صفحه در حال بارگذاري است!لطفا کمي صبر کنيد...
|
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
یتیم ! قسمت چهارم !
موضوع: ~»مطالب اجتماعی»~
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:32 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت چهارم ! روز ها و هفته ها ، و ما ه و سال ، همین طوری سپری میگردید ! من بودم و خواهر کوچکم و مادرم ! مادر ، کم ، کم برای خود آشیانه یی بر پا ، کرده بود ! از دهن ما بچه ها میزد و ، روغن ، قروت و تخم مرغ را ، میفروخت و... ، وسایل و اسباب خانه خریداری مینمود ! ظروف گلین جورواجور ! و گاهی کته خرجی کرده و ظروف آلومینیومی ، خریداری می نمود ! و .... پدر چند تا بز برای مان خریده بود ، تا به اصطلاح از شیر ان ، حلق ما بچه ها تر شود ! اما مادرم ، دایم شاکی بود ! با ر ها شنیده بودم که میگفت : - بز ها بیش از حد شوخ هستند ! چرا برای مان گاو نه میخرد ، شفیقه خانم گاو دارد و من با این بز ها سر و کله بزنم ؟؟! در حال که بز ها را چوپان می چراند ! به هر صورت ! من ، خوشبخت بودم و بینهایت خوشبخت ! برای من ، همین که سایه مادر بالای سرم بود ، کفایت مینمود ! خواهرم کمی بزرگ شده بود میتوانست راه برود ، و مادرم برای پاهای کوچولو ی وی ، از زنگوله های کوچک پا بندی درست کرده بود که هنگام راه رفتن شرنگ و شرنگ صدا میداد ! همین که افتاب کمی بالا می آمد ، ما بچه ها در قول ، جمع میشدیم و قول مملو بود از درخت و ماسه های نرم ، خدا ی من ، ساعت ها ان جا با خاک ، سنگ و ماسه بازی میکردیم ! به هر چیزی که در ماحول ما بود ، دل مان خوش بود ! از اسباب بازی خبری نبود ، ان روزها حتی در زهن مان هم خطور نه میکرد که چیزی بنام اسباب بازی وجود دارد و.... ...و بازی خاله ، خاله ! ( زن و شو هر بازی ) با دختر کوچولو های ده مان ! چه راحت از خاک شیار و دیواره ای درست میکردیم و این شیار حریم خانه مان بود ! و یکی از دخترها نیز همسر مان ! و همیشه انتخاب همسر ، دست دختر کوچولو ها بود ، تا از میان ما بچه ها ، یکی را به عنوان همسر انتخاب نماید و... ! سنگ گیر گ بازی ! و بعد که کمی بزرگ تر شده بودیم ، توپ دنده و.... خیلی موقع که به خانه بر میگشتم ، می دیدم که ، خواهرم دستمال گل سیب سرخی به سر انداخته و با جارو یی که برای وی خیلی بزرگ به نظر می رسید ، هی خانه را جاروب میکند ! و این بازی دوست داشتنی وی بود ! و ان موقع فکر میکنم شاید دو سال بیشتر سن نداشت و .... هم زمان با تولد خواهرم ، شفیقه خانم نیز پسری به دنیا آورده بود ! جنگ و جنجال های مادرم با شفیقه خانم پایانی نداشت ! طبق معمول از صحبت های تند و گلایه آمیز شروع میگردید و به فحش و گاهی کتک کاری ختم میشد و... اما شفیقه خانم زیرک و هوشیار تر از مادرم بود و مادرم صاف و ساده و مغرور ، از همین سبب ، برد همیشه با شفیقه خانم بود ! در این کشمکش های غم انگیز! عمه ، عمو و اقارب را ، اکثرا با شفیقه خانم می دیدم و... .. شاید حدود پنج سالم بود که ، یک روز آغاز تابستان ، و در اوج شکفتن گل گندم ، مادر، دستم را گرفت و مرا پیش ملا ده مان برد تا ، درس بخوانم و به قول خودش ،قران خوان شوم ! مادرم جلو ، و من به دنبال اش ! داخل مسجد میشویم و مسجد مملو از بچه های قد و نیم قد ! همگی بالای گیلمی ، چهار قاط نشسته و با صدای بلند چیزی ها یی میخوانند و گاهی خودشان را به جلو و عقب تکان میدهند و ملا چوب درازی در دست ، در صدر بالای تشک چه یی نشسته و به بالشت ی ، تکیه داده است ! مادر م که ، با چادر ململ صورت اش را کاملا پوشانیده بود ! نزدیک ملا میرود و به وی چیزی میگوید و بقچه یی را جلو اش میگذارد و به عقب بر میگردد و در گوشه یی مینشیند ! ملا با چوب اش محکم به فرش میکوبد ، گرد و خاک خفیف ی از گلیم بلند میشود و هم زمان ملا ، با صدای بلند میگوید : - بچه ها ، ساکت باشید ! و همگی دریک سکوت مطلق فرو میروند ! ملا خطاب به خلیفه اش : - او بچه ، سخی گیلاس را بیار و... و بعد شروع میکند به بازکردن بقچه که عبارت از دستمالی میباشد. ملا محتوا بقچه را که عبارت بود از گندم بریان شده همرا با توت خشک و خسته ! ان را بین شاگردان تقسیم میکند ! دستمال و مقداری از محتوای ان را برای خود نگه میدارد ! و بعد با صدای بلند شروع میکند به دعا نمودن : قبولی نذرات ! شاگردان یک صدا و بلند : - الله آمین ! - بر آمدن حاجات ! شاگردان : الله آمین ! و ....... دعا ختم میشود ! و مادرم از جا بلند شده و به طرف در میرود ! دلم به درون سینه ام فرو میریزد ، نیم خیز میشوم که دنبال اش بروم و دستی مرا نگه میدارد نگاه می کنم ، غلام پسر دهقان مان است و...... ملا روی تکه کاغذ ی کوچک ، چیز ها یی مینویسد و کاغذ را به من می دهد و بعد با نوک قلم حروف ها را نشان ام میدهد و میگوید : - الف ، ب ، پ و... و من تکرار میکنم و...... خدا ی من چقدر مشکل و... آخ خدا جان که ، چقدر تنبل بودم ! اصلا درس ها در حافظه ام نه می نشست ! روز های چهارشنبه که روز آخر هفته درسی بود ، در این روز ملا و خلیفه اش ، درس های گذشته ما بچه ها را میپرسیدند و کسانی که یاد نداشتند ، یک کتک و لت مفصل میخوردند و من تقریبا همیشه میان این دسته بودم ! مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت تا درس هایم را کنترول نموده و کمک ام نماید ، همین که با خیل بچه ها ، صبح به مکتب میرفتم برای وی کفایت می نمود ! کم ، کم با ملا ، مکتب و بچه ها انس گرفته بودم ! دیگر احساس غریبی نه میکردم ، اما به درس ها حافظه ام قد نمی کشید! اصول دین ، فروع دین ، دوازده امامی ، نماز خواندن و .... و من سخت میان الف با و اصول دین و فروع دین گیر کرده بودم و..... درس مشق در مسجد تمام روز بود ! یعنی از ساعتها ی حدود (9) صبح شروع و در ختم روز، به پایان میرسید ! ظهر، یکی دو ساعت تعطیلی داشتیم و ما بچه ها معمولا کنار چشمه یی نشسته با چه ولع و اشتها یی نهار مان را که عبارت از نان و آب بود صرف می کردیم ! ان ها یی که به اصطلاح دست شان به دهن شان میرسید و وضع اقتصاد ی شان کمی خوب تر بود ، نان روغنی با خود می آوردند ! به اصطلاح هزاره گی (تیکی ووی تو) و در این بعدی ها ، بعضی در داخل بوتل ، دوغ و یا ماست با خود می آوردند و... یک روز سرد پاییز، غروب از مسجد به خانه بر میگردم ! خانه غیر عادی است و مادرم در گوشه یی افتاده و مقداری لخته های خون و... دلم فرو میریزد و به طرف مادرم میدوم ، وی را بغل میگیرم ، و مادرم با دستان اش نوازش ام میکند و... آخ خدا را شکر مادر زنده است و.... باز هم جنگ بی پایان مادر ام با شفیقه خانم ، که این بار عموام دخالت کرده بود و نتیجه ان شکستاندن سر مادر بیچاره ام بوده است و..... فردای ان روز مادرم ، خواهرم را بغل نموده و دستم را گرفته ، هر سه نفری به طرف خانه مادر کلان روان گشتیم ! و من باغ ام گل کرده بود ! مادر کلان و آدم های ده و دره یی شان را بیش از حد دوست داشتم و بخصوص آقا یونس را و.. فاصله از ده ما تا به خانه مادر کلان تقریبا یکروزه راه پیاده روی بود و ما نزدیکی های غروب ، خسته و خاک زده ، به خانه مادرکلان رسیدیم و...... میدانستم آن جا برای من و مادر و خواهر ام پناهگاه امنی است همگی ما را دوست دارند و کسی مارا به چشم بد نمی بیند ! و..... از شانس خوب ، ان سال زود تر از حد معمول برف به زمین نشست و راه ها مسدود گردید و ما در خانه مادر کلان ماندیم ! چقدر خوب ، خدا جان ! این جا دیگه از جنگ و جدل مادرم با شفیقه خانم خبری نبود و... با نشستن اولین برف ، مادر کلان به مادرم میگوید : زیبا ، دخترم فردا جعفر را با بچه ها بفرستیم مسجد ، پیش ملا تا درس بخواند ! حالا زمستان ماندنی شدید دیگه و.... این جا دیگه هرگز روز های چهارشنبه بابت درسها کتک نخوردم ! روز ها در مسجد پیش ملا درس میگرفتم و شبها با کمک برادر بزرگم که از شوهر اول مادرم بود و پدر اش وفات کرده بود ، درس ها یم را مرور میکردم ! و زن ماما ام نیز با حوصله مندی و شوق مندانه کمک ام میکرد ، تا چیزی یاد بگیرم ! ( الم نشرح ، لک صدرک ) ! آخ که برایم مشکل بود اما یاد میگرفتم و.. شبها ده پانزده نفر در یک خانه زیر نور ضعیف چراغ فتیله یی نشسته و ما بچه ها درس روزانه مان را تکرار میکردیم و... بهار به مجرد آب شدن برف ها ، پدر به دنبال ما ن آمد ! من و مادر و خواهرم دوباره به ده مان برگشتیم ! پدر تصمیم گرفته بود تا ما همگی یکجا زنده گی کنیم ! ما ، یعنی من و مادر و خواهرم و شفیقه خانم با بچه هایش و عمو ام با زن و فرزندانش و... همگی حدود ده پانزده نفری میشدیم ! پدر تصمیم گرفته بود تا دیگر در قوه کار نه رود و درخانه بماند و... دوباره پیش ملا ده مان میروم ! باور اش نه میشود ، در چند ماه زمستان کلا عوض شده بودم ! نی تنها میتوانستم قران بخوانم ، بلکه به راحتی چیزها یی هم ، می نویشتم ! دیگر هر گز بابت درس ها لت نخوردم ! به زودترین فرصت قران را ختم نموده و پنج کتاب را شروع به آموختن ، نمودم و..... اما وضعیت خانه مان هر روز خراب و خراب تر میگردید ! جنگ جنجال و لت کوب ها متواتر خسته ام کرده بود ! میدیدم همه چیز و تمام جریان ها به مخالفت مادر بیچاره ام ، رقم میخورد و........ دیگر مادرم آشیانه خود را نداشت ، در خانه یی که زنده گی مینمود ، حتی اختیار نان خوردن اش نیز، در دست خوش نبود و... جنگ ، جنجال و سرو صدای متواتر و.. بارها شاهد لت و کتک خوردن مادرم بودم و پدر با هر چیزی که دم دست اش میرسید ،بر فرق مادر می کوبید و هیج گاهی از ز کتک زدن مضایقه نمیکرد ! و مادرم هر گز تسلیم نه میشد و زبانش را نه میبست و... کم ، کم مادر م ، مریض شده بود ! و این مریضی دوام پیدا نمود ! مادرم دوباره به خانه تابستانی مان پناه برده بود ، اما این بار نه به عنوان خانه نشیمن و زنده گی مستقل ، بلکه به عنوان مریض و بیمار ! نزد یکی های غروب که از مسجد و درس به خانه بر میگشتم ، یک راست پیش مادرم میرفتم ! مادرم است و خواهر کوچولو ام و نوازش ها ی مادرانه وی ! گاهی هر دو ، به آهسته گی اشک میریختیم و..... و در دل ، آرزو میکردم ، کاش زودتر بزرگ شوم و به مادرم کمک نمایم و.... به خواهرم نگاه میکنم ، طفلک ، به چیزی دل خوش نموده و بازی میکند و... مادر هر روز ضعیف و ضعیف تر میگردید و کسی نبود که حتی یک تابلت (قرص ) برای وی بخرد و.... دلم در سینه میتپید ، خدای من ! مادرم دارد از دست میرود ، مادر عزیزم و... به طرف مسجد میروم ، میگویند مسجد خانه خدا است ! درب مسجد بسته است و قفل زنگ زده بر آن آویزان ! قفل را میکشم باز میشود و داخل مسجد میشوم ! در گوشه یی منبر و علم ابوالفضل ! علم را می گیرم و سخت می گیریم و..... مقداری تاریک شده بود ! تنها بودم ، ترس ام گرفته بود ! آهسته و بدون صدا از مسجد بر آمدم به طرف خانه یی مان ! نزد یکی های خانه در میان تاریکی ها صدای گفتگویی را میشنوم ! دقت میکنم ، شفیقه خانم است و عمه اش ! عمه ، به شفیقه خانم میگوید : - به خاطر قدم همین زن است که حالا الحمدلله دوتا بچه داری و...... هر دو تا زنده اند ، مثل دو غنچه گل و.. شفیقه : - قبر پدر وی دیگه چیزی نمانده که یا طلاق شود و یا هم انشاالله میمیرد.... من دیگه بچه هایم زنده است احتیاج به بودن این ....نیست ...... من میخ هایم را محکم میکوبم ...... ! من چیزی زیادی از این صحبت ها دست گیرم نشده بود و راهم را کج نموده و به خانه بر گشتم و.... اواخر تابستان بود ! طبق معمول ، نزدیکی های غروب از پیش ملا به خانه بر میگردم ، یک راست به سراغ مادرم میروم ! اما مادر و خواهرم نیستند ، خانه را به دقت میپالم ، اما پیدا شان نمیکنم ! سراسیمه از خانه بیرون میشوم ، در اطراف ده ، هر جا که عقل ام میرسد ، جستجو میکنم ! اما مادر و خواهرم نیستند ! هوا دیگر تاریک شده بود ، در گوشه یی مینشینم و به آهستگی اشک میریزم ، چطور میتوانم بدون مادر ، مادر عزیزم حیات به سر ببرم ! کجا یی مادر عزیز ، مادر خوبم ! در همین موقع یکی از دختر های ده مان از کنار ام رد میشود و مرا می بیند ! بر میگردد و سوال میکند : - جعفر ، مادر ات را گم کرده یی ؟؟! اشک هایم را پاک میکنم ، میگویم ، آری ، شما مادر م را نه دیدید ؟؟! دختر : - دیدم ، مادر ات امروز صبح خانه مادر کلان ات رفت ... ادامه دارد نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |
آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ... |
...
|