تبليغاتX
جاغوری یک - یتیم قسمت - دوم !
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS
........
آخرین مطالب
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
...
یتیم قسمت - دوم !
موضوع: فرهنگی دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 12:43

بنام خداوند! 

     یتیم قسمت - دوم !

      در این جا از قدیم ها  ، هر گاه صدای نوزادی  به اندرون   خانه یی پیچیده  و طفلی ، به مجرد  تولد ، ریه هایش را از هوا  پر نموده  و شروع به  چیغ زدن کرده است  .   ان دم ؛  صدای هلهله یی  از شادی و خوشحالی  به درون ده پیچیده است ! به خصوص اگر این نوزاد پسر بوده است !

 حادثه خلقت ادمی ، یکی از  اعجاز بر انگیز ترین ،صنعت  صانع  هستی  در خلقت   بوده  است  و بیان گر   قدرت  و کمال  مطلق وی بر جهان ما حول ما میباشد .  بخصوص  در ان شرایط  وحشتناک  کشور و سرزمین افغانستان  .  که ، در ان جا  ، و  در ان مقطع از زمان   ، از ابتدایی ترین  امکانات  امداد پزشکی  و کمک های اولیه  خبری در کار نبوده است  . پروسه تولد نوزاد  برای طفل و  مادر وی  ، پروسه عبور از پل مرگ ، بوده است  و در این پروسه ، این همواره  اعجاز ( مدد ) خداوندی   و توکل بر وی بوده است  که ،  به گونه اعجاز بر انگیز ی طفلی  " سالم   "  تولد یافته

و مادرش نیز  از چنگال مرگ   ، جان سالم بدر برده است  .   اما،  چه بسا که  در این دقایق حساس ، انسان  ها یی  به کام مرگ فرو غلتیده  اند  و  طفل های قد و نیم  قدی را در دنیای تلخ یتیمی  از خود برجای گذاشته اند و....

 در منطقه  ، رسم بر این  است  که ، بعد از تولد  نوزاد ( پسر) ، یکی از اهالی  ده ،  (هر که زود تر خبر شد )،  چند  تیر هوایی  شلیک مینماید.  و ان روز عمو ،غلام حسین  بعد از تولد نوزاد ، تفنگ اش را  از پوش کشیده ، گردو خاکش را پاک نموده  و  شلیک  کرده  بود  . و به شکرانه این عمل ، عمه حکیمه  کلاه  خا مک دوزی شده  یی را به وی تحفه کرده بود .

با شنیدن صدای   تفنگ  خبر تولد نوزاد  به سرعت به درون ده  پخش  گردید  و.....

  مادر احمد علی  پیر ه زنی که قامت وی کاملا خمیده بود ، بعد از تولد طفل  وضو گرفته و   دو رکعت  نماز حاجت  ، به جا  آورد ...... بعد  نوا سه اش را در بغل گرفته و در گوشهای  وی   اذان  و کلمه شهادت   را زمزمه نمود ه  ....              و بعد   به آخرین دخترش که هنوز شوهر نکرده بود  و دختر جوانی بود  ، رو   نموده  و گفت :

  - حکیمه بچیم  همو خاک کربلا ر ه بیار تا دهن طفل ر ه شیرین کنیم ! 

وی با دقت و توجه خاصی  ، مقداری از خاک کربلا را  به نوزاد  ، خوراند  ، و هم زمان با آن  دعا ها یی نیز زیر لب زمزمه مینمود ! همه  در سکوتی توام با احترام  به این عمل  مادر کلان می نگریستند ! گو یی وی عمل  با ارزش  و مهمی ر بها انجام میرساند . و....  

 کمی دورتر از ده  ، در میان انبوهی از درختان  بید و چنار سر به فلک کشیده ، از زیر تخته سنگ بزرگ ، چشمه ساری  با  آب شفاف  و ضلال ی  جاری بود.   آب  از دل زمین   می جوشید و  کمی پایین تر  به درون حوض بزرگی  سرازیر میگردید  و اطراف حوض  مملو بود  از  درختان  بید ، چنار ، توت ، زرد الو  و یکی دوتا سیب  و.....

در فصل گرما  و تابستان ، این چشمه سار همیشه ، میله گاه دوست داشتنی  برای اطفال و جوانان ده ، بوده است .....

اخ خدای من  ، تابستان  و آب بازی  به درون   آب شفاف  و خنک  همرا با قیل و قال و  سرو صدای کر کننده بچه ها  چه کیف آور است و...... !

 آب بازی  ، توت ، زرد آلو  ، ریگ داغ  و افتاب سوزان و......

 اما  نزد یکی های غروب  ، این چشمه سار  محل تجمع دختران ده بوده است   ! همین که  از گرما  ظهر کمی کاسته میگردید   ، آهسته ، آهسته سرو کله دختران ده با کوزه های شان ، در چشمه سار ، پیدا میشدند ! خنده ، شوخی  و بذله گویی ها آغاز میا بید  و گاه گاهی دخترا ن  آواز و غزل دسته جمعی  سر میدادند و....  

لب جوی آمدی رخ تازه کردی

یکک بوسه نه دادی ما ره کشتی

که یک بوسه میدادی کم نمیشد

ده فردای قیامت  ، گم نمیشد .

 

ستاره در هوا یک صد و بیسته

کسی عاشق دره جای شی ده بیشته  ( بهشته )

ا می ملا نا ملا نمو گیه 

ده چل مینه کلام الله نوشته .

 

ان روز دختر ها به اتفاق  بچه ها  تصمیم گرفتند تا   شب  به خانه احمد علی به شب  نشینی  ، بروند !

شب نشینی  ، رسم دیرینه  یی است  که ، همان گونه که از نام اش پیداست ، یک برنامه کاملا تفریحی میباشد !

از قدیم ها  ، هر گاه طفل نوی متولد گردیده است  ، شب اول  تولد  وی را  اهالی ده جشن گرفته اند  ! و این جشن  را شب نشینی ، نامیده اند  و....

فانوس کوچک نفت سوز ، با نور زرد رنگ اش، خانه را   روشن کرده بود  !   و زیبا  زن احمد علی  که خود را تا  کمر در لحافی  پیچانیده بود ، به طفل اش  داشت  شیر میداد !

بدن نرم  و گوشت  آلود ، همرا با بوی  متبوع و خوش آیند  نوزاد ،  مادر را ، تا  اوج های بی پایان  ایثار و محبت  به پرواز  در آورده بود  و.... زیبا  به ملایمت  و با تمام عشق  طفل اش را بر قلب اش فشرد ... و کودک با تمام هستی وجود اش  ، این عشق  و محبت خداداد ی مادرانه را احساس می  نمود  و با ولع  بیشتر  سینه های پر شیر مادر  را می مکید و....

خانه احمد علی ان شب بیش از حد شلوغ بود ! دوستان  ، اقارب  و...

شفیقه که در ظاهر  خوشحال و راضی  به نظر میرسید  ، اما از سرنوشت تلخ و شوم اش سخت در رنج بود  و حتی گاهگاهی  در خلوت اشک می ریخت و....اما در دل به یک چیز امید وا ر بود  که ، بعد از این طفل های وی نیز زنده خواهد ماند  و این موضوع  ، لبخندی از  رضایت را  بر لبان وی به وجود می آورد و...

 شب نشینی !   

 شب نشینی ، رسم و فرهنگ عامیانه  یی است ، کاملا پسندیده  و دوست داشتنی  ! به خصوص برای جوانان .  به همین خاطر  ، این محفل ،  بیشتر از طرف جوانان  و نو جوانان ده و قریه سازمان دهی میگردد .

از قدیم ها ، تعدادی  از انسان ها  ، در هنگام  زایمان  و یا در شب اول بعد از زایمان بنا بر عدم موجودیت کمک های پزشکی ، تلف می گردیدند  و مردم  محل معتقد بودند که  ، این مردن ها ، توسط مادر  آل ، که زن افسانه یی جگر خوار میباشد ، صورت میگیرد! وی از تاریکی  شب  و  ضعف و خونین بودن  زائو  استفاده نموده  ، جگر وی   را بدر آورده و  با خود میبرد ... از همین سبب  ، شب اول  تولد  نوزاد باید  بیدار  بود ... 

 آن شب بعد از نان شب  کم ،کم سرو کله  بچه ها و دختر ها  ، پیدا گردید  و در مدت زمان کمتر از یک ساعت  در خانه تقریبا جایی برای نشستن نبود !

بزرگ تر ها ، آهسته ،  آهسته ! جای شان را به جوانان داده  و خانه را ترک مینمودند .

ابتدا  همگی مقداری خجول و دست  و پا گیر بودند . اما مادر احمد علی با یکی دوتا فکاهی و  چیستان  به داد بچه ها رسید و..

شفیقه کاسه بزرگی را که در ان  توت خشک ، خسته زرد آلو ، نخود و گندم بریان شده  قرار داشت ،جلو مادر احمد علی گذاشت  و مادر احمد علی ، با  پیاله یی شروع به تقسیم نمودن آن در بین بچه ها نمود و....

به هر اندازه که از شب میگذشت ، محفل شب نشینی  رنگ و رونق بیشتر ی  به خود  میگرفت ! کم ،کم  گروپ هنری  بچه ها و دخترها ، شکل میگرفت !

سر دسته گروه دختر ها  حکیمه خواهر احمد علی بود و سر دسته گروه بچه ها  سلطان ،  پسر عموی احمد علی  ....

دختر ها ، دسته جمعی غزل میخواندند  و پو فی  میزدند !

پو فی – رقص محلی است  که توسط بانوان  صورت میگیرد !

اجرا کننده ان  ، صورت اش را با  چادر  ، کاملا می پوشاند  و دو گوشه جلوی چادر اش را  به گونه  دستمال  به دست گرفته ، در حالیکه  همچون کبوتر   و یا  غاز های وحشی   غمبر ، میزنند   با حرکات مخصوصی  به رقص می پردازند و..

حکیمه خواهر  احمد علی  بیش از همه خوشحال به نظر میرسید  و کوشش مینمود که به گرمی محفل بیفزاید و...

 از میان  بچه ها کسی  میگوید  :

- حکیمه غزل بگو ...! و به تایید آن ، چند صدای دیگر نیز بلند گردید .. ح---ک---ی---م---ه  جان  بگو ...

حکیمه :

 مرا یک لعل و دو مرجان بگویید

مرا  خواهر  به ار باب جان بگویید

اگر از خاطر ارباب نباشد  !

مرا خاکستر دیگدان  بگویید !  و...

 کسی صدا زد :-   فاطمه !    پوفی بزن !

فاطمه دختر جوان  با قد بلند ، ابرو های کشیده  و چشمان بادامی  سیاه همچون  آهو و صورت گندم گون ، از جایش بلند گردید ..... وی خوب میدانست که چگونه  قلب و روح از جوانان ده ، برو باید !

 با بلند شدن فاطمه برای  پوفی همه سکوت نمودند بخصوص پسر های جوان .   فاطمه چیزی  در گوش حکیمه گفت  و حکیمه بعد لحظه یی  دو عدد دستمال سرخ رنگ  برای فاطمه ، آورد ! 

 فاطمه  تنبان سفید ی که دهن پاچه های ان به گونه ظرافت مندانه  یی  نوار  گرفته شده و خامک دوزی گردیده بود  همرا با پیراهنی به  رنگ  ابی  روشن که ، دامنه  های دامن آن نیز  به رنگ سفید خامک دوزی شده ،  و بالای ان با نوار سفید نوار دوزی گر دیده بود ، بتن داشت  و چادر گاج سفید به سر !

 اطراف  آستین های  وی نیز خامک دوزی گردیده  و این خامک دوزی تا سر شانه های  وی ، امتداد یافته بود ...

او ،    چادر اش را بر روی سرش   جا به جا نموده  و شروع به چرخ زدن نمود ..... با زیبا یی خیره کننده یی  می چرخید و  می چرخید !  دست وبال  میزد ! گو یی  پرنده یی است که در اوج ها  همرا با ، ابر های سیمین فام بهاری در حال پرواز و رقص ، میباشد   ! وی  می چرخید و گاهی به راست و گاهی به چپ خم میگردید  ! دستمال سرخ رنگ  گاهی در اطراف سر وی  می چرخیدند،  و گاهی   در امتداد  دستان فاطمه  که  ، همچون  شاه پر ی برای پرواز و اوج گرفتن   باز میگردید  !   

غمبر زدن وی بیشتر شباهت به  غاز وحشی داشت  و غاز وحشی را اهل محل  (قو تو ) میگویند  که بهار و پاییز  به گونه یی  دسته جمعی از ارتفاعات خیلی بلند  از بالای مناطق هزاره جات  دست  به مهاجرت میزنند و.......فاطمه  می چرخید و غمبر میزد ! همرا با وی  خانه  ، اطرافیان وی ، زمین و زمان در رقص و چرخیدن  افتاده بود و...

و... و او گاهی هم   کبوتر ی را میماند که  بال  گشوده ، می چرخد و  ، غمبر میزند و....

 فاطمه در حالیکه غرق عرق گردیده بود ، به پوفی زدن  پایان داده و به  زمین نشست  و.....                                   سکوت همرا با تحسین  بر  فضا خانه  حاکم گردیده بود  و....

 پیر مردی با  موها و ریش  سپید و بلند  و عصا چوبی در دست  به استانه در ب ظاهر گردید  ، و جوانی  سیاه چرده که معلوم  بود  ،صورت اش را با ذغال سیاه کرده اند در پهلوی پیرمرد !

با دیدن ان هر دو ،   کسی فریاد زد  :

اینه بچه ها ! پیر ک  با نوا سه اش آمده  ، پیر ک !

همه گی به طرف دروازه   متوجه گردیدند !

 !  پیر مرد چند قدمی به پیش آمده  و  بعد درحالی که ، کورمال ، کورمال  با دست هایش چیز ی را  می پالید ،  با نا راحتی و عصبانیت  صدا زد :

- غلام او بچه ، او سر چوک شده ، کجا هستی  ؟

غلام  با عجله :

-  با بی ، با بی  اینه ، آمد و م  و بعد  دستان پیر مرد را در دست میگیرد  .  پیر مرد  رو به غلام  :

 -   او بچه ، نوا سه ناز دانه و یک دانه من! من کور را تنها نه گزار ......  در این خانه خدا وند به صاحب ان  پسری لطف کرده است ، تو ، زود  باش  مرا نزد مادر طفل ببر  ، بچیم !  غلام  ، در حالیکه  برای پیر مرد شکلک  در می آورد و بدون صدا وی را به مسخره گی میگرفت ، دست پیر مرد را گرفته  و ، وی را نزد زیبا میبرد !  شیطنت و شوخی های غلام  نوا سه پیرک  بیشتر به   یک هنر نمایی  دلقک بازی میماند و  حاضرین را  ا  به خنده وا میدارد و....

پبرک  جلو زیبا  به زمین مینشیند   :

-   شما مادر طفل هستید  ؟ دخترم !

زیبا : بلی ، با به  جان  !

پیرک :

خدا  طفل تان را مبارک کند  ، قدم اش نیک باشد  و..... کجا است شیرینی من پیر مرد و......

پیرک با  نوا سه  اش ، ان شب  با هنر نما یی  و بذله گو یی ها  در حالی که  همگان را به خنده  وا میداشت ، از تمام اقارب نزدیک  نوزاد  هدیه ها یی در یافت نمود !  تنها   تفاوتی که   وجود داشت   با بزرگ تر ها با ملایمت و احترام بر خورد می گردید  و  با جوانان  با خشونت و گاهی لت و کوب  و  همچنان در بر خورد با جوان تر ها  حرص و از  پیرک  نیز  بیشتر میگردید ، که همین  موضوع  خود بهانه یی بود برای اسرار بیشتر و ازار دادن های بیشتر و....... ..بخصوص  پیرک ان شب حکیمه عمه نوزاد را  خیلی  کش و گیر نموده و جور داد  که  این کشو گیر با خنده  محفل  بدرقه میگردید و...

 احمد رضا  برادر  زیبا ،  ما ما  ( دایی )   نوزاد  از میان جمع  میگوید   :

- حالا نوبت  نام گذاشتن  طفل است   و....

 و بعد  قلم و کاغذ  ی را  آوردند  و هر کسی   نظر به  خواهش دل ، اسمی میگفت و احمد رضا ان را بر روی کاغذ  مینوشت ! بعد تمام اسم ها را  جدا گانه قیچی نموده و کلوله نموده  ، به داخل کلاهی انداختند !

از کوچک ترین اشتراک کننده محفل خاسته شد  تا به عنوان قرعه از میان کلاه یک اسم را بیرون یکشد ! داود  کوچک ترین  اشتراک کننده شب نشینی  پیش  آمد  و از میان کلاه  با چشمان بسته  کلوله کوچک  کاغذ را بیرون کشید !

همه سکوت نموده بودند  و منتظر قرائت نام بودند !

احمد رضا با صدای بلند :

- در قرعه نام  بهنام  بیرون شده و....

چند صدا یی به گونه اعتراض  از میان جمع :

-  بی نام  ؟؟ ، بی نام  هم نام  است  !  دیگه نام قطع شده  ، که بی نام  ره نوشتند  کدام بی  عقل و.....

رسول که  به تازه گی  شامل دانشگاه گر دیده بود  و بهنام را نیز وی انتخاب کرده بود  ! خواست  توزیع بدهد ...  اما  صدای وی  در میان  هم  همه یی  دیگران گم شده بود ...

بعد از مقداری جر و بحث  ها ، مادر احمد  علی  گفت :

-  من ، نوا سه ام را  جعفر،  نام میگذارم  ! بگذار تا  امام جعفر صادق  نگهبان وی باشد و .... همگی با نام جعفر توافق داشتند بعد ازمراسم نام گذاری بازهم  ، مادر احمد علی  برای  حاضرین  آجیل محلی  که همان  توت خشک ، کیشته ، خسته  و گندم بریان شده بود  توزیع نمود

بچه ها  شتر درست نموده بودند  ! 

برای ساختن  سر و گردن ان  از دسته  قلبه و شال  !      و برای ساختن گوش های وی از دو عدد کلاه استفاده گردیده بود !

دو نفر به حالت خمیده  که لحافی بالای ان ها انداخته شده بود ، بدنه شتر را تشکیل  ، می دادند  !

دو نفر  دیگر ،به گونه  ساربان در کنار  شتر  در حرکت بودند  ! ان ها آواز میخواندند  و گاهگاهی  با چماق های بزرگی که در دست داشتند بازی میکردند  و شتر نیز به آهستگی  راه میرفت و میرقصید  و نعره ها یی از خود  سر میداد و....

 بعد از نیمه های شب  ، کم ، کم  همگی احساس خستگی  و خواب الوده گی مینمودند  محفل از ان جمب و جوش اولیه اش  باز مانده بود و تنها  این دختر خانم های جوان بودند  که در گوشه خانه تنگ هم دیگر نشسته و دسته جمعی  غزل و آواز میخواندند  و ... ادامه دارد 

 م . لو مانی . مینسک بلا روس !      

  

 

نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » افغانستان ، این بار میزبان ایران
  • » چراغ راه
  • » ریشه یابی تاریخی فاجعه افشار - قسمت دوم
  • » پانزدهمین سالروز شهادت پیشوای شهید تسلیت باد
  • » ماهنامه پاطو - شماره نهم
  • » ادامه ماهنامه پاطو - شماره نهم
  • » گزارش مراسم فاتحه مرحوم استادفیاضی در کابل
  • » درنگی بر بازی های هزارگی - بخش دوم
  • » کابل بانک به جاغوری می اید .
  • » حاشیه نشینی زبان هزاره گی در شهر نشینی گویندگان آن
  • » بزرگداشت پانزدهمین سالروز شهادت ابر مرد تاریخ افغانستان ، استاد مزاری . استرالیا
  • » درنگی بر بازی های هزارگی - بخش نخست :
  • » اطلاعات عمومی درباره هیچه - قسمت اول
  • » یتیم ! قسمت پنجم !
  • » اطلاعیه مراسم فاتحه - و گزارشي از مراسم فاتحه و بیو گرافی مرحوم استاد فياضي
  • » برگزيدگان پنجمين جشنواره‌ي ادبي «قند پارسي»معرفي شدند.
  • » پانزدهمین یادواره ی شهادت استاد مزاری
  • » سومین چشنواره بین المللی فرهنگی تبلیغی طوبی
  • » هر کجا آیینه دیدید زما یاد کنید
  • » یتیم ! قسمت چهارم !
  • » درگذشت حجت الاسلام والمسلمین آقای فیاضی چهل باغتوی پشی برهمگان تسلیت باد.
  • » رحلت عالم ربانی الحاج استاد فیاضی تسلیت باد
  • » غوغای رسانه ای - آغاز عملیات بزرگ نظامی در هلمند
  • » ریشه یابی تاریخی فاجعه افشار
  • » به یاد هفدهمین سالروز فاجعه خونین افشار
  • » آواره مدام !
  • » ششمین بارندگی در جاغوری
  • » نام شناسی دمبوره، تنبوره یا تنبور
  • » قسمت چهارم - سیری بر تاریخ هزاره ها در پاکستان
  • » گذری بر «اوسانه‌هاي مادرم» (افسانه‌هاي مردم هزاره)
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ...

    jaghori1.blogfa.com & Designer: موج سوم