كتاب و نوشته و... داشت. اين ويژگى تا آخر عمر در وجود او باقى بود.
در بحرانى ترين و سخت ترين شرايط نظامى در يك دست تفنگ داشت و در دست ديگر كتاب. در اغلب عكسها و يا فيلمهاى او يك كتاب و يا مجلّه در دست و يا پهلويش ديده مى شود. مقدمات را تا هداية النحو نزد آخندهاى ده خواند.
براى ادامه تحصيل به مدرسه تبقوش جاغورى رفت و مدت سه ماه نزد آقايان اكبرى و فصيحى تلمذ نمود. در سال 1351 وارد مدرسه حوتقل جاغورى گرديد. طى دو سال سيوطى، حاشيه، معالم را از مرحوم استاد قربانعلى وحيدى(رحمه الله)، شهيد استاد رمضانعلى شريفى، استاد توسّلى و عظيمى فرا گرفت. در سال 1353 در امتحانات سالانه مدرسه محمديه كابل شركت كرد و با نمرات عالى پذيرفته شد. در مدرسه مذكور مطول، جلدين لمعه و اصولين مظفر را خواند مشغول به رسائل و مكاسب شيخ بود كه كودتاى هفت ثور 1357 به وقوع پيوست و پرونده درس او را براى هميشه بست.
شهيد ابوذر يك طلبه فقير و فوق العاده زحمتكش بود. خانواده اش نمى توانست تمام مخارج و احتياجات او را تأمين كند. از آغاز نوجوانى و در تمام دوره تحصيل با هيولاى نامرئى و نيرومند و وحشت فقر، مردانه و قاطعانه و با پيشانه باز مبارزه مى كرد. هيولاى فقر كوچكتر از آن بود كه بر عزم و همت بلند و پولادين ابوذر نوجوان غلبه نمايد، و يا مناعت و غرور قاطعيت او را خدشه دار كند. فكر مى كنم فقر دوره تحصيل و نوجوانى او را يك فرد برخوردار از درد اجتماعى و داراى نفس سالم و مناعت نفس و همت فوق العاده بلند به بار آورد.
او درد جامعه درد ديده خود را از مطالعه كتاب فلان نويسنده و يا از شعر فلان شاعر طى نيم ساعت مطالعه درك نكرده بود. بلكه در كتاب زندگى طى دوره طولانى با بند بند استخوان و رگ رگ خون خود لمس و احساس نموده بود.
زمان تحصيل شهيد ابوذر در كابل همه خطوط فكرى و مسلكهاى سياسى (چپى ها، راستى ها، اسلام گرايان، ملّى گرايان و...) تشكيلات و شبكه تبليغات داشتند. ميدان مبارزه تشكيلاتى بين اقشار تحصيلكرده گرم بود. شهيد ابوذر از بدو ورود به كابل با ذوق و اخلاص كامل وارد دريائى متلاطم مبارزه سياسى و تشكيلاتى افغانستان گرديد. اوّل به اخوان المسلمين شاخه آقاى حكمتيار (حزب اسلامى) جذب شد. او به حق و يا ناحق تبليغات و شعارهاى اخوانيها را باور كرده بود، و اعتقاد داشت كه تنها سازمان و تشكيلات مطرح اسلامى در ميدان مبارزات تشكيلاتى افغانستان اخوان المسلمين است. هدف او از فعاليتهاى تشكيلاتى اسلام بود. در ارتباط به فعاليتهاى تشكيلاتى چندين مرتبه به نقاط مختلف افغانستان (هزاره جات، شمال، تخار، بدخشان) مسافرت كرد.
دقيقاً هفده روز بعد از كودتاى ثور 1357 زمانيكه تمام كشور در آرامش مطلق بسر مى برد، شهيد ابوذر دست به اسلحه برد و به جهاد مسلحانه آغاز كرد. در اين راستا با شجاعت و تهور كم نظير در سازمان دهى و اجراء فعاليت هاى چريكى شهرى (بمب گذارى، اقدامات مسلحانه، و نشر اعلاميه و غيره) شركت مى كرد. بنابراين اگر بگويم: شهيد ابوذر از پيشكسوتان جهاد مسلحانه بود حرف به گزاف نگفته ايم.
فعاليت هاى شهيد ابوذر و يارانش در كابل زنگ خطر براى كودتاچيان و سرآغاز دوره چهارده ساله جنگ جهاد و خون و آتش و حماسه بود.
شهيد ابوذر بعد از چند ماه فعاليت شناسائى شده و تحت تعقيب مأمورين امنيتى دولت كمونيستى قرار گرفت چون عكس او به پاسگاه امنيتى داده شده بود، با لباس ديگر از افغانستان خارج و وارد ايران گرديد. معلوم نيست در اين سفر

چند ماه در ايران بود. از ايران به هرات رفت و مدت هشت ماه در هرات جهاد نمود. دوباره به ايران بازگشت.
شهيد ابوذر در ايران از حزب اسلامى جدا شد وبه «سازمان نصر افغانستان» پيوست.
در سال 1361 شهيد ابوذر به وطن آمد. در قالب سازمان نصر افغانستان در ولايت غزنى مسؤول جهاد گرديد.
سازمان نصر در ولايت غزنى تازه به فعاليت آغاز كرده بود. سازمان نصر نزد مردم جاغورى يك پديده مرموز بود. بيشتر مردم فكر مى كردند كه سازمان نصر يك حزب انقلابى، ضد خان و آخوند و تندرو. (راديكال) و متشكل از يك طيف از روحانيون روشنفكر و دانشجويان مسلمان است.
شهيد ابوذر از پيشتازان وبزرگان سازمان نصر در ولايت غزنى بود. از سال 1361 تا 1367 بعنوان عضو شوراى ولايتى و مسؤول پايگاه مركزى سازمان در غزنى (پايگاه شهيد رضائى نى;قلعه) ايفاى وظيفه مى كرد.
صدها عمليات ضد روسى در مسير قندهار ـ كابل، ولسوالى قره باغ، دشت يغلو، كوه گهوراه، تمكى، لومان جاغورى و... از پايگاه شهيد رضائى سازماندهى و رهبرى گرديد. پايگاه شهيد رضائى و شخص شهيد ابوذر، در چنگ چهارده ماهه لومان جاغورى، نقش تعيين كننده و درجه اول داشت.
شوراى مركزى سازمان نصر نظر به لياقت شهيد ابوذر او را به عنوان فرمانده عمومى سازمان نصر در ولايت غزنى تعيين نمود.
در تاريخ 26 دلو 67 نيروهاى كمونيستى مستقر در لومان شكست خورده و مجبور به ترك منطقه گرديد. چندى بعد مركز ولسوالى قره باغ فتح شده، و بعد از آن رفت و آمد كاروانهاى دولتى در مسير قندهار ـ كابل نيز قطع شد. پروسه اخراج نيروهاى شوروى رو به اتمام بود، سقوط دولت كمونيستها حتمى به نظر مى رسيد. تا اين زمان شهيد ابوذر بعنوان يك فرمانده لايق جهادى در سرتاسر افغانستان حد اقل بين شيعيان افغانستان شناخته شده بود.
در سال 1369 پشتونها در ارزگان، مالستان، جاغورى بر مناطق شيعه نشين حمله كردند. شهيد ابوذر در مدافعات مردم مالستان وارزگان شركت نمود.

در سال 1369 حزب وحدت اسلامى در حال شكل گيرى بود: جلسه و كنگره پيوسته در خارج و داخل داير مى گرديد. اساسنامه ها و قوانين و مقررات نوشته مى شد، سازمان و تشكيلات شوراها و كميته ها و كميسيونها شكل مى گرفت. اعضاى شوراهاى نظارت و مركزى، ولايتى، حوزات، كميته ها، كميسيونها و مسؤولين فرقه ها و جزوتامهاى نظامى از بين فرماندهان انتخاب مى شدند. شهيد ابوذر به عضويت شوراى مركزى و معاونت كميته نظامى انتخاب گرديد.
شهيد ابوذر در ماه عقرب 1369 همراهى جمعى از سرداران جهادى از جمله شهيد اخلاصى و شهيد جنرال احمد بنيادى جهت اداره كميته نظامى وارد باميان گرديد.
شوراى مركزى قبل از ورود شهيد ابوذر به باميان موقعيت بسيار ضعيف و متزلزل داشت. گروهكهاى مسلح و پايگاههاى بدون مسؤوليت مستقر در باميان كه شوراى مركزى را مزاحم بالقوه مى دانستند، پيوسته اخلال وشرارت مى كردند. ورود شهيد ابوذر به حزب وحدت و شوراى مركزى نيرو و تحرك تازه بخشيد. او بدون معطّلى به تقويت نيروهاى نظامى حزب وحدت اسلامى مبادرت نمود. به ابتكار او بيش از دو هزار نفر به شكل منظم تحت تعليم وتربيه نظامى قرار گرفت، غند مركز به فرماندهى پهلوان ميرعلم بعنوان نيروى امنيتى شوراى مركزى، كندكهاى عدالت، نبوت، امامت تأسيس گرديد. امكانات به اندازه كافى و وافى خريدارى شد، و يك جبهه مقتدر جهت فرماندهى و اداره جنگهاى ضد دولتى در سفيد خاك باميان گشوده شد.
شهيد ابوذر هميشه در ميدان تعليمات از طرح تأسيس يك اردوئى صد هزار نفرى در هزاره جات صحبت مى كرد، دورنماى يك هزاره جات قدرتمند در سخنرانيها و اراده و قاطعيت و غرور او ديده مى شد. تقويت و سازماندهى نيروهاى نظامى حزب وحدت موجب برقرارى امنيت كامل در باميان، و كنترول گروهكهاى مسلح و پايگاههاى بى مسؤوليت، در يك كلمه تسلط حزب وحدت بر شهر باستانى باميان گرديد.  وقتى كه فرماندهى كل نيروهاى حزب وحدت صادقى نيلى به شهادت رسيد شهيد ابوذر جهت پيگيرى قضيه به ارزگان رفت، با دستگير نمودن قاتلين و تحقيقات از آنها توطئه ترور 18 تن از رهبران هزاره كشف كرد كه اگر كشف نمى شد و اجراء مى گرديد تاريخ شيعيان به يك مسير ديگر سير مى كرد.
شهيد ابوذر به دستور شوراى مركزى در اواخر پائيز 1370 در رأس نيروهاى حزب وحدت جهت سركوب جنگ افروزان مخالف وحدت به غزنى رفت بعد از انجام مأموريت بخاطر برف زياد و بسته شدن راه به باميان مراجعت نكرد. مدت سه ماه در خانه مطالعه و تحقيق نمود بيش از 500 صفحه در باره رهبران جنبشهاى قرن 19 هزاره جات (فيض محمد خان، حيدرخان، ميرزا اقبال، تاج محمد خان، قاضى عسكر، يزدانبخش، ميرايلخائى...) فيش بردارى كرد. و باخانم باخترى در تهيه و تدوين داستان تاريخى شيرين دختر قهرمان هزاره همكارى نمود.
در بهار 1371 هـ . ش تحول بزرگ از شمال كشور آغاز گرديده شهرهاى افغانستان پس از اينكه شهر مزار شريف به تصرف مجاهدين درآمد، يكى پس از ديگرى بدون درگيرى و خون ريزى بروى مجاهدين گشوده مى شد. تُندباد از شمال برخاسته بسرعت به طرف جنوب پيش مى رفت. پايه هاى دولت كمونيستى را از زمين كنده و واژگون مى كرد. لحظات بسيار حساس بود، يك لحظه غفلت يك عمر پشيمانى بدنبال داشت. همه گروهها واقوام چهارچشم مراقب اوضاع بودند و حزب تلاش مى كرد كه از همه زودتر وارد يك شهر شده ماترك دولت در حال احتضار را تصرف و ديگر منطقه استراتژيك را اشغال نمايد.
شوراى مركزى در باميان شهيد ابوذر كه در غزنى دستور داد كه هرچه زودتر در رأس نيروهاى حزب وحدت طرف شهر غزنى از آنجا طرف كابل حركت نمايد. در جاغورى مخالفين وحدت براى جلوگيرى از حركت نيروهاى وحدت طرف غزنى اغتشاش كرده بودند، ولى شهيد ابوذر براساس برداشت صحيح از اوضاع و درك توطئه از درگير شدن در اغتشاش منطقه خوددارى كرده در تاريخ 4 ثور 1371 طرف غزنى حركت كرد در پنج ثور 1371 وارد غزنى شد. در مقر لواى 520 غزنى مستقر گرديد، مدت ده روز با بزرگان غزنى در جهت سر وسامان بخشيدن به امور غزنى مساعدت نمود. در تاريخ 16 ثور 1371 طرف كابل حركت كرد. هنگام ورود به كابل با استقبال پر شكوه

مردم مهربان غرب كابل مواجه گرديد. حدود 8 ماه در كابل اقامت كرد بعنوان عضو كميسيون نظامى در چندين جنگ تحميلى سياف، و اولين جنگ تحميلى شوراى نظار با حزب وحدت شركت نمود.
در اول سال 1372 چندين هيأت به نقاط مختلف هزاره جات ـ از جمله يك هيأت به غزنى برياست شهيد ابوذر ـ از باميان اعزام گرديد در اول ثور 1372 جبهه پغمان گشوده شد.
شهيد ابوذر در غزنى حدود دو ماه موضوع اعزام نيرو به كابل را دنبال نمود در آخر تابستان 1372 به باميان رفت، در باميان شوراى مركزى روى موضوع انتقال مركزيت حزب به كابل كار مى كرد. جناح شهيد مزارى طرفدار انتقال و جناح اكبرى مخالف انتقال بود. شهيد ابوذر قوى ترين عنصر طرفداران انتقال محسوب مى شد. حدود دو ماه و نيم بحث و جدل فراكسيون بازى ادامه يافت چندين هيأت بين كابل و باميان مبادله گرديد. باالاخره نظريه انتقال تصويب و شوراى مركزى در 26 عقرب 1372 به كابل منتقل شد.
شهيد ابوذر بعد از 9 ماه همراه قافله شوراى مركزى وارد كابل گرديد، تا آخر سال 1372 در كابل بود. پيوسته در جلسات شوراى مركزى شركت مى كرد. در اوائل سال 1373 جهت سروسامان بخشيدن به امور غزنى و تجديد سازمان شوراى ولايتى به غزنى رفت بعد از يك ماه به كابل مراجعت كرد.
مقدمات تعيينات سالانه حزب وحدت اسلامى از اوائل سال 1372 فراهم مى گرديد، در اواخر سال 1372 و اوائل سال 1373 به هيجانى ترين و بحرانى ترين نقطه خود رسيد.
بعد از اتمام پروگرام تعيينات سالانه حزب وحدت اسلامى شهيد ابوذر به جاغورى رفت بخاطر جنگ و تشنج چند ماه در منطقه بود، بعد از برقرارى صلح و امنيت در منطقه دوباره به كابل مراجعت كرد.
طالبان بسرعت از جنوب غرب كشور بسوى كابل پيشروى و به آسانى ميدان شهر و چهار آسياب را تصرف كرده به دروازه هاى كابل رسيدند. حزب وحدت اسلامى از هر طرف محاصره شده بود. طالبان و شوراى نظار مثل دو تيغه قيچى در صدد بودند كه با ظاهر متعارض ريشه هاى حزب وحدت را در كابل قطع كنند. خائنين ملى در هزاره جات مانع تحرك هزاره جات به نفع كابل مى گرديدند، و پيوسته ربانى را تشويق مى كردند كه حزب وحدت را در غرب كابل مور حمله قرار دهد.
شهيد ابوذر ترجيح مى داد كه تا آخرين نفس در كنار ملت باشد. در روزهاى آخر اداره قول اردو عملا بعهده شهيد ابوذر بود. شهيد مزارى و شهيد ابوذر بيش از پيش همديگر را درك و احساس مى كردند. شهيد مزارى خوب درك كرده بود كه در روزهاى مبادا فقط مردانى مثل ابوذر در كنار او است.
سرانجام باهم بشهادت رسيدند. يادشان گرامى پيروان شان پيروز باد.

 

زندگینامه شهید سید علی علوی

شهید سید حبیب الله «حاکم زاده» مشهور به سید علی علوی، فرزند سید سلطان شاه، در سال 1344ش. در یک خانواده مذهبی و سرشناس شهر مزار شریف دیده به جهان گشود. او بر خلاف اطفال دیگر در سن 5/5 سالگی شامل مکتب سلطان غیاث الدین گردید و پس از طی دوره متوسطه در این مکتب، تحصیلاتش را تا صنف یازدهم در لیسه تجربوی شهید عبدالخالق مزار شریف ادامه داد.

سالهای تحصیل سید علی در این لیسه مقارن بود با کودتای ننگین هفت ثور و پدیدار گشتن سایه شوم مکتب الحادی کمونیزم در کشور اسلامی ما. از آن جایی که سید علی در جریانات فرهنگی – سیاسی کتابخانه جوادیه شرکت داشت به تلاش و جدیت بیش از پیش پرداخت تا این که در سال 1361ش. عرصه را برای فعالیتهای انقلابی تنگ دید و خطر دستگیری تهدیدش نمود. لذا شهر مزار شریف را به قصد ایران ترک کرد. وی بلافاصله بعد از ورود به ایران به جمع بچه های ((بابه مزاری)) در تهران پیوست و مشغول آموزش معارف اسلامی گردید.

سال 1365 زمانی که استاد مزاری به قصد به وجود آوردن اتحاد بین گروه ها عازم ولایات مرکزی گردید باز سید علی شهید همرکاب و همدوش و همراه استاد مزاری بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و رفتن استاد مزاری به کابل، شهید سید علی به عنوان منشی و یاور استاد در کنار او ایفای وظیفه نمود. در جنگهای اخیر بارها و بارها شجاعت و شهامت خویش را به نمایش گذاشت و به رتبه دگرجنرالی نایل شد.

یکی از شاهدان عینی نقل نموده است که در روز شنبه 20/12/1373 وقتی که استاد مزاری می خواست برای مذاکره با گروه طالبان با موتر به سوی چهار آسیاب برود، سید علی یکی از همراهان استاد را از موتر پایین نموده و خود سوار می شود و این جمله را می گوید: (( من در کنار استاد می نشینم چون در روزهای خوشی در کنار او بودم، باید در روزهای سختی هم در کنار بابه ام باشم)).

سرانجام پیکر پاک و شکنجه شده سید علی و رهبرش مزاری بزرگ پس از 17 روز تشییع روی شانه های مردم عاشق و فداکار هزاره جات و صفحات شمال کشور و به تاریخ 7/1/1374 مقارن ظهر روز دوشنبه به دست برادر بزرگوارش و مسئولین حزب وحدت اسلامی در کنار رهبر و در زادگاهش به خاک سپرده می شود و حفره تنگ قبر به بیشتر از یک دهه تلاش پرشورش خاتمه می دهد.

 

 زندگنيامه شهيد حجت الاسلام  اخلاصی جاغوری

شهید حجت الاسلام خادم حسین اخلاصی فرزند سرورعلی در سال 1344ش. در منطقه چوب بوسعید، از ولسوالی جاغوری مربوط ولابت غزنی در یک خانواده متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. آن شهید عزیز جهت فراگیری علوم ابتدایی نزد ملای مکتب همان منطقه مشغول تحصیل گردید. سپس برای کسب علوم عالیه دینی وارد «مدرسه مهاجرین» بوسعید شد.

شهید همیشه جاوید برای تکمیل دروسش در سال 1355 راهی شهر کابل شد و در مدرسه «شیخ محمد امین افشار» مشغول تحصیل و کسب علم گردید. در این دوره فعالیتهای سیاسی جریانها و گروه ها، ابعاد وسیع یافته و عناصر انقلابی مسلمان فعالانه دست به کار شده بودند. دراین شرایط وی از جمله مبارزینی بود که دست به فعالیتهای سیاسی زد.

وقوع کودتای ننگین مارکسیستی مسئولیتهای شهید اخلاصی را سنگین تر نمود و از او یک چهره فداکار جهادی و مبارزاتی ساخت.

وقتی که کنگره جزب وحدت اسلامی در بامیان برگزار گردید، ایشان ابتدا به سمت معاونت کمیسیون اطلاعات انتخاب و سپس به عنوان عضو شورای مرکزی حزب انتخاب گردید. زمانی که شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی به کابل انتقال یافت، او در پوشش هیأت صلح در کابل از طرف حزب وحدت اسلامی کار می کرد و آرمان مقس رهبرش استاد مزاری شهید و مردم مظلوم تشیع را در جلسات مطرح می کرد.

قدرت و عظمت شیعیان در کابل، انحصار طالبان غدار را دچار تشویش کرد. شخصیتهای مهم و دلسوز شیعه خار چشمی برای آنها گردید. توطئه ها و دسیسه های همه جانبه از سوی استکبار جهانی و ایادی داخلی آنها، به منظور تضعیف شیعیان در کابل شروع شد. دشمن نتوانست ما را شکست دهد، اما همیشه موفق شده که ضربت را افراد خودی و خائنین به مردم بر پیکر همیشه مظلوم شیعه وارد سازد؛ لذا انسانهای ضعیف النفس را در برابر این مردم تجهیز و آماده ساخت تا این که رو در روی مردم خویش قرار گرفتند.

درگیر و دار همه این توطئه ها شهید اخلاصی در کنار شهید استاد مزاری فعالیت می کرد و هیچگاه او را تنها نگذاشت و تا مرز شهادت با رهبر عزیزش به دست پست ترین افراد، موسوم به گروه طالبان پیش رفت.

زندگینامه شهید حجت الاسلام ابراهیمی بهسودی

شهید حاج عیدمحمد ابراهیمی در سال 1317ش. در یک خانواده مذهبی در قریه «شینیه» مربوط حصه دوم بهسود از ولایت میدان، چشم به جهان گشود. سواد ابتدایی و مقدمات علوم اسلامی را نزد علمای منطقه در حسینیه و مساجد فرا گرفت. اما این مقدار روح پر عطش او را سیراب نمی کرد؛ لذا با رونق یافتن مدارس در کابل، منطقه را ترک گفته رهسپار کابل شد و با سکنی گزیدن در «مدرسه محمدیه» جمال مینه کابل، سطوح عالیه را نزد استادان بزرگ آن جا فرا گرفت و روز های سخت دوران تحصیل را با تمام مشکلات و تنگناهای آن با جدیت و تلاش سپری نموده آنچه را باید می آموخت، آموخت.

با به قدرت رسیدن مزدوران روس در کشور، عملا درس و بحث تعطبل شد و مبارزه شکل تازه و ابعاد گسترده تری یافت. جنگهای مسلحانه و چریکی در سطح شهر کابل آغاز گردید. از جمله در قیام چنداول و بالاحصار، شهید ابراهیمی سهم فعال داشت. اما با تشدید اختناق، کشتارهای دسته جمعی مردم بی گناه و شکنجه های وحشیانه زندانیان توسط کا.گ.ب، مبارزان مسلمان هم ناگزیر شدند تا مراکز تشکیلاتی و مبارزاتی خویش را به اطراف پایخت انتقال داده از آنجا رهبری مقاومت را به عهده گیرندو شهید ابراهیمی نیز در همین رابطه و با همین هدف در سال 1358کابل را به قصد بهسود ترک گقته در آنجا با دیگران مبارزان و مجاهدان در قالب تشکیلات «سازمان نصر» صف واحد تشکیل داده جبهه مقاومت را ایجاد کرد.

شهید ابراهیمی سرگرم کارهای جهادی خود در بهسود بود که فریاد وحدت طلبی پرچمدار جهاد «مزاری بزرگ» در سرتاسر هزاره جات پیچید.

شهید ابراهیمی از نخستین کسانی بود که این فریاد رسا را لبیک گفت و دوشادوش استاد شهید برای تحقق وحدت و انسجام مردم تلاش های بی وقفه نمود و با کوشش های او بود که زمینه دومین کنگره «حزب وحدت اسلامی» در بهسود آماده شد.

ابراهیمی شهید به کابل شتافته در کنار قائد محبوبش به دفاع از حیثیت و عزت و ناموس مردمش برخاسته تا آخرین لحظه به مردم و رهبر و آرمان خویش وفادار ماند. تا این که در تاریخ 21/12/1373 با سرور و سالارش «مزاری» و همراه با جمعی دیگر از یاران صادق و صدیق شان به دست گروهک غدار طالبان اسیر و در تاریخ 22/12/1373 به صورت بسیار فجیع و غیر انسانی به شهادت رسید و به سرای باقی و لقای حق نایل شد. یاد شان گرامی و راه شان پر رهرو باد.  

 

زندگینامه شهید حاج جان محمد ترکمنی

شهید حاج جان محمد ترکمنی در سال 1336ش. در یک خانواده متدین و مذهبی در ولایت پروان در دره ترکمن قریه دهن خاکریز چشم به جهان گشود. او دوران کودکی را با شادی کودکانه، بدون دغدغه خاطر پشت سر گذاشت و سواد خواندن و نوشتن را آموخت و با قدم نهادن در سنین جوانی با مشکلات جامعه آشنا شد. با تجاوز روسها به کشور، او راه سنگر و مبارزه و جهاد را بر می گزیند و تصمیم می گیرد تا سقوط رژیم کمونیستی و برقراری نظام اسلامی دست از ستیز نکشد. شهید حاجی جان محمد بارها در جنگ زخمی شد و لیکن هر بار پس از بهبودی، قاطعانه تر از قبل به مبارزه و جهاد ادامه داد. تهاجم وحشیانه طالبان بر مناطق شیعه نشین غرب کابل، معاویه صفتان از خدا بی خبر، ایشان را همراه با رهبر شهید، استاد عبدالعلی مزاری و دیگر یارانش دستگیر می کنند، در مدت اسارت که چندان هم طولانی نبود، شکنجه و آزار و توهین را تحمل می کند و آن مسلمان نماهای یزیدی مسلک نیز از هیچ گونه آزار و اذیت و توهین نسیت به ایشان خود داری نمی کنند. تا این که پس از مدت کوتاهی وی را به همراه دیگر هرزمانش به طرز فجیعی به شهادت می رسانند. شهیدی که همگام با «رهبر شهید، مزاری بزرگ و قهرمان» حرکت کرده از مردم خویش در سخت ترین شرایط جدا نشد و هر آن چه را که داشت در راه هدف وقف کرد و در نهایت جانش را در راه خدا و خدمت به مردم مظلوم خویش فدا کرد. یادش گرامی باد.

زندگینامه شهید عباس جعفری لومانی

شهید عباس جعفری لومانی فرزند محمدایوب در سال 1346ش. در یک خانواده متدین و مذهبی در تمقول لومان چشم به جهان گشود. در سن 7 سالگی وارد مدرسه کلاسی شد و با این که از استعداد خوبی برخوردار بود، [صرفا] تا کلاس هفتم به تحصیل ادامه داد و بعد بر اثر مشکلات زندگی نتوانست به تحصیلاتس ادامه دهد. شهید جعفری و برادرش حسینعلی جعفری در سال 1365 عازم ایران شدند، اما در راه پاکستان توسط سربازان دولت مزدور شوروی دستگیر و در حومه کابل به عسکری (سربازی) اعزام شدند. مدت یک سال را به اجبار عسکری نمودند، در این مدت [شهید جعفری] به این فکر بود تا به قسمی از عسکری دولت مزدور فرار نموده به مجاهدین بپیوندد، تا این که پس از یک سال موفق به فرار شد. شهید جعفری اوایل سال 1373 ازدواج نموده و بعد از مدتی عازم جبهه خونین کابل می گردد و همراه با سردار رشید اسلام، شهید اخلاصی به فعالیتهای فرهنگی و نظامی می پردازد و تا آخرین رمق حیات با پرچمداران جهل و جور جانبازی می نماید و سرانجام پای تابلوی زرین آرمان مقدسش را با خون مطهرش امضا نمود و به کاروان شهدا پیوست و در رکاب رهبر دلیر و قهرمانش "شهید بابه مزاری" و همراه دیگر شهیدان این حاثه جانگداز به خیل سبکبالان عالم قدسی و گلهای پرپر شده جهاد و به دیدار معشوق شتافت.

متنِ نامه شهيدابوذر به سياف

محترم سياف! بي​احترام و بي​سلام با شما سخن مي​گويم. من منشي عبدالمجيد و انجنير احمدشاه كه يكي را از قديم مي‌شناختم و با هم دوست بوديم و آن ديگري را در پروسة صلح، دومين جنگ شما بالاي مردم مظلومِ ما آشنا شديم؛ با آنان از هر در سخني به ميان آمد و از هر مقطع تاريخي داستاني خوانده شد. نگراني‌هاي ناشي از وضع موجود كشور و تصميم خطرناك شما در قبال وطن و اقوام ساكن در اين كشور  از نظر من مردود است؛ به همين سبب بر آن شدم  تا به عنوان يك مجاهد با شما سخن بگويم. من خودتان را تا هنوز نديده ام ولي اسم شما را زياد شنيده​ام، نمي​دانم شما مرا مي​شناسيد و يا  اسم مرا هم شنيده ايد يا خير؟ ولي  من يك مجاهدم ]نه مثل شما طراحِ جنگ​هاي داخلي[؛ مجاهدي که در طول دوران جهاد شايد از شما و امثال شما كه عمري را  در خارج بوديد بيش​تر در بيرون راندن قواي روس نقش داشته​ام.

بي​ترديد اگر يکي از اولين كساني نباشم كه تفنگ عليه كودتاي 7 ثور گرفته ام، به يقين از دومين كساني هستم كه دست به عمليات مسلحانه زده از كيان وطن و شخصيت​ملي و ديني كشور به دفاع برخاسته ام و مثل ده​ها و صدها قوماندان، سردار و عيار وطن گمنام و بي​نام زندگي كرده و در راه رسيدن به استقلال وطن جهد و تلاش نموده‌ام. نمي دانم براي تان چقدر قابل فهم است و چه قدر به منطقِ حقيقت پايبند هستيد ولي  به هرحال من حتي لحظة به خارج نرفته​ام و دقيقه​ي هم از مردم خود جدا نشده‌ام، قرار مسموع در اولين روزهاي استيلاء مجاهدين و پيروزي انقلاب شما وقتي كه از خارج بار سفر بستيد و به پغمان در فضاي خوش آب و هواي آن سامان به تفريح مسكن گزيديد، خواب و خيال را ديديد، در عالم رؤيا هنگامي كه لشكر وهم و خيال بر شما مستولي شد و وجودِ تان از توهم لبريز گرديد، خود را به جاي شاهان، اميران، و بزرگان استبداد و در کل ميراثِ​سياسي قرون وسطايي تلقي كرده و فردا پيش از آن​که كه آفتاب در آسمان كابل نورش را بگسترد، رهبراني را  که مثل خودتان كه داراي شعور

و جهان بيني محدود بود، جمع كرديد و مصوبه كرديد كه «هزاره‌ها رافضي اند»، نجس‌اند و بايد كابل از لوث وجود آنان پاك شود، ازبك‌ها مليشه‌اند، چكمه‌هاي نجس دارند، ‌وطن بايد از وجود اين نجاست‌ها صاف گردد!  اينكه با اين سخنانِ کينه​توزانه تان به مليت​هاي بزرگ و غيور كشور كه به يقين سرداران و عياران آن از شما بيش​تر در حصول استقلال و حفظ تماميت ارضي، برگرداندن هويت ملي، ديني نقش اساسي ايفا کرده​اند، جاي شك و شبهه‌اي نيست؛ اين كه شما نسبت به آنان تعابير زيبا و هنرمندانه و خلاقانه مطابق روحيات، جهان بيني و درك مفاهيم مذهبي ارزش وجود تان به كار مي‌بريد مربوط به خودتان است و در واقع  از تعليم، تربيت و اخلاق پسنديده خانواده، قوم، مكتب، مدرسه، مؤسسه كه به شما سند و اسنادي داده و بالاخره فرهنگ، كلتور و كلچر مليتي

تان بر مي​گردد كه در آن فضا بار آمده ايد. ما به درکِ نادرست و تعصب قومي و مذهبيِ تان کاري نداريم  و همچون شما فحاش هم نيستيم تا زبان اين تنها نعمتِ الهي را به بدي​ها و زشتي​ها بيالاييم. ما به احترام زبان جواب فحش، دشنام، ناسزا و تعابير زشت را با واژه‌هاي احسن، ادبيات نيكو و به تعبير قرآن «احسن​القول» جواب مي‌گوئيم. همين قدر كافي است بدانيد كه مردم ما از نظر تاريخي از پغمان دل خونين دارد؛ با اين حال هر بار كه مردم پغمان در حق مردم ما جفا كردند، مطابق مصالح علياي كشور از آن به بدي ياد نكرديم و زخم ناسوري بر دل نگاشتيم. اگر تابِ شنيدنِ صداي حقيقت را داشته باشيم، تا هنوز زمزمه تاريخ به گوش مي‌رسد كه عبدالرحمن ملعون و جلاد، اجلاسيه سري را در پغمان دائر كرد كه در آن صد نفر از خوانين پشتون، تعدادي محدود خوانين تاجك، 7 نفر صاحب منصب انگليسي و چند نفر خان هزاره شركت داشتند.  در آن اجلاسيه كه بررسي سركوب ازبك‌ها در شمال، خوانين قطغن در شمال شرق،‌ ايوب خان در قندهار... صورت گرفت، تدابيرِ خون​بار تاريخي اتخاذ شد؛ در آن اجلاسيه بود كه مشاوران انگليسي به عبدالرحمن طرح و برنامة انهدامِ کامل هزاره‌ها را ريخت، خوانين هزاره به رسم احتجاج جلسه را ترك كرد ولي در يك جلسه سري‌تر فيصله صورت گرفت كه قبل از مارش نظامي بايد  در هزاره‌جات كارهاي ذيل صورت گيرد:

1-   شايد شما ديگر نشده باشيد، اما تاريخ ديگر شده است. جنبش ملي مليت هاي محكوم و مظلوم در كشور به مرحلة پختگي رسيده، تجارب از دوران عبدالرحمن و ماسلف و ماخلف آن مردم را به آگاهي تاريخي، ارتقاء شعور انقلابي سياسي، بسط و انكشاف حركت‌هاي فكري مردم را واداشته است كه اين بار پخته‌تر، تشكيلاتي‌تر، مقاوم‌تر در برابر زورگويي​ها برخورد نمايند.

2-  تجارب 14 سال نظامي‌گري مسلح شدن اكثر مردم خواب و خيال شما را نقش بر آب مي‌كند، زيرا فكر مي‌كنم چند برابر شما مردم ما داراي لشكر، امكانات نظامي، روحية رزمي مي‌باشد كه اين خود به يقين، پلان​ها و برنامه‌هاي كوتاه مدت، ميان مدت و دراز مدت تان را بر باد خواهد داد و عمر تو و پغمان را بيش از آن​که در تخيل محدودت بگنجد كوتاه​تر خواهد كرد.

3-  خودت مي داني درد آگاهيِ مردم ما نسبت به ظلم، اجحاف و ستم كه در حق شان شده به خصوص دربارة‌پغمان، حس مقاومت را چند برابر خواهد کرد؛ به ويژه اگر اين دردها توأم با آگاهي​هاي سياسي، مديريت و رهبري باشد، ميزان مقاومت و توان رزمي مردم ما را بالا مي‌برد و اين شمائيد كه در اين نمايش مي‌بازيد و شکست خورده پغمان را رها کرده و دوباره راهي همان کشورهاي خواهيد شد که شما را به تفرقه​افگني ميان مردم افغانستان تشويق مي​نمايند.

4-  تراكم جمعيت نقش اساسي در اين گونه حوادث بازي مي‌كنند، مردم ما در كابل متراكم بوده و  50% شهروندان كابل را تشكيل مي‌دهند. فكر مي‌كنم در صورت ادامه پروسه تجاوز كارانه تان اين شما هستيد كه مناطق خود را در كابل از دست مي‌دهيد. مردم با دست خالي خود شما را از مناطق بيرون خواهد كرد.

5-  بايد بنيادي​ترين پندار و توهمِ تان فرو ريزم و آن اينکه كه پيشوا، پيش كسوت و زعيم ملي پشتون​ها شما نيستيد؛ فكر مي‌كنم پشتون​ها و حتي شما آقاي حكمتيار را قهرمان ملي پشتون‌ها مي‌شناسيد.  اما زعيمِ پشتو  هرکه باشد، به هيچ وجه زعيمِ اقوام ديگر نيست. مي​خواهم خوابِ تان را آشفته​تر کنم که دورانِ اربابي و زورگويي قوم همواره​حاکم به پايان رسيده است. مي​دانم تحمل شنيدنِ اين سخن را نداريد ولي تاريخ همه چيز را آشکار خواهد ساخت. هزاره‌ها حزب وحدت را ارگان انقلابي و تنها نمايندة خود مي‌شناسد. ما داراي وحدت نظر هستيم و باز بازنده شما هستيد.

6-  ميزان فداكاري در اين حوادث نقش اساسي  دارد. ‌اين را به يقين بدانيد كه مردم، با تمام كم بضاعتي كه دارند، برخوردار از با لا​ترين توان فداكاري، ايثار و خودگذري، ‌اعم از نظامي و غير نظامي هستند، اما شما هنوز به هدف غارت و سرقت مي جنگيد و  مجاهدين تان دالر مي‌خواهد و مردم تان كلدار، كار با انگيزه پولي به جايي نمي‌رسد.

7-  فكر مي‌كنم مردم افغانستان مردم آزادة است، از خارجي‌ها بدش مي‌آيد، فرق نمي‌كند اين خارجي‌ها روسي باشد، آمريكايي باشد، پاكستاني باشد، عربي باشد، ايراني باشد و .. شما شخصاً به حق يا به ناحق به نام عوامل وهابي شناخته شده‌ايد و حتي خود تان​را مردم وهابي مي‌خواند، بنائاً اين پديده از نظر روحي بالاي مردم اثر مي‌گذارد و به ضرر شما است.

8-  موضع‌گيري‌هاي سياسي شما در قبال آزادي، دموكراسي، حقوق مليت‌ها، اقوام، حقوق زن، تلقي از اسلام و اسلاميزه​شدن كشور خود مبين آن است كه حضرت شما و ظرفيتِ فيزيكي مغزتان چگونه است و در آينده اگر قدرت و حكومت به دست شما باشد چه بلايي بر سر اين مردم خواهد آمد؟ قضاوت در اين زمينه در سطح ملي و بين‌المللي منفي است كه به ضرر شما است.

9-  پدران ما و شما در ضرب‌المثل محلي خود پند حكيمانه داده است و گفته‌اند كه: «اولوم ناديده فوره نكشيد» يعني زور خود را و توان قدرت خود را سنجيده به ميدان بيائيد. فكر مي‌كنم با وضعيت كه شما داريد به ميدان آمده‌ايد نشانة آن است که از  عقل سليم برخوردار نيستيد. اگر به اميد اينكه اين جنگ را شيعه و سني بسازيد، افغان و هزاره بسازيد، خواب است و خيال زيرا شيعه و سني با واقعيت‌هاي موجود در كشور تن داده، همان​طوري كه روس‌ها را هماهنگ بيرون كرده، مي‌خواهند هماهنگ زندگي كند.

با ارائه مواردي فوق و تمام بدي‌هاي كه برادران پغمان در حق هزاره‌‌ها، چه در كابل و چه در ادوار تاريخ انجام داده‌اند هزاره‌ها طرف​دار عناد و دشمني اقوام و قبايل نيست. باز تاريخ فراموش نمي‌كند وقتي كه پغمان مورد هجوم قواي روس قرار گرفت، جايگاه امن و امان پغماني‌ها بهسود بود، سنگلاخ بود، مردم ما با ناديده گرفته تمام بدي‌هاي كه در تاريخ بر آن​ها روا داشتيد، مهمان نوازي نموده و برادران نابرادر را برادر خواندند.  حضرت سياف!  اگر جامعه را به دو خط حق و باطل و هابيل و قابيل تقسيم کنيم، شما در خط قابيل و معاندِ حق و حقيقت هستيد و در مسيري گام مي​برداريد که جز خون​ريزي پيامدي ديگري  نخواهد داشت. شما برداشتِ بسيار غلط از اسلام داريد. اميدوارم در استراتژي خود تجديدنظر نمائيد در تلقي و برداشت خود از اسلام، دين و آئين تجديدنظر كنيد. سعي کنيد از يك طرف خود را از مهلكه نجات دهيد و از طرف ديگر عناد بين پشتون‌ها و هزاره‌ها تشديد ننماييد. قاطعانه به شما بگويم که شما در موقعيتي نيستيد كه راجع به مطالبات حقوقي هزاره‌ها نظر دهيد و كوچک​تر  و حقيرتر از  آن هستيد که هزاره​ها از  شما حق و حقوق بخواهد.

اميدوارم خواندنِ اين نامه شرابِ زندگي در هوايِ خوشِ پغمان را در کامِ تان تلخ نکند. حتي اگر کام تان را تلخ کند، چارة جز پذيرشِ واقعيت‌هاي موجود نداريد.  

سردار نام آور : محمد بخش اخلاصي

اسمش حسين علي بود، حسين علي ابوذر، طلبه بود، زادگاهش سبزسنگ پاتو جاغوري يكي از بخشداريهاي ولايت غزني. هنوز شور و نشاط كودكي از وجودش رخت برنبسته بود، راهي ديار غربت براي كسب تحصيل علوم ديني شد، تا شايد دردي از دردهاي مردمش را درمان كند. اهل مطالعه و تحقيق بود. با اشتياق مي‌خواند. گاهي با بزرگان علم و معرفت به شدت بحث مي‌كرد. موضوعات مورد مطالعه‌اش تاريخ، شعر و ادبيات و ... بود به مولوي، فردوسي و اقبال علاقه‌ي زيادي داشت و گاهگاهي با صداي بلند و غرايش اشعاري از شاهنامه فردوسي مي‌خواند و گاه اشعار عرفاني مولانا را با خودش به زمزمه مي‌نشست.
او حلقه‌گمشده خويش را در مبارزه با ظلم و استبداد مي‌جست. با تجاوز نيروهاي شوروي سابق به افغانستان، مبارزات چريكي و مسلحانه‌ي او آغاز گشت و در فرايند جهاد و مبارزه حماسه‌ها آفريد. هيبت فرماندهي او را هيچگاه از هدفي كه برگزيده بود غافل نساخت. با اراده‌ي پولادين مجاهدين را در جنگها و مبارزات حق طلبانه همراهي مي‌كرد. جسور بود و از هيچ‌كس جز خدا باكي نداشت. او در تمام صحنه‌هاي نبرد در يك دست كتاب و در دست ديگر تفنگ داشت و علم و شجاعت را در پرتو سيره‌ي علوي با هم درآميخته بود.
شهيد ابوذر هيچگاه نگفت مرا چه به تفنگ به دست گرفتن، ديده بود كه سرزمين‌اش اشغال شده است، لحظه‌ي آرام نمي‌گرفت. اگر تپه، تپه و وادي، وادي هزارهجات، شمال، كابل و ساير مناطق افغانستان زبان داشت از حماسه‌هاي او سخن مي‌گفت. او در آخرين روزهاي زندگي‌اش از مظلوميت غرب كابل، يتيمان افشار، بازار سوخته چنداول و ... فرياد مي‌زد. آن روز چه غريب مي‌نمود. خيلي‌ها غرب كابل را با غروبش مي‌شناسند. غروب كه مي‌شود، سرخي آسمان كه جاي خورشيد را مي‌گيرد، حزن عجيبي در دل‌هاي عاشق مي‌ريزد. آدم انگار ديوانه مي‌شود. انگار يك عالم حقيقت، يك عالم ذكر، يك عالم صدا و ناله، عشق در دل برخي‌ها طور ديگري ريشه مي‌كند، آدم مي‌ماند در كار بعضي‌ها كه از كجا به اين عشق و صفاي دل رسيده است.
او همه زندگيش شده بود جنگ و مبارزه عليه باطل و خوب مي‌دانست كه زندگي در كنار خانواده زيباست، اما مجاهدت در راه خدا زيباتر. سلامت تن زيباست، اما پرندة عشق، تن را قفسي مي‌بيند كه در باغي نهاده باشد. بالاتر، راز خون را جز شهيد در نمي‌يابد. گردش خون در رگ‌هاي زندگي بس شيرين است، اما ريختن آن در پاي محبوب شيرين‌تر است، نگو شيرين تر بگو بسيار شيرين.

شهيد ابوذر انگار به جاي قلب، آتش در سينه داشت. هنوز كه هنوز است سخنان داغ و آتشين او تازگي دارد و تا ابد تازگي خواهد داشت. آدم‌هاي كه به جاي قلب، آتش در سينه

فكري، علمي و انقلابي شهيداني چون شهيد ابوذر ناشناخته نماند.

دارد، اهل يك جا ماندن نيست، مثل نسيم در هركوي و برزن مي‌پيچد، به آنجا جان مي‌دهند و مي‌گذرند. ابوذر به پيروي از ابوذر صحابه‌ي رسول خدا هم كه نسيم بود، حتي سبك‌تر از نسيم. رفت مزار، باميان و غرب كابل در كنار رهبر شهيد تا مرهمي باشد بر دل كودكان غم گرفته و داغديده‌ي افشار.
مقاومت غرب كابل و ايجاد جبهه‌ي عدالت خواهي به رهبري مزاري شهيد، در تداوم همان خون‌هاي پاك ريخته شده در دامن تاريخ است و نماد سرخ و جاودانه‌ِ امام حسين(ع) در صحراي كربلاست. كربلا را مپندار كه شهريست ميان شهرها و نامي است در ميان نام‌ها. نه! كربلا حرم حق است. هر شهيد كربلايي دارد و براي ما كربلا بيش از آنكه يك شهر باشد يك افق است.
اكنون سوال اينجاست كه به گفته شريعتي: «آنان كه رفتند كار حسيني كردند» وظيفه ما پس از شهدا چيست؟
به نظر مي‌رسد هر شهيدي حق و حقوقي دارد، كه مسلماً يكي از حقوق اساسي شهيد تجليل و گراميداشت و زنده نگهداشتن ياد و خاطره‌ي آن شهيد است. متأسفانه در حال حاضر در فضاي غبار گرفته جامعه به دلايل مختلفي هيچ توجهي به شهدا نمي‌شود. حال آن كه شهادت هر شهيدي جان مايه مقاومت ماست و قوام و حيات نهضت ما در غرب كابل در خون شهيد است راز ماندگاري ما، سربلندي ما به عبارت رساتر حيات ما به خون شهيدان چون شهيد مزاري و شهيد ابوذر و ساير شهداي مقاومت وابسته است.
بدين لحاظ به بهانه‌ي چهاردهمين سالگرد شهادت رهبر شهيد و ياران باوفايش در شهر مقدس قم به پاس گراميداشت شهادت شهيد ابوذر غزنوي يك حلقه CD به نام «سردار نام آور» توليد و در قالب هزار حلقه منتشر گرديد كه محتواي آن عبارت است از:
1- مختصر زندگينامه شهيد ابوذر
2- دو قطعه سرود
3- مصاحبه با استاد عليزادة‌ مالستاني يار ديرين شهيد ابوذر، استاد حاجي برهاني لومان و حيات‌الله رسولي.
4- آخرين سخنراني شهيد ابوذر در سنگماشه مركز جاغوري
با توجه به اينكه توليد CD با منابع محدود محتوايي و محدوديت زماني روبرو بوده است تا حدودي از كيفيت خوبي برخوردار مي‌باشد و با استقبال گرم اقشار مختلف مهاجرين در ايران قرار گرفت و بسياري از مهاجرين محترم از طريق محتواي اين CD با افكار و مبارزات شهيد ابوذر آشنا شده‌اند.
جا دارد در اينجا از عزيزاني كه در توليد اين CD سهم داشته‌اند قدرداني شود. ما توليد اين كار فرخنده را به فال نيك مي‌گيريم، اميد است سرآغازي باشد براي كارهاي بزرگ تا شخصيت فكري، علمي و انقلابي شهيداني چون شهيد ابوذر ناشناخته نماند.

 

پدر:  بشير بختياري

تا فلق سر زد دو باره شام شد
پرچم سبز پدر خونفام شد

*     *      *

جگر پر زخم جانسوزست اما
به دل داغ دگر دارم برادر
اگر عالم غمی بود غم نمی بود
بدل داغ پدر دارم برادر!

دریغا شب پرستان سیه رو
شکسته حرمت شمس ولایت
درین ماتم نه ما تنها گریستیم
گریسته حضرت مهدی برایت

برادر خاک عالم را به سر کن
که در خون خفت علمدار قبیله
شنیدم با تکان دست می گفت:
خدا بادا نگهدار قبیله...

مسیحا دم خلیل آسا مزاری!
بت و بتخانه و بتگر شکستی
ترا کشتند با دستان بسته
تو که زنجیر و آهنگر شکستی

نگاهت خشم شمشیر علی بود
پیامت بانگ تکبیر علی بود
به پاس یاری بی سر پرستان
کلامت نهج تفسیر علی بود

الا ای پرچم سبز شرافت
الا ای رایت سرخ رهایی!
ز ره واماندگان بعد از تو گویند
که ای درد آشنا «بابه» کجایی؟

تمام آرزوها رفته باتو
و بی تو از بهار آوازه ناید
قبیله ماند و پاییز مکرر
الهی بی تو فصل تازه ناید!

شهیدان دسته دسته صف کشیده
که مهمان عزیزی دارد امشب
گلی از جنس خورشید معطر
بهشت از آسمان می بارد امشب

 

مرده است آن بنده اي كو نوكراست

بشیر بختیاری

خاک برسر کن برادر کوه کوه
رفت از کف سال های با شکوه

این چمن راسرونازی بود و رفت
ایل مارا سرفرازی بود و رفت

بعد ازین این قوم بی سرمانده اند
بی علی و بی ا بوذر ما نده اند

بعدازین این دل که مهدآرزوست
آه ودردورنج وغم مهمان اوست

بعد ازین چشم من و دریای خون
موطن ومنزل گه و ما وای خون

بی تو چون نی ناله دارد نای من
بند بندم، ناله دارد؛ وای من

بی تو باید چشمه چشمه خونگریست
ازهری تا دامن جیحون گریست

بی تو کوچه کوچه لبریز سکوت
روزن امیــد و؛ تار عنـکبوت

بیتو اینجا خانه نه، غم خانه است
جای گاه گریه ی مستانه ست

بی تو باید با صدای بی نقاب
مویه کرد اندر؛ مزار آفتاب

با تو می شد؛ تا دل مهتاب رفت
یا ازین دشت عطش تا آب رفت

با تو میشد؛ تکیه بر خورشید زد
زخـمه: بر تا ر دل ناهیـد زد

با تو میشد؛ جشن مرگ شب گرفت
قلعه را مردانه از مرحب گرفت

تا تو بودی؛ صد چمن گل داشتیم
شش جهت، آواز بلبل داشتیـم

تا تو بودی بی کسی افسانه بــود
دفتر رنج و محن خوانا نه بــود

سیـــــد وســالار ما یادت بخیر
میر و پرچمدار ما یادت بخــــیر

ای شهید ابن شهید ای نامـــــدار
ای تو آغاز و سر انجام بهــار

ای پدر، ای میر ما، ای پیر ما
ر هبر و سالار؛ با تد بیــر ما

قوم ما؛ بیـدار شـد تا آمــدی
تـیغ جوهر دار شد؛ تا آمـدی

تیــــغ جوهردار امــا بی نیام
بی نیام، آماده ی رزم و قـیام

رفتی «بابه» فصل رفتن زود بود
گــه، نه گاه نیت بدرود بود

مرگ مردان زندگی ای دیگــرست
مرده است آن بنده ای کو نوکرست

مزاري  : داود سرخوش

نوازشگر پیر و جوو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری
سر صفحه تاریخ و سرنوشت مو
نوشته گری خط اربو مزاری

ده سر مو شاو و روز دنیا یکی بود
دل دشمو نو سنگ خارا یکی بود
ستم قد حق آزره هرجا یکی بود
ده مو زهر و آو گوارا یکی بود

شکست رسم خم خم خزیدو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری

دیگا گفت که این خاک حاصل نداره
کجا بوره هزاره منزل نداره
مونه گفت که کشتی تقدیر ازمو
پریده ده آوی که ساحل نداره

نیشو داده ای راه رفتو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری

تو گفتی ازی باد هزاره بودون مو
نباید بشه جرم، نه بسته زیبون مو
داری آرزوی دوستی راست دیگر
نیه نوکری رسم بابه کلون مو

شکست رسم خم خم خزیدو مزاری
ده فصل امیدای مو بارو مزاری

او چراغی بود :  محمد علی سروری

رهبری ما رفت عالم را همه ماتم گرفت

چشمه ها خشکیده دلها خستگی را دم گرفت

ماه خونين در غروب آمد به اوج قله ها

مرد مردان رفت لیکین قلب ها را غم گرفت

او چراغی بود اندر کوچه شبهای ما

بعد او شام تباهي در وجودم دم گرفت

قطره هاي خون او طوفان سرخ لاله بود

موج طوفان هاي كابل  جمله ء عالم گرفت

رهبری آزاده گان بود و رها از بند  زیست

 (سروری ) درس رهایی را از او هردم گرفت

یاد مزاری:

سید ابوالحسن عمرانی ( شاعر ایرانی )

 

عاشق دلخسته را جذبه ي جانان رسيد

دوست صدا زد بيا، چون گه پيمان رسيد

 

باد صبا مي وزد سوي گلستان و باغ

پيك صبا صبحدم سوي سليمان رسيد

 

دوش به لوح دلم نقش گلي شد پديد

ليك ندانم چرا زار و پريشان رسيد

 

از پس يك روزگار، سرو قدي داشتيم

باد خزانش وزيد، واله و حيران رسيد

 

لاله رخ گل عذار، از كف ما رفت آه!

از بر ما پر كشيد، بر سوي مستان رسيد

 

عشق چو آمد پديد، عقل كجا ماندني است

ساغر مي برگرفت، مست و خرامان رسيد

 

لاله صفت سرخ روي، رو سوي معشوق كرد

در غم او سوختيم، ناله به كيوان رسيد

 

ياسمن نيك روي، در چمن و باغ ديد

قمري خوش نغمه را، مست و غزلخوان رسيد

 

موسم اندوه شد، شادي ما شد تمام

رهبر ما شد شهيد، موسم افغان رسيد

 

زنده دل بي قرار، گاه وصالش گذشت

از تن خاكي رهيد، در بر يزدان رسيد

 

آه و فغان بركشيد از غم دل، دوستان

يوسف ما از جفا، در كف گرگان رسيد

 

رخ مكش از ياوران، بلبل اين بوستان!

بي تو خزان زد به باغ، فصل زمستان رسيد

 

ياد مزاري به دهر، زنده و جاويد باد!

از غم او اشكبار، ديده ي عمران رسيد

ياد گار جاويدانه   : حسين علي اميني (رها)

موج نگاه سبز تو درجويبار ماند

نام تو جاويدانه ترين يادگار ماند

 

باران جاويدانه تر ازفصل زندگي

آهنگ دلنشين تو در روزگارماند

 

مثل بهاربودي وبا  يك عبورخويش

باران پلك هاي تو چون آبشار ماند

 

آيينهء نسيم تو از هر كران وزد

رقصنده برگها و گل ولاله زار ماند

 

مردي غروب كرد غريبانه كاين چنين

خورشيد خسته مثل دلم سوگوار ماند

 

اين آسمان بدون تو ابري است سوگوار

مهتاب همچو آيينه ها غمگسار ماند

 

دراوج ازدحام شب دوش همچنان

صدكاروان روشن عشق ماندگار ماند

 

بي تو اگرچه فصل خزان سر رسيد، ليك

اي باغبان ترّنم عشقت بهار ماند

 

با آفتاب مي وزي از چار سو مدام

گلهاي دست هاي تو بر شاخسار ماند

 

بالي به اوج قله ء بابا گشوده اي

خورشيد بعد رفتن تو شرمسارماند

 

راهت پر از شگوفه سرخ شقايق است

نامت مزار هرچه دل بي قرار ماند

 

هر دم شهيد مي شوي اي تا ابد شهيد:

محمد بشير رحيمي

آ ه ای همیشه، وسوسه واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من، می شوی شهید

هر روز، تکه، تکه، شده تا زه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریا نش ، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آ ب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آ بی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگو نه سا ری است

هر جای غنچه ی که سر از گل کشیده است
رنگی، ببر نشسته ای، خو ن مزاری است

تو پاک، از هو سکده خاک، پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود، اگر چه که، دنیا بتو، ولی
دار و ندارت، از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند، بر سر نام و نشان تو

خط ترا، ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ، در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد، برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ای کالای شان شده

خون ترا، معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دیگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟

این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

 

شهيد ابوذر غزنوي :   سلمان علي زكي

زمین گل آسمان گل کهکشان گل

درخت باغ ما را در خزان گل

 

کتاب و دفترت در باد جاری

پریشان تاب نور آسمان گل

 

شکوه قامت پامیر و بابا

بهار کوچه های رو به فردا

 

مسلسل از دو دستت موج می زد

چو در ماه حمل از بامیان گل

 

ابوذر شاعر سرخ دل من

چراغ روبه صبح منزل من

 

ابوذر کوه مردي، رود دانش

ابوذر در سراشیب زمان گل

 

ابوذر از تبار بيد  مجنون

ابوذر آفتاب غرقه درخون

 

ابوذر آتش خشم الهی

بهار غزنه را بی باغبان گل

 

یل همزاد با صحرا ابوذر

غرور خفتهء بابا ابوذر

هلال خفته در خون و سیاهی

کویر خاک ما را جاویدان گل

 

علم افتاده سردار دلاور

د کابل بی کس و تانایه رهبر

 

دکابل خانه ما غرق خون است

بریشان می شود گیسوی مادر

 

بلی تابوت لالی ناله کردم

نخور غم زنده يه لالی ابوذر

 

نخور غم مو دیگه اسیر نموشی

ابوذر سایه شی استه بلی سر

 

علم بردار سردار سپیده

کنار پیکر گلهای پرپر

 

علمبردار دشمن شاد گشته

نباید شاد گردد بار دیگر

تقديم به باباي قوم شهيدعبدالعلي مزاري

داد محمد متعلم صنف هشتم

مزاري  اي عزيزم ظهوركن دوباره

عزيز تا قيامت به مردم هزاره

 

توبرسرزبانها توقبله گاه دلها

برآسمان دلها مي تابي چون ستاره

 

به مردم عزيزت توكشتي نجاتي

توقطره هاي خون و توچشمۀ حياتي

 

نشان افتخاراست براي توشهادت

رسانده اي توما را به قلۀ   سعادت

 

اي مهربان پدرجان توهستي ماه تابان

سپرشدي ز بهرم ما را شدي نگهبان

 

حسين اگرنبودي اين دين به ما نمي ماند

پدر! اگرنبودي هزاره ها  نمي ماند

 

ما را رها نمودي ازچنگ ديووشيطان

ما را رهاندي بابا از جور ظلم و ظلمان

 

قربان نام نيكت اي بابه اي دلاور

بادا گرامي يادت با دوستت ابوذر

 

سردار ملت : رخشانه شايق

 

به گيتي بنگري نامي زهر انسان مي ماند

مزاري باش كه در اذهان تا انجام مي ماند

 

مزاري قهرمان ما چو  وي سردار ملت بود

كه نامش با خط زرين و هم تابان مي ماند

 

هزاره ملت مظلوم ستم كش بود در دوران

نباشد گر طبيبي درد بي درمان ماند

 

زطي قرنها ديديم سر انجام لطف شيران را

كه دلها جز به سويي مهدي دوران مي ماند

 

زحجله هم چو ماه نو بيرون شد و تبسم كرد

درخشيد مثل خورشيد كه چون تابان ميماند

 

براي حق مظلومان زجان و سر همي بگذشت

بدانيد قهرمان آنكس كه در ميدان مي ماند

 

چو با خون حسين اسلام سراسر آبياري شد

خوشا آنانكه خونش مرهمي درمان مي ماند

 

بنازم بر مزاري و ابوذر جمله يارانش

كه با راه وسلوك خويش چو نور افشان ميماند

 

كنون اي دوستان دانيد زغفلت ها شويد بيدار

براهش جان كنيد قربان زما پيمان مي ماند

 

نسازم گر كسي واقف ز اوصاف و شعار او

از اينجا گر روم آخر مرا ارمان مي ماند

 

به سيرت بود بي همتا دموكراسي شعار وي

همه ياران ندايش امر و يك فرمان مي ماند

 

به ياد آرم زماني را كه شد محصور خون خواران

مثال آن خبيثان را به جلادان مي ماند

 

بريدند جمله اعضايش به يگ طرز فجيع كشتند

روح پاكش سوي حق رفت و هم خندان مي ماند

 

نه من شاعر نه ذوق شاعري باشد مرا در سر

نگويم گر زاوصافت دلي بريان مي ماند

 

نوشته شده توسط مدیریت بخش پاطو - اخلاصی | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » وزارت تحصیلات عالی: امسال بی نتیجه اعلام نمی کنیم
  • » هــــویت ما معرف شخصیت ذاتی ماست:
  • » جاغوری و یک بارندگی دیگر
  • » میهنم - رضا واثق - به یاد روزهای گذشته
  • » گرامیداشت ازسال 2012 (سال انرژی پایدار)
  • » ازکـــدام اصل ونسب:؟
  • » هفت‌خوان دختران غزنی تا رسیدن به مدرک دانشگاهی
  • » شعر( تهداب کج)
  • » مهره های سوخته
  • » داستان یتیم - قسمت بیست و یک!
  • » کویته: سه نفر هزاره در میکانگی رود به شهادت رسیدند
  • » طبل صلح و جنگ از سوی ارگ نشینان همزمان نواخته میشود آیا مردم فراموش خواهند شد ؟
  • » بارندگی های چند روز اخیر در جاغوری
  • » کابل شهر پر از موانع رنگا رنگ ؟!!!
  • » نگرانی مردم از عرضه فیلم های خصوصی شان در بازار « علي آرش »
  • » آقای غند مشر محمد عیسی خان - 3
  • » داکتر سیما ثمر : گزارش صلح و آشتی تحریف نخواهد شد
  • » یک روز برفی در جاغوری از دریچه دوربین
  • » تجلیل از اربعین حضرت امام حسین (ع) در مسجد امام علی (ع)قریه سنگ سوراخ - جاغوری
  • » نشست بن گامی در راستای موفقیت!
  • » جوانمردی کشور جاپان در کمک به افغانستان هرگز فراموش نخواهد شد
  • » جاغوری در چهلمین روز اربعین حسینی با دومین برف باری سفید پوش شد .
  • » محمد حسین خان لوامشر - 2
  • » اعلام اسامی داوران افغانستانی و ایرانی ششمین جشنواره قند پارسی از سویی خانه ادبیات افغانسان
  • » از مقام علمی دکتر محمدسرور مولایی در ششمین جشنواره قند پارسی تجلیل می‌شود
  • » شعر (پدر ببخش مرا!)
  • » کابل با باریدن برف و باران نیز فضای برای تنفس ندارد .
  • » بپاس لطف دوستان محصوصا جناب آقای محمدی
  • » تصادف دردناک
  • » برگید اسحاق خان - 1
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ...

    ...
    jaghori1.blogfa.com & Designer: موج سوم
    ... پایگاه اطلاع رسانی جاغوری
    بزرگترین مرجع وبلاگ نویساندریافت کد لودینگ برای وبلاگ
    ...