تبقوس به از آن است که من دیدم پار
|
در آخرين نفسهاي برف و بوران 1357 خورشيدي جاغوري به دنيا آمدم. زود پا به بهار گذاشتم. اما زمستان وطنم با سرماي بيداد سهمگينش عمر طولاني تر از من و پدرانم داشت. در اين بيداد با بي قراري زيستم و شاهد عبور و مرور سالهاي سياه وطنم بودم كه يك فصل بيش نداشت، سرما و زمستان.
هفتساله كه شدم به نور روشناييام خواندند، سر از مكتبخانه و مدرسه در آوردم، ليسه را تمام كردم كه سونامي به نام طالبان رخ داد و پسينگاه آوارگي و غربت بر اين سرمازدگي اضافه شد. هنوز در اين سرما ميلرزم و تهران را در آغوش گرفتهام. به اميد بهار كه نيامد، نفس ميكشم، ميخوانم و مينويسم.
غم نان اسير رايانهام كرده است. آرزوي جز بازگشت به آرامش و رفاه مردمم ندارم. |
 |
|
آيا شود بهار كه لبخندمان زند از ما گذشت جانب فرزندمان زند
بر دل نوشتههاي من به اغماز بنگريد |
تبقوس به از آن است که من دیدم پار
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیرت بخش تبقوس - عارف احمدی |
لینک ثابت |