صفحه در حال بارگذاري است!لطفا کمي صبر کنيد...
|
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
داستان یتیم - قسمت بیست و یک!
موضوع: ★ داستان ★
جمعه هفتم بهمن 1390 0:43 بنام خداوند! یتیم قسمت بیست و یکم! «تقدیم به آنهایی که بر بنیاد جبری از آشیانه خویش پریدند و دیگر هرگز باز نگشتند!»
ماشین مینی بوسی که ما بر ان سوار بودیم، ناله کنان مسیر جاده کابل و جلال آباد را پشت سر می گذاشت. در نتیجه، هر لحظه ما از کابل داشتیم دور و دورتر می شدیم. هم زمان با دور شدن از کابل، ترس و نگرانی خفیفی سرا پا ی وجود م را فرا می گیرد، اما کوشش میکنم تا بر نگرانی هایم چیره گردم. خوب چاره ی هم نداشتم ... با خود فکر می کنم: خوب؛ توکل بر خدا؛ هرچه بادا باد! تازه؛ پهلوان که خودی هست؛ همین که هزاره است، کافیه دیگه؛ جای ترسی نیست، یک وقت دیدی که همه چیز عوض شد. خدا را چی دیدی... ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | در پی نان!؟
موضوع: ★ داستان ★
شنبه دوازدهم آذر 1390 11:5 بنام خدا
اشاره: ما غربت نشینان، به فاصله سه روز شاهد دو حادثه تأسفبار بودیم، که در اولی سوگمندانه تعداد 12 نفر از کارجویان مهاجر هموطن، سوار بر یک موتر پژو، در مسیر کرمان به تهران با یک موتر لاری برخورد نموده و تمامی سرنشینان با وضع اسفناکی کشته شدند، کشته که چه عرض کنم به گوشت قیمه تبدیل شدند!؟. گرچه حادثه بعدی خوشبختانه تلفات جانی نداشت؛ اما، بیشتر از آن جهت تأسفبار بود که تعداد 17 نفر از هموطنان بدبخت و بیچاره ای ما به صورت غیر قابل باور و غیر انسانی، بدتر از اشیأ بی جان، در یک موتر سمند که حداکثر برای 5 نفر ساخته شده، جا داده شده بودند!؟. ادامه مطلب نوشته شده توسط مدیریت بخش داود - خرمی | لینک ثابت | قوماندان (کرینکار) بخش دهم و اخری
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه هفتم آذر 1390 7:30
زندانیان اتاق که اکنون تعدادش به سیزده نفرمیرسید از اول صبح گنجشک وار جمع شده و نزدیک بهمدیگر نشسته بودند. نزدیک بهمدیگر بخاطریکه آهسته تر سخن بگویند تا نگهبانان زندان که بعد ازبردن حسن گاه گاهی در عقب دروازه ها گوشکشی میکردند ، صداهای شانرا نشنوند. ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | یتیم قسمت بیستم!
موضوع: ★ داستان ★
پنجشنبه بیستم مرداد 1390 16:53 بنام خداوند!
یتیم قسمت بیستم! ایام و لحظات در قالب شب و ورز همچنان سپری میگردید. و من در این گردونه گردش ها، امید به تغیری روشنی بخش در زنده گی ام رو به خاموش شدن گراییده بود. یتیم بودم؛ و حال درد جانسوز آواره گی نیز بر ان افزوده گردیده بود.در ماحول ام جز خداوند، دیگران همه، به گونه یی یا بی رحم بودند و یا هم اینکه بی تفاوت و بیگانه. گاهی حس میکردم که حتی خداوند نیز مرا از یاد برده است... ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | درخت البالو..
موضوع: ★ داستان ★
سه شنبه چهارم مرداد 1390 17:32 بنام خداوند! درخت البالو باغچه خانه مان! ابر های سفید فام با لکه های خاکستری رنگ، بعد از یک آبیاری پر طراوت و حیات بخش،همچون باغ بان صبوری بار و بسا د ش را جمع نموده و آهسته و آهسته فضای ابی آسمان را ترک نموده و در ان دور دست ها از نظر نا پدید می گشتند. هم زمان با آن خورشید با تمام لطافت و مهربانی لبخند زنان گرمای متبوع و دل انگیز خویش را برای ما زمینیان به اهدا میگیرد. من که در پشت پنجره خانه مان نشسته ام با خود میاندیشم: ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم قسمت نوزدهم!
موضوع: ★ داستان ★
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 23:34 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت نوزده هم !
جمعه ها به جای این که کفش ها را واکس بزنم ؛ وظیفه داشتم تا صبح زود بخاری حمام را روشن بنمایم تا در جریان روز مدیر و فامیل ش حمام بگیرند . آن شب باران باریده بود ؛ چوب های خیس که به درون بخاری آتش نه میگرفتند . بلا خره با هزار زحمت یک طوری آتش درون بخاری را روشن میکنم ... ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | داستان یتیم قسمت هجده !
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 16:55 یتیم ! قسمت هجده هم ! بنام خدا وند ! هر روز صبح زود ماری جان با سرو صدا از خواب بیدار م مینمود : جعفر چرا مثل مرده ها افتاده ای ؟ ! مگر کر هستی ؟ یا الله زود باش بلند شو کفش ها را واکس بزن و ... من که خیلی دل ام میخواست تا یک کمی دیگر باز هم به درون لحاف ام دراز بکشم . اخ مگر این ماری لعنتی راحت ام می گذاشت . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم قسمت هفده هم
موضوع: ★ داستان ★
شنبه سی ام بهمن 1389 7:20 یتیم ! قسمت هفده هم !
نا وقت های شب ، بعد از آنکه ظروف را میشویم و در آشپزخانه جابجا می نمایم ؛ " ماری جان " از راه پله های که به پشت بام وصل میگردید ، لحاف کهنه یی را به من میدهد میگوید : ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | داستان قوماندان -قسمت پنجم
موضوع: ★ داستان ★
یکشنبه چهاردهم آذر 1389 7:50 داستان قوماندان - قسمت پنجم بعد از ادای نماز و خوردن نان که شامل یک گیلاس چای و نیم نان بود زندانیان دوباره بدور قوماندان جمع گردیده و ازو خواهش کردند که به سخنانش ادامه دهد. قوماندان بشوخی گفت : -" حتماٌ قصد دارین که مره در دیگه زندانها انتقال بتن " و بعد با صدای ملایم ادامه داد: ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | داستان قوماندان (قسمت چهارم)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 8:5 داستان قوماندان قسمت چهارم : بعد از سخنان غلام علی ، قوماندان ادامه داد : ـ "مه با غلام علی بیادر تقریباٌ صد در صد موافقم . ممکن است که براستی هم مالومات ما نسبت به هزاره ها کمتر باشه ، ما شنیده ایم و او خود بچشم سر دیده است ." قوماندان اضافه نمود: موضوعی دیگری که مه میخواستم از دیدگاه خود روی آن روشنی بیاندازم و غلام علی بیادر هم یاد آوری کرد ، اینست که در صورتیکه ملت واحد نبوده و یک آیدیای واحد ملی وجود نداشته باشد ، احزاب هم نمی توانند ملی باشند بناءٌ این احزاب میتوانند صرف قومی ، قبیلوی منطقوی و سمتی بوده و در دایره وچوکات همان محدوده قوم ومنطقه فعالیت کنند چنانچه ما در دوران جهاد دیدیم و احزاب چپ کمونستی خلقی ها و پرچمی ها هم ثابت ساختند. ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | پیچه لولوی قریه ام
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه دهم آبان 1389 8:30 پیچه لولوی قریه ام ( به آواهای گم شده ای مادری و مسافران دیر و دور قریه ام) (1) به (سایه خانه) که می رسم غم انگیزترین رودخانه از من بالا می رود با ماهیان غمگین جلگه به رنگ دریا می رقصم و خیل درختان (دوری) بر شانه هایم می رویند رشته های کهن دردم را با رودخانۀ (سایه خانه) پیوند می زنم ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | افسانه مغول دختر و ارببچه - بخش دوم
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
سه شنبه چهارم آبان 1389 0:18 افسانه مغول دختر و ارببچه (به روایت تربت جام ایران) بخش دوم : بود نبود در روزگاران گذشته يك پادشاه بود، پادشاه ما خدا بود، اين پادشاه اسمش احمد بود كه چهل تا زن داشت اما از داشتن فرزند محروم بود. روزي پادشاه پوستينش را برداشت، به گلخن رفت و خاکستر نشين شد. روزي خواجه خضرعليهالسلام (قربان نامش) آمد دَم بارگاه پادشاه و در زد. درباريان فكر كردند كه گدا است. هرچه به او پول داد، قبول نكرد. خواجه خضر(ع) گفت كه بايد پادشاه را ببيند، خلاصه اينكه پادشاه كه نميخواست سايل را از دَر براند، از روي خاكستر برخاست و به ديدن حضرت خضر(ع) آمد. ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | مغول دختر و ارب بچه - بخش اول
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
دوشنبه سوم آبان 1389 0:4 مغول دختر و ارببچه (به روایت هزاره های جاغوری و تربت جام ایران) بخش اول : افسانۀ ارببچه و مغول دختر در میان هزارههای افغانستان و به ویژه هزاره های جاغوری شهرت زیادی دارد. در این افسانه ارببچه فرزند مردی فقیر از رعایای پادشاه است. مغولدختر، شاهزاده است که در آغوش ناز و نعمت بزرگ شده است. گونه ای از افسانه ای دو دلداده که فقط در افسانهها میتواند اتفاق بیفتد. ارببچه، عرب بچه نیست، بلکه فرزند یکی از طایفه های کهن هزارگی است که به طایفۀ ارب معروف بوده است. مغولدختر، دختر یکی از شاهان هزارگی است که روزگاری به شاران بامیان یا شیران بامیان معروف بوده اند. ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | داستان قوماندان - بخش سوم
موضوع: ★ داستان ★
پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 22:37
داستان قوماندان بخش سوم: سخنان قوماندان که تا این سرحد رسید ، کسی از زندانیان بنام غلام علی دستش را بالا کرده و گفت : ـ" قوماندان صایب ! اجازه بدین مه امی میـجه یک دو کلمه گـگپ بزنوم ." (غلام علی از ملیت هزاره و مدت زمانی را درجمع مجاهدین احزاب هشتگانه سپری کرده بود . او این احزاب را از درون همچون بجل شکافته و با شیوه ی کار وتاکتیک هر کدام از نزدیک آشنایی داشت. ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | داستان قوماندان ( قسمت سوم)
موضوع: ★ داستان ★
یکشنبه یازدهم مهر 1389 2:11 داستان قوماندان - بخش سوم:
قوماندان بعد از مکثی کوتاهی که گویا گذشته هایش همچون پرده ی سینمایی از مقابل چشمانش عبور می کرد ادامه داد: ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | داستان قوماندان - قسمت دوم
موضوع: ★ داستان ★
جمعه بیست و ششم شهریور 1389 16:32 داستان قوماندان - قسمت دوم قوماندان بار دیگر رویش را طرف اطرافیانش نموده و با لحن آرام ادامه داد: -" همو بود که در حدود بیست ودو سال پیش ، در یک روز بهاری که درختها و باغها غرق گل بودند و امید میرفت ومردوم هم فکر میکدند که امسال بخیر، کندو وکندوچه گنجایش غله وحاصلات را نخاد داشتند، آوازه شد که دکابل انقلاب شده . مردوم فکر کدند که باز کدام کسی از دربار پیداشده و باز مثل سردار داود انقلاب کده. یعنی که هیچ گپ نیس . یک زاغ میپره و زاغ دیگه جایش میشینه. مگم پسانترکش از رادیو ، نامهای را مردوم شنیدند که بیخی بیگانه بودند ، یعنی کسی سابق به ای نامها آشنایی نداشت.
ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | داستان قوماندان - قسمت اول
موضوع: ★ داستان ★
پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 14:58 بسمه تعالی بتمام هموطنانم که در زمانهای مختلف قربانی رژیم های مختلف شده اند ، تقدیم میکنم. داستان قوماندان - قسمت اول بخش اول: ساعت بین هشت و نه صبح را نشان میداد که دروازه ی آهنین اتاق زندان باسروصدا باز و جوان بلند قد ولاغر اندامی درلباس پیرهن وتنبان کهنه قهوه ی رنگ باموهای نسبتاٌ دراز ، سیاه و ژولیده با ریش وبروت نیمه رسیده بداخل اتاق تیله داده شده و بلا فاصله ازعقبش کمپل کهنه ی چند قات شده بسویش پرتاب گردید. کمپل بصورت غیر مترقبه درست بلای سر جوان که هنوز موفق نشده بود رویش را طرف دروازه بگرداند ، افتاده واو را اندکی ترساند . ترسیدن جوان، سبب خنده ی زندانیانیکه خوب متوجه ورود جوان بودند، گردیده و صدای خنده ها ازکنج و کنار اتاق زندان برای یک مدتی به هوا پیچید. جوان خاموشانه کمپل را ازسرش برداشته و آنرا بازهم قات نموده و دریک کنجی که درفضای نیمه تاریک اتاق زندان بنظرش خالی میرسید گذاشته و خود چارزانو بالای آن بنشست. ادامه مطلب نوشته شده توسط محسن زردادی | لینک ثابت | یتم شانزده هم !
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه هشتم شهریور 1389 11:0 بنام خدا وند ! یتیم ! قسمت شانزده ! عمه ام و دختر بزرگ اش ، همراه با فامیل شان رفتند . من ماندم و آواره گی های کابل . یکی دو روز اول ، در خانه دختر عمه دیگر ام که در کابل مانده بود ، به گونه مهمان به سر بردم . اما کم ، کم ان جا نیز وضعیت تغیر نمود ؛ هر روز اخلاق و رفتار دختر عمه ام نسبت به من سرد و سرد تر می گردید . به وضوح احساس می نمودم که ، در این جا نیز سربار ی و اضافه خور هستم . موقع صرف غذا؛ با دیدن چهره عبوس و گرفته دختر عمه ام ، نان در گلویم گیر میماند . در حقیقت این من نه بودم که نان را میخوردم . بلکه، نان مرا میخورد . با هر روز زنده گی ام که در ان جا می گذشت ، خودم را بیش از پیش در توهین و تحقیر احساس می نمودم . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم - قسمت پانزده هم !
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه یازدهم مرداد 1389 17:17 بنام خداوند ! یتیم !قسمت پانزده !
آن شب در زنده گی ام اولین بار ی بود که ، لامپ و روشنایی ان را می دیدم . تا حالا ما بودیم و همان به اصطلاح چراغ موشک . چراغ کوچک فتیله ای نفتی که از شیشه رنگ کفش درست اش کرده بودند . خدای من ! آله یی بیضوی شکل و تشعشع نور از ان !!؟ برایم خیلی جالبیت داشت . گر چند چشمانم را آزار میداد ؛ اما من اهمیتی نه میدادم و مدت ها به لامپ خیره شده و نگاهش می کردم . گاهی حلقه چشمانم را کوچک تر می نمودم . آنگاه از یک دایره کوچک ، تشعشع نور های رنگارنگ و گوناگونی را به نظاره مینشستم . چشمانم را آب میزد ، آن را پاک کرده و دوباره ادامه میدادم ... ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم - قسمت چهارده!
موضوع: ★ داستان ★
جمعه بیست و پنجم تیر 1389 1:5 بنام خدا ! یتیم! قسمت چهاردهم ! ماشین پیکب ؛ ناله کنان ، جاده خاکی و پر پیچ و خم را از میان تکه زمین های کوچک زراعتی و خانه های گلین ، طی می نمود. گردو خاک که ، از پرده نیمه باز عقب ماشین که هم زمان درب ورودی ان نیز محسوب میگردید ، همراه با بوی زننده بنزین داشت خفه مان میکرد . و این گردو خاک زمانی بیشتر میگردید که ، در دست انداز ها ی متواتر؛ راننده از سرعت ماشین ، می کاست . ماشین بیشتر گهواره یی را میماند که ، در دست طفل شوخی ، ارام و قرار نداشته باشد و همواره به راست و چپ ، پیچ و تاب بخورد . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم - قسمت سیزده هم !
موضوع: ★ داستان ★
دوشنبه هفتم تیر 1389 2:22 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت سیزده هم !
نه میدانم این خوب بود یا بد ؛ اما کم ، کم داشتم بزرگ می شدم و قد می کشیدم. بر هر اندازه یی که جسماً بزرگ و بزرگ تر می شدم ، به همان پیمانه شعورم نیز قد می کشید و مسایل اطراف ام بیشتر سرم می شد . که ، این موضوع بخواهی نخواهی ، بیشتر باعث آزارم می گردید . از قدیم ها گفته اند که ، هر کسی که کمتر میداند ، راحتر میخوابد . کوچک تر که بودم همین که کتک ام نه می زدند و یک لقمه نان بخور و نه میر برایم می دادند ، یک عالمه خوش حال بودم و سعادت مند . اما حالا دیگر از موقیفم ، از لباس هایم و از سرو وضع ام خجالت می کشیدم و از همه مهمتر ، زور گفتن و کتک زدن های گاه و بیگاه شفیقه خانم سخت روح ام را آزار می داد و برایم غیر قابل تحمل گردیده بود . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم - قسمت دوازده !
موضوع: ★ داستان ★
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 10:26 یتیم - قسمت دوازده ! دستمال را از پشتم باز نموده و کتاب های داخل ان را به درون طاقچه منظم میچینم . آخر ان سال ها از کیف و بکس ؛ مکتب خبری درکار نبود . ما بچه ها کتاب های مان را به درون دستمالی می پیچیدیم و بعد ان را محکم به پشت مان می بستیم . کتاب همیشه شیرین ترین کس ام بوده . اما ، در حضور شفیقه خانم زیاد به ان ها توجه نمیکردم . چون میدانستم که چشم دیدن من و کتاب هایم را ندارد . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یادش بخیر - قسمت پنجم - (رمان پست مدرن تاریخی)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 19:8 یادش بخیر
قسمت پنجم - (رمان پست مدرن تاریخی)
پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب ن ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزندخلاصه با تلاش شبانه روزی مردم جاغوری پس از یکماه کهنه ده ساخته می شود. می گویند مردم جاغوری وقت ساختن کهنه ده با هم این دوبیتی را می خواندند:صافی بابی که خان جاغوریه پشته شی مردمان یزدریه ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | یادش بخیر - قسمت چهارم - (رمان پست مدرن تاریخی)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
دوشنبه دهم خرداد 1389 11:3 یادش بخیر
قسمت چهارم - (رمان پست مدرن تاریخی)
پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب ن ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزندپدر کلان در این وقت چارقدش را خراب کرد و یکی از زانوانش را بالا آورد، بعد به آرامی شروع به قصه کرد: برخی از این شکست ها، پیش آمد ها و حوادث های غم انگیز در منطقه به خاطر بیرحمی ها و بی عدالتی های خوانین در هزارستان، جاغوری و دیچوپان بودند. مردم دل خوشی از خان ها نداشتند و آنان را عوامل دولت بیرحم و غیر مردمی کابل می دانستند. خان ها نیز رابطه نیکویی با مردم نداشتند و با آنان با جور و بیعدالتی رفتار می کردند. ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | یادش بخیر - قسمت سوم - (رمان پست مدرن تاریخی)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
سه شنبه چهارم خرداد 1389 18:29 یادش بخیر
قسمت سوم - (رمان پست مدرن تاریخی)
پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب ن ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزنددر این هنگام پدر از پدر کلان می پرسد که در مسیر پشی و دایه برای لشکر امیر کابل چه اتفاق می افتد. پدرکلان لبهایش را با زبانش تر می کند و دست به شف لنگی اش می کشد و می گوید: ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | یادش بخیر - قسمت دوم - (رمان پست مدرن تاریخی)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
یکشنبه دوم خرداد 1389 10:16 یادش بخیر قسمت دوم - (رمان پست مدرن تاریخی)
پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب ن ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزند
عمو که همیشه پای قصه های پدر بزرگ بود گفت: خان جاغوری سردارشیرلی( سردار شیرعلی) چه طور آدمی بود. پدر بزرگ سرش را تکان داد و مدتی به دور دست ها خیره شد، سپس شروع به قصه کرد. خان جاغوری مانند بقیه خوانین منطقه در بالجایی مرد خوبی بود. از مردمش دفاع می کرد، سخنگوی قومش بود اما او هم ظالم بود. از مردم به زور پول جمع می کرد. آنان را به بیگاری می کشید. در ساختن شش برجه دستور داده بود که تمام اقوام جاغوری به نوبت بیگاری بکشند. ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | یادش بخیر - قسمت اول - (رمان پست مدرن تاریخی)
موضوع: ~»-(¯مطالب تاریخی¯)-»~
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 10:51 یادش بخیر قسمت اول - (رمان پست مدرن تاریخی)پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب ن ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزند
ابرهای سیاه کوه کوه روی سیاه سنگها را گرفته بود. دانه های تند باران تابستانی یکی یکی به زمین می نشست. فصل درو وگرداوری گندم بود. صدای دهقانان بلند بلند شنیده می شد که خدا خیر کند. پدر از جلگه به تندی رد شد و سمت کویه های گندم دوید. باد کویه های گندم را جا به جا کرد و پدر تنه درخت ارر را روی گویه گذاشت که باد نبرد. چوپان رمه را وارد قریه کرد. رمه با صدای گلگل چوپان از هم جدا شدند و به سمت چارچوها دویدند. ادامه مطلب نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت | یتیم ! قسمت دهم !
موضوع: ~»مطالب اجتماعی»~
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 9:21 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت دهم ! سید محمد بخش معلم مان ، با ارادت و احترام خاص ی ، آیات حک شده در ورق های قرآن را میبوسد و آن را به چشمان اش میمالد و بعد ، بر روی میز میگذارد ! ا و ، زیر لب هی تند و تند ، شروع میکند به دعا خواندن که ، در همین اثنا از دهلیز مکتب صدای اشپلاق ( سوت ) چبراسی بلند میشود . ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم ! قسمت نهم !
موضوع: ~»مطالب اجتماعی»~
شنبه چهارم اردیبهشت 1389 19:21 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت نهم ! درخت ها جامه رنگین کمان بر تن نموده بودند . و پاییز؛ با روح جادو یی و توانمند خویش ، از کوه و کمر! و از چهره طبیعت ، اخرین بقایای گل و سبزه را به فنا شدن ، فرا میخواند ! و باد ، هر روز با سوز و سرما ی بیشتر تر نم خواب ، و پیک جدا یی و افتراق ر ا ، بر طبیعت و دامان وی ، به زمزمه گرفته بود ! ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت | یتیم ! قسمت هشتم !
موضوع: ★ داستان ★
پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 17:12 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت هشتم ! بازگو یی یتیمی و دنیا ی تلخ آن ، قلمی میخواهد اعجاز گونه ! اعجاز ی که ، بتواند یتیم و محرومیت ها ی روحی ، روانی ، جسمی و دنیای رنج بیکران وی را به گونه حقیقی ان ، به ترسیم بکشد . در افغانستان ، اکثرا مناسبات و ارتباطات اجتماعی در آن خشن ، نا معقول و غیر انسانی بوده است ! و این تکرار متواتر زهر تلخ و کشنده ( مناسبات آدم ها ) ، از بطن همان فرهنگ خشن و غیر انسانی حاکم بر جامعه ما، ریشه گرفته است ! فرهنگی که ، به راحتی فرزندی پدر اش را به ذبح میگرد و یا هم اینکه پدری فرزندش را در قصاب خانه تربیت با چماق غرور و حماقت به کام مرگ می فرستد ... که در هر دو حالت آن ، آب از آب تکان نه میخورد ، گویی انسان ها یی به سلاخی گرفته نه شده اند ! ادامه مطلب نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |
آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ... |
...
|